ماجرای بهار به روایت مترو
یادداشت

ماجرای بهار به روایت مترو

نویسنده : نیلوفر عیدی

زمین را 50 متر پایین می‌روم، از ایستگاه شریعتی به بعد همه چیز خیلی سریع می‌گذرد: قائم...«خانم شما مشکوک به دیسک کمر هستید! بیشتر ورزش کنید، ترجیحا شنا، طولانی مدت ننشینید، زیاد پیاده‌روی کنید و خلاصه کاری نکنید که در اوایل ایام جوانی زمین‌گیر بشید!» این‌هارا از زبان دکتر ارتوپدی که در حاشیه خیابان احمدآباد، به صندلی چرخان مطبش لم داده بود و عکس سورمه‌ای رنگ ام آر آی را رو به پنجره گرفته بود و همان‌طور خیره به عکس چیزهایی به من می‌گفت، شنیدم. مادرم می‌گوید: دیسک کمر در 20 سالگی خیلی معنی دارد. بعد همه چیز را گردن تحصیلات عالی در شیراز می‌اندازد و می‌گوید: اگر همین‌جا در مشهد خودمان مانده بودی، این بلاها سرت نمی‌آمد! اصلِ اصلش این ایستگاه مرا نه یاد دیسک کمر می‌اندازد نه یاد حرف‌های دکتر ارتوپد و نه سرزنش‌های مادرم. این ایستگاه مرا یاد «بلا» می‌اندازد! اگر تو همان بلا باشی...یا به تعبیر تند مادرم: همان بلای خانمان‌سوز! طالقانی... تمام فصل‌های 96 را این‌جا بوده‌ام! بهار، تابستان، پاییز، زمستان... هربار از پله‌های این ایستگاه که بالا می‌روم روی دیوار رو به رو نگاه سردار شهیدی صاف می‌خورد توی نگاهم، مثل همیشه باشکوه و با صلابت. من در تمام فصل‌های سال، اکثر روزهای هفته را تا کوچه یازدهم از خیابان ملاصدرا پایین رفته‌ام. این آخر سالی اگر گذرتان به حاشیه این خیابان افتاد، سرتان را که بالا بیاورید، خاطرات خوش بچه‌های جیم را می‌بینید که از روی ایوان پهن تحریریه برای عابران پیاده دست تکان می‌دهند و عید مبارکی می‌گویند! فلسطین... «شوهرش را خیلی دوست داردها! اما خوب یادم هست در ایامی که دانشجو بودیم، عاشق استاد تاریخ‌مان شد! هر هفته با دوشنبه‌های دانشگاه ماجرایی داشتیم. حوالی ساعت 10 که استاد وارد کلاس می‌شد، همه گوش تیز می‌کردیم تا صدای تپش‌های قلب دخترک را بشنویم. شوهرش را خیلی دوست داردها! اما یادم هست هر صبح روی دستگیره اتاق استاد گل می‌گذاشت. خودت می‌دانی که؟ عاشق استاد شدن یعنی کشک! یعنی هرطور شده باید بی‌خیال ماجرا شوی و مدرک کارشناسی‌ات را زیر بغل بزنی و برای همیشه از آن دانشگاه کوفتی بروی. خیام... ایستگاهی که هرگز در آن پیاده نشدم. شبیه جزیره ناشناخته‌ای که در 50 متری تو، درست روی سرت قرار دارد اما دلیلی برای تماشا کردنش نداری. همان‌طور توی زیر دریایی کوچکت نشسته‌ای و ترجیح می‌دهی این ساحل را هم رد کنی. بدون این‌که بخواهی سردر بیاوری آن بالا چه خبر است؟! مادرم می‌گوید: همیشه خبرها همان جایی است که بی‌تفاوت از کنارش عبور کرده‌ای. اما هر بار حتی یادآوری این جمله هم هرگز نتوانست پاهایم را توی این ایستگاه از قطار بیرون بکشد. آزادی... ایستگاهی که به دلایل نامعلومی از خاطراتش فرار می‌کنم. پارک ملت... سال 1396 چهره اصیل خودش را در این ایستگاه نشانم داد. حالا من دختر جوانی بودم که درست در بهار 20 سالگی‌اش، جبر شرایط استخوان‌هایش را خرد کرده بود. کسی که خیلی زود یا شاید هم خیلی دیر فهمیده بود: گاهی قسمت یقه آدم‎‌ را می‌گیرد و هرقدر هم که دست و پا بزنی رهایت نمی‌کند. این‌جا ایستگاه پارک ملت است، رو به روی دانشگاه جدید من. جایی که هرچند دوستش ندارم اما حالا بعد از گذشت هشت ماه، احساس می‌کنم، سال بعد اگر این‌جا نباشم، گاهی، فقط گاهی، دلم برای خنده‌های از ته دل دانشگاهی و چهره‌ جدی استاد مرحومم خیلی تنگ می‌شود.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

در باب چیستی و چرایی شاخ

٩٧/٠٤/٢٤
یادداشت

از قضا سرکنگبین صفرا نیفزاید لطفا!

٩٧/٠٤/٢٤
پایان نامه

مفاهیم ارزنده پراید

٩٧/٠٤/٢٤
شاخ هفته

سقوط یک امپراطوری

٩٧/٠٤/٢٤
یادداشت

رقص بی سلیقگی

٩٧/٠٤/٢٣
یادداشت

خطر وارونگی، احتیاط کنید

٩٧/٠٤/٢٣
آنتن

معمای چونگ

٩٧/٠٤/٢٣
فتوچاپ

فتوچاپ 543

٩٧/٠٤/٢٨
ْآنتن

بازگشت به خانه پدری

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

رابطه علی مطهری و رفع فیلتر توئیتر

٩٧/٠٤/٢٨
تلگجیم

تلگرام طلایی 543

٩٧/٠٤/٢٨
شگرد

اگر شما هم پسوردها را حفظ نمی‌کنید...

٩٧/٠٤/٢٨
مینیمال

#گربه_ها

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

افسردگیِ بعد از جام جهانی

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

برای هشتمین شگفتی دنیا

٩٧/٠٤/٢٨
دات کام

PUBG قاتل حرفه‌ای زمان

٩٧/٠٤/٢٨
یادداشت

زنان علیه زنان

٩٧/٠٤/٢٨
شاخ هفته

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٨
انواع و اقسام مزاحمت هایی که هر روز در اینترنت با آن سر و کار داریم

#مگس_های_اینترنتی

٩٧/٠٤/٢٨
پایان نامه

ماجرای ساعت 13

٩٧/٠٤/٢٨