در هزارتوي افسانه‌ها

در هزارتوي افسانه‌ها

نویسنده :

*پيش از اين در معرفي کتاب «اين سوي رودخانه ادر» اثر «يوديت هرمان»، درباره ادبيات آلماني زبان‌ها صحبت رفت و اين‌که چرا ادبيات آن‌ها با تمام عرض و طولش، سهم کمي در ميان آثار ترجمه‌اي ادبيات جهاني، در کشورمان دارد. حالا داستان‌هاي يوديت هرمان، که از نويسندگان موج‌نوي آلماني محسوب مي‌شود، را با آن فضاي سرد و مايوس کننده‌اش، با «هرمان هسه» و علاقه وافرش به ادبيات کلاسيک مقايسه مي‌کنيم.

* هسه انگار خارج از فضاي سرزمين‌اش نفس مي‌کشد. او شخصيت‌هاي قصه‌اش را در سرزمين‌هاي دوردست مي‌جويد، در سرزمين‌هاي شرقي ميان قصه‌هاي هزار و يک شب اساطيري و يا در کشوري مثل ايتاليا با تاريخي طولاني و رمزآلود. و از همين‌روست که وقتي قصه «گورزاد» را مي‌نويسد، انگار يک اسطوره‌نويس آشنا با رمانتيسم ادبي آن را نوشته نه يک شاعر آلماني‌تبار!

عناصر قصه‌هاي هسه، آدم را به ياد داستان‌هاي دوران کودکي‌اش مي‌اندازد، قصة عشق شاهزادة زيباروي يا قصه پسرک و ني‌لبکش و يا قصه عشق بانويي نجيب به شاعري در قصري متروک، انگار نويسنده در پي کشف رازهاي زندگي بشر است. او زبان قصه را انتخاب مي‌کند تا در مقابل شاخصه‌هاي عصر جديد که سودپرستي و مادي‌گري‌ است بايستد. شخصيت‌هايش درست نقطه مقابل ويژگي‌هاي انسان صنعتي را دارند، يعني سرشار از عواطف انساني‌اند؛ شاعران و نويسندگان و مردماني، در انزواي خاموش قصر‌هاي باشکوه‌ يا‌ دهکده‌ها و سرزمين‌هاي دست‌نايافتني. مردماني بيدار و آزاد. زندگي هسه خود داستاني خواندني و شنيدني دارد که خود او بارها سعي بر روايت آن داشته که البته ناکام مي‌ماند، زيرا هرگز نتوانست به آرماني که داشت دست يابد، اما در عرصه داستان‌نويسي، درست به همين دليل کامياب شد.

* به هيچ‌ وجه نمي‌توان سهم او را در ادبيات کشور آلمان ناديده گرفت از همين‌رو، اين‌بار، کتاب «گورزاد و ديگر قصه‌ها» با ترجمه زيبا و روان سروش حبيبي، اين مترجم نام‌آشنا را براي معرفي انتخاب کرديم. با اين توضيح که او سه اثر ديگر هرمان هسه را با نام‌هاي «نارسيس و گلدموند»، «داستان دوست من» و «سيدارتها» ترجمه کرده است. توانايي او در انتقال جملات شاعرانه از زبان مبدا به زبان مقصد، به واقع ستودني است.

اين کتاب مجموعه‌اي از 14داستان کوتاه است که تقريبا همگي با زبان و سبکي مشابه روايت شده‌اند. بخشي از داستان «خواب ني‌لبک» را با هم مي‌خوانيم:

* «پدرم ني‌لبک ظريف از عاج تراشيده‌اي به من داد و گفت: «بيا بگير و چون در مرزهاي دور با ترانه‌هاي خود در دل مردم شادي انگيختي، پدر پيرت را ياد آور. وقت آن رسيده است که به سير آفاق بروي و چيزي بياموزي... پدر مهربان من مردي فرزانه بود و از ساز و ترانه چيزي نمي‌دانست. گمان مي‌کرد همين‌که در ني‌لبک قشنگم بدمم نغمه‌هاي نغز و رنگ‌رنگ از آن بيرون مي‌ريزد و من روا نمي‌ديدم اين گمان را از دلش بپيرايم...»

نظرات کاربران
کد امنیتی