چند قدم مانده به پایان زمین!
وقتی که توصیه‌های معمول صرفه‌جویی جواب نمی‌دهد

چند قدم مانده به پایان زمین!

نویسنده : نعیمه زینبی

بی‌خیال دنیا! بی‌خیال صرفه‌جویی! اصلا چرا باید مصرف را در همه زمینه‌ها کم کرد؟ انگار هر چه بیشتر گفته می‌شود منابع زمین محدود است و گرسنگان زیادی در دنیا هستند که حتی نان شب و آب سالم ندارند، اثری در ما ندارد. این هم شده شبیه بقیه مواردی که آن قدر گفته شده‌اند که نسبت به آن بی‌تفاوت شده‌ایم. حداقل جزو رتبه‌های خوب تولید زباله در دنیا هستیم. هنوز هم خیلی‌هایمان اهل تفکیک زباله نیستیم.  هنوز هم لزومی نمی‌بینیم که از تجملات سفره کم کنیم تا غذای کمتری تحویل سطل زباله بدهیم. خیلی از ما تازه به اول راه تجملات رسیده‌ایم. جایی که باید حتما چند نوع غذا سر میز باشد تا آبروی‌مان که انگار به قاشق‌های غذا وصل‌اند زمین نریزد! هنوز شست‌و‌شوی زیاد برای بسیاری از ما نشانه تمیز بودن است. هنوز هم دلمان نمی‌آید که با فشار کم  آب ظرفی را بشوییم. هنوز اولین تفریحی که مادرها به بچه‌ها یاد می‌دهند آب بازی است. هنوز ابتدای راه مصرف هستیم و خیلی نمانده که به پایان آن برسیم. می‌دانیم زمستان امسال بی‌سابقه بود. بی‌آبی، خشکسالی می‌آورد و خشک‌سالی بی‌محصولی. زمستان امسال یک هشدار جدی بود برای ما که هنوز فکر می‌کنیم زمین مال ماست و تا هستیم باید خوش باشیم. زمستان امسال یک باردیگر به روی ما آورد که همه چیز ممکن است. بی‌آبی و بی‌غذایی در انتظار ما در پایان جاده مصرف نشسته‌اند. حتی اگر در مشهد یا پایتخت ایران باشیم و مهم‌ترین مسئله‌مان تفریح آخر هفته‌مان باشد باز هم  ممکن است روزی شهرمان بی‌آب شود، اگر از همین امروز تصمیم نگیریم که دستی به سر و روی مصرف‌مان بکشیم. تصمیمی که شاید الان هم برای آن دیر باشد. اگر به زمین رحم نمی‌کنیم، به خودمان رحم کنیم. 

 

پایت را روی دست‌هایم فشار نده

به هزار زبان تا به حال در مورد دور ریز غذا صحبت شده است. در مورد گرسنگی نیمی از جمعیت جهان. در مورد کمبود منابع در سال‌‌های آینده. اما کدام یک آن‌قدر روی ما اثر گذاشته است که نگران غذایی باشیم که در رستوران یا مهمانی در ظرف‌مان باقی می‌گذاریم. اما خیال کن هر بار که می‌‌خواهی باقی‌‌مانده غذایت را درون سطل بریزی و به فکر این باشی که سفره غذایت را بار دیگر که پهن می‌کنی با چه غذایی آب و رنگ بدهی مجبور باشی پایت را روی دست‌های کوچک یک کودک آفریقایی بگذاری. کودکی که با چشمان سرشار از نیاز به تو و دست‌هایت خیره می‌شود تا شاید این‌بار طعم سفره‌اش گرسنگی نباشد. آیا بازهم برایت به همان سادگی خواهد بود که غذایت را دور بریزی؟ یا این‌بار به کودکان گرسنه آفریقایی فکر خواهی کرد؟ کاری که یک بنیاد خیریه در  کره جنوبی کرده است. آن‌ها تصویر یک کودک سیاه‌پوست را روی سطل آشغال چاپ کرده‌اند. برای باز کردن درب سطل باید پا را روی دستهای کودک بگذاری که روی پدال چاپ شده است! یا تصور کن در لحظه‌ای که داری چیزی را دور می‌ریزی روی دیواره سطل زباله بخوانی: «من غذای بهتری، نسبت به ۶۰درصد کودکان جهان می‌خورم»! واقعا قابل تصور است که زباله‌های یک سطل از غذایی که کودکان می‌خورند بهتر باشد؟ اصلا اگر بخواهید وارد رستورانی شوید که دم در آن نوشته است: «هر چقدر می‌توانید بخورید، بردارید. هر چقدر هم که برداشتید، بخورید. دیروز ۴۵ کیلو غذا دور ریختیم، که می توانست ۱۸۰ نفر رو سیر کند». چه احساسی خواهید داشت؟ باز با خودتان فکر می‌کنید پولش را می‌دهیم یا این بار به گرسنگانی که می‌توانند با آن غذا سیر شوند فکر می‌کنید؟

6 ساعت تا آب

کودک که می‌خواست در مورد زمستان انشا بنویسد نمی‌دانست باچه جمله‌ای شروع کند. چون نه برف آمده بود و نه او برف‌بازی کرده بود. او حتی در مورد خشکسالی هم نمی‌توانست چیزی بنویسد چون او سنش آنقدر کم هست که نمی‌تواند تصور کند آب که نباشد دنیا چه رویی خواهد داشت. ما خودمان هم تصوری از فاجعه بی‌آبی نداریم. چون نهایت دغدغه‌ای که در بسیاری از مناطق هست جیره‌بندی و گرمای هوا در تابستان است! اما تصور کنید که به رستوران می‌روید و از آنها یک لیوان آب می‌خواهید ولی آن‌ها می‌‌گویند که تا شش ساعت دیگر سهمیه آب ندارند و باید برای خوردن یک لیوان آب 6 ساعت صبر کنید؟ اگر به هتل بروید یا خسته از راه بیایید و دلتان یک دوش آب گرم یا سرد بخواهد و به شما بگویند شما شامل قانون شش ساعت هستید؟ اگر نیاز به شست‌وشوی ظرف ولباس داشته باشید و مجبور باشید 6 ساعت صبر کنید چه؟ قاعدتا تصور شما این است که آب باید در دسترس باشد و این یک قانون است. ولی این قانون در بسیاری از نقاط جهان اجرا نمی‌شود و در حالی که شما شاکی هستید که چطور می‌شود برای آب 6 ساعت صبر کرد تصاویری برایتان پخش می‌شود که از وضعیت نامناسب آب در بسیاری از نقاط جهان صحبت می‌کند. کسانی که مجبورند شش ساعت در روز وقت صرف کنند تا خودشان را به آب برسانند و بتوانند زندگی کنند؟ برای کسانی که شیر را باز می‌کنند و آب در دسترس‌شان است این غیر قابل باور است که آدم به جای فکر کردن به کارهای روزانه‌اش وقتش را صرف دسترسی به ابتدایی‌ترین نیازها کند؟ به نظر شما ارزش این آب چقدراست؟ شما چی، باورتان می‌شود چند سال دیگر اوضاع ما هم همین باشد؟

چرا بعضی آدم‌ها آشغال ندارند؟

پاکبان محل که در خانه‌شان را زد پیرمرد طبق معمول گفت ما آشغال نداریم. این بار دیگر طاقت نیاورد و سوالش را پرسید: آقای فلانی شما چرا هیچ وقت آشغال ندارید؟ در کوچه‌ای که هر شب تعداد زیادی پلاستیک پر زباله جلوی در گذاشته می‌شود، این آپارتمان چهارطبقه هیچ وقت زباله دم در نمی‌گذارند. پیرمرد گفت: «ما زباله‌های ترمان را دور نمی‌ریزیم. آن‌ها را در باغچه خانه‌مان دفن می‌کنم تا تبدیل به کمپوست شود». کمپوستی که برای کود‌دهی به گیاهان خانه‌اش از آنها استفاده می‌کند. پاکبان بارها گذرش به درون خانه آن‌ها افتاده است و می‌داند که از پارکینگ تا حیاط خانه این همسایه بی‌زباله پر از انواع گل و گیاه است. پیرمرد مرد قدیم است و به چشم دیده است مردم قدیم قدر همه چیز را می‌دانستند و اهل اینکه چیزی را بیرون بریزیند نبودند. حالا او هم بر آن عهد که بسته مانده تا زباله‌های بیشتری را به این دنیا اضافه نکند. مسئله‌ای که مردمان گذشته این دیار به آن واقف بودند به ما نرسیده است و به جای ما اروپایی‌ها نگرانی تولید زباله‌ دارند و سعی می‌کنند که تولید زباله‌شان را به کمترین حد خود برسانند. دستگاه تهیه کمپوست از میوه‌ها و سبزیجات را آن‌ها می‌سازند که باقی‌مانده میوه‌ها و سبزیجات را  به جای ریختن در سطل به کمپوست و کود گیاهی تبدیل کنند تا هم گیاهان از کودهای شیمیایی نجات پیدا کنند و هم جهان را سالم‌تر نگه دارند. برای کسی که دغدغه دارد شاید نیازی به آن دستگاه هم نباشد کافی است دل به دل پیرمرد بدهی.

پیرمرد تعریف می‌کرد که پوست میوه‌ها و باقی‌مانده غذا و سبزیجات را در چاله‌ای که در گوشه باغچه کنده است دفن می‌کند و خوب لگدشان می‌کند تا هوایش گرفته شود و و رویش را با خاک می‌پوشاند تا تبدیل به کمپوست شود. برای مردم آپارتمان‌نشین بهانه‌گیر که سریع می‌گویند باغچه ندارند می‌شود مشکل را با یک سطل خاک در گوشه تراس حل کرد. انگار نسل‌های قبل ساکنان بهتری برای زمین بودند. مردمی که قدر آب را می‌دانستند و اسراف نمی‌کردند و تولید زباله‌شان حداقل بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی