یک اسلحه یک فشنگ
یادداشت

یک اسلحه یک فشنگ

نویسنده : محمدرضا ناصری نژاد

شاید بیشتر آدم‌ها وقتی نام ماه اسفند به گوش‌شان می‌خورد به یاد تمام شدن سال می‌افتند. اما از شش سال قبل، اسفند برای من تبدیل به خاطره‌ای از یک شروع شده است. شروع خدمت سربازی یکی از آن شروع‌های فراموش‌نشدنی است. روزگار سربازی چه در مرزها و با شرایط آب‌و‌هوایی سخت بگذرد چه در یک دفترکار نزدیک به منزل، باز هم برای شخص سرباز دورانی خاص محسوب می‌شود. چه از آن لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرد دفترچه سربازی‌اش را برای نظام‌وظیفه بفرستد، چه از دقایقی که موهای سرش در نبرد با ماشین اصلاح، یکی یکی فدای قوانین سربازخانه می‌شود و چه از ساعاتی که باید بالای یک برجک فلزی دست به اسلحه بایستد و به آینده‌ای مبهم فکر کند. راستش می‌خواستم یکی از آن خاطراتی را که در آن با یک اسلحه و یک فشنگ جان تمام پادگان‌مان را نجات داده بودم را خرج این یادداشت کنم اما با خودم گفتم ممکن است حتی یکی از هم‌خدمتی‌هایم چشمش به این یادداشت بیفتد و آن روز تاریخی را به یاد نیاورد و همه چیز را از بیخ‌ و بن تکذیب کند. البته لازم شد که بگویم دوران سربازی‌ام را در استان سیستان و بلوچستان سپری کردم تا بدانید که آن خاطره یک اسلحه و یک فشنگ هم می‌توانست وجود خارجی داشته باشد اما چون در همان دوران بیشتر در قسمت کارگزینی و پشت رایانه مشغول به گذراندن دوران سربازی بودم و به ندرت (فقط برای نگهبانی در برجک) دست به اسلحه می‌شدم و مطمئناً کسی آن خاطره را باور نمی‌کند و مجبورم از بازگو کردنش صرف‌نظر کنم. خاطرات دیگر هم که به کاغذها، فایل‌ها و مرخصی‌ها مربوط می‌شود و فکر نمی‌کنم به جز خودم برای دیگران جذابیتی داشته باشد. اما بهترین خاطره‌‌‌ من از شروع خدمت سربازی در ماه اسفند، این بود که مجبور به شرکت در امر خانه‌تکانی در آن سال و سال بعدش نبودم و چه خاطره‌ای بهتر از این خاطره!

نظرات کاربران
کد امنیتی