به قلم آن‌ها که به بهشت نمي‌روند!
اين گزارش‌هاي خبري جهان را تکان دادند؛

به قلم آن‌ها که به بهشت نمي‌روند!

نویسنده :

«گوتنبرگ» را هم نمي‌شود سرزنش کرد چون احتمالا حتي خودش هم نمي‌دانست اختراعش قرار است سال‌ها بعد چه خدمتي به صنعت ارتباطات و اطلاع‌رساني کند. در حقيقت اين دستگاه چاپ او بود که بهانه دست بشر داد تا از همه چيز بنويسد تا برسد به نوشتن از اتفاقات روزانه دنياي اطرافش و زماني هم که از آن خسته شد رفت سراغ پيدا و نهان چيزهايي که نمي‌دانست و گاهي خطرناک هم بودند تا آن‌جا که سر زبانش افتاد که «پشت هر خطري خبري است». به لطف همه اين تجربيات بشر بود که رسانه‌ها شکل گرفتند و امروز اربابان پنهان جهان هستند. فرمان آن‌ها هم دست خبرنگاران و گزارشگراني است که سوژه‌شان را تا وسط ميدان‌هاي جنگ، قعر ناشناخته‌هاي جهان و قلب مهم‌ترين اتفاقات دنبال کرده و با گزارش‌هايشان دنيا را تکان داده‌اند. اين وسط بعضي‌ها مي‌گويند آن‌ها به بهشت نمي‌روند. آن‌ها يعني «ژورناليست»ها. نمي‌دانم شايد چون مي‌ترسند آن‌جا هم مورد عتاب و خطاب اين گوش‌ها و چشم‌هاي تند و تيز قرار گيرند. 17 مرداد تنها روزي که روي تقويم يادي مي‌شود از چهره‌هاي پنهان پشت کوبنده‌ترين کلمات، بهانه دست‌مان داد تا چندتايي از بزرگ‌ترين اتفاقات دنيا را که در يکي دو قرن اخير به تکان دهنده‌ترين گزارش‌هاي تاريخ بدل شده‌اند گلچين کرده و پيش چشم‌تان بگذاريم. باور کنيد يا نه اين گزارش‌ها جنجال‌هاي زيادي به پا کرده و به زعم عده‌اي، تاريخ را شکل داده‌اند.

دست رئيس جمهور زير تيغ
اصل ماجرا چه بود؟

* عنوان ماجراي «واترگيت» را حتما شنيده‌ايد. گزارشي که چاپ آن بعد از ماه‌ها تلاش پي‌گيرانه دو خبرنگار، بنيان سياسي ايالات متحده آمريکا را لرزاند و پيامد سنگين آن هم استعفاي «ريچارد نيکسون» رئيس جمهور، جمهوري‌خواه وقت آمريکا بود. واترگيت هتلي است در واشنگتن که در سال 1972 محل استقرار ستاد انتخاباتي دموکرات‌ها بود، در جريان آن انتخابات تعدادي از ماموران FBI وارد واترگيت شدند و دستگاه شنود کار گذاشتند و مقاديري از اسناد موجود را به منظور بهره‌برداري‌هاي مختلف به سرقت بردند. اين اقدام غير قانوني با پيدا شدن يک نوار کاست توسط يک مامور حراست هتل به‌طور تصادفي لو رفت و روزنامه واشنگتن پست بعد از ماه‌ها تحقيق اين داستان را چاپ کرد در حالي که نويسندگان آن از نتايج کار اطمينان نداشتند.

*قهرمانان ماجرا
* «باب وودوارد» و «کارل برنشتاين» دو خبرنگاري بودند که ماجرا را کشف و پي‌گيري کردند. بخشي از جذابيت کار آن‌ها منبع ناشناس آن‌ها بود که اغلب او را در گوشه تاريک پارکينگي ملاقات مي‌کردند و به واسطه صدايش به او عنوان «حنجره عميق» داده بودند. چهره‌اي که تا سال‌ها بعد در پرده باقي ماند و حتي هويتش هم کتمان شد اما در سال 2006 «لري کينگ» گزارشگر CNN با «مارک فلت» مامور مستعفي FBI که تاريخ کشورش را تغيير داده بود، مصاحبه و جزئيات ماجرا را افشا کرد.

به قلم خودشان
* دير وقت شب وود وارد شماره تلفن «حنجره عميق» را گرفت. او حاضر نبود به طور مستقيم موضوع را تاييد يا تکذيب کند. برنشتاين درمانده و خسته عاقبت پيشنهاد کرد: «‌من راه ديگري دارم، تا ده مي‌شمارم و اگر با محور گزارش موافق نيستيد، تماس را قطع کنيد. اگر قطع نکرديد به اين معناست که با موضوع گزارش موافق هستيد.»

وودوارد با دلهره و هيجان شمارش را آغاز کرد: «يک، دو ، سه، ...» يک سال و نيم کار طاقت فرسا و پرهزينه يک گروه به اين رد يا قبول وابسته بود: «چهار، پنج، شش...» اگر مخاطب قطع مي‌کرد تکليف چه بود؟ «هفت، هشت،...» تمام مسئولان روزنامه در دفتر سردبير جمع بودند و همه در سکوت، به چشم و دهان وودوارد خيره مانده بودند: «هشت، نه، ده!» حنجره عميق در ميان شمارش تلفن را قطع نکرده بود. وودوارد گوشي را محکم روي تلفن کوبيد و فرياد کشيد: «تاييد کرد!» يک‌باره اتاق از فرياد شادي منفجر شد؛ گزارش قابل چاپ بود...

(بر گرفته از خاطرات اين دو خبرنگار در کتاب «همه مردان رئيس جمهور»)

همسايه با مرگ
اصل ماجرا چه بود؟

* تاريخ تا دل‌تان بخواهد جنگ به خودش ديده است. جنگ‌هايي که همگي در نگاه اول روايتي تکراري دارند اما اين قلم خبرنگاران و گزارشگران جنگ بوده که از آن‌ها ماجرايي نو ساخته است. جنگ داخلي اسپانيا يکي از اين نمونه‌هاست که از درگيري بزرگ نظامي در سال ۱۹۳۶ ميلادي آغاز شد و تا ۱۹۳۹ کش آمد. همه اين اتفاقات که 3 سال به طول انجاميد و سر يک ميليون نفري را هم بر باد داد، پس از کودتاي بخشي از ارتش عليه جمهوري اسپانيا به وقوع پيوست.

قهرمانان ماجرا
* «جورج اورول» خالق «مزرعه حيوانات» «1984» هم يد طولايي در نوشتن مقاله داشت و از مقاله‌نويسان بنام قرن بيستم به حساب مي‌آمد. او در بهار 1928 به پاريس رفت و به‌عنوان خبرنگاري آزاد روزنامه‌نگاري کرد. جورج اورول سال 1936 عازم جنگ داخلي اسپانيا شد و اين بار نه براي نويسندگي که براي جنگ به آن‌جا رفت. اورول درباره اين جنگ به هفته‌نامه نيو انگليش گفته: «اين فاشيسم را يکي بايد تمام کند.» گردن اورول در اين جنگ آسيب ديد و نزديک بود که جان خود را نيز از دست بدهد. پس از جنگ داخلي اسپانيا، اورول دوباره به روزنامه‌نگاري ادامه داد و مدتي هم کارمند BBC شد و در همين ايام بود که با «تي.اس. اليوت» دوست شد. گزارش اورول از جنگ اسپانيا با عنوان «تجربه مردن» بازتاب ويژه‌اي در رسانه‌ها داشت.

به قلم خودشان
* حادثه وقتي اتفاق افتاد که 10 روزي از ورود من به جبهه اسپانيا مي‌گذشت... گوشه جان‌پناه در ساعت 5 صبح نشسته بودم. اين هميشه خطرناک‌ترين ساعت روز بود. چون تابش خورشيد را در پس سر داشتيم. بنابراين اگر سر خود را از جان پناه بالا مي‌آورديم، به روشني زير نور آسمان قرار مي‌گرفت... در کل شبيه به اين بود که در کانون يک انفجار ايستاده باشم. آنچه در ياد من مانده، اول شنيدن صداي «گرمب» و بعد ديدن پرتوي کورکننده در همه اطراف است. ضربه‌اي عظيم را بر وجود خود احساس کردم. دردي درکار نبود، فقط احساس گيجي در اثر ضربه مي‌کردم. مثل اين‌که آدم سيم لخت برق را به دست گرفته باشد...

سري در سبد
اصل ماجرا چه بود؟

* نمي‌دانم چه‌قدر دل ديدن يک اعدام را داريد اما به شما اطمينان مي‌دهم همه شهامت‌تان با دانستن اين‌که اعدام با گيوتين انجام خواهد شد، نصف مي‌شود. حالا تصور کنيد که قرار است گوشه‌اي بايستيد و در کمال خونسردي اين اعدام را با تمام حواشي آن ناظر باشيد تا براي خوانندگان‌تان در روزنامه گزارشي مفصل از آن بنويسيد. نمي‌دانم واکنش‌تان چيست اما حتما کلي دل و جگر مي‌خواهد. از ميان همه اعدام‌هاي تاريخي جهان، مرگ آقاي «ريش آبي» را برايتان انتخاب کرديم. «هانري لاندرو» قاتل زنجيره‌اي پاريسي که شکارش زنان متوسط جامعه بودند. مي‌گويند آقاي قاتل سرباز جنگ بوده و گويا تاثير ميدان جنگ ميل کشتن خانم‌هاي پاريسي را در او بيدار مي‌کند. روند قتل‌ها، پيدا کردن قاتل و اعدام او خوراک خوبي بود براي رسانه‌ها.

قهرمانان ماجرا
* از ميان همه آدم‌هايي که ماجراي اعدام آقاي ريش آبي را بردند صفحه اول روزنامه‌شان، «وب ميلر» گزارشگر انگليسي، اين اتفاق را بهتر از بقيه به رشته تحرير درآورد. اعدام سحرگاه 25 فوريه 1922 اتفاق افتاد. گزارش اين اعدام بعدها در کتابي به چاپ رسيد.

به قلم خودشان
* قرار شد کار کردن گيوتين را براي آخرين بار آزمايش کنند. مسيو ديبلر (مجري نامدار اعدام‌هاي پاريس) تخته‌اي هلالي را وارسي کرد که گردن محکوم بايد روي آن قرار گيرد... وقتي طناب را رها کردند، تيغه سنگين با سرعت روي اين تخته فرود آمد... دو مأمور با شتاب صورت محکوم را آن‌قدر جلو بردند تا به تخته کلفت هلالي برسد. (ريش آبي) در آستانه نيستي، حالت تسليم به خود گرفت. بدن او در خود فرو رفت و در واقع به سوي تخته هلالي کشيده شد. اندکي بعد تيغه سنگين فرود آمد و با پايين آمدن تيغه آويزان، سر لاندرو با سنگيني به درون سبد کوچکي افتاد...
وقتي من شليک کردم

اصل ماجرا چه بود؟
* اين‌که چرا از ميان اين همه گزارش‌ها و خبرهاي جنجالي سراغ مثلا يک مصاحبه پر سر و صدا با يک رئيس‌جمهور يا چهره سياسي نرفتيم يا حواشي يک مسابقه فوتبال، بايد خدمت‌تان عرض کنيم که به عقيده ما قلم به دست‌ها، ماندگارترين تجارب خبري و گزارشي پشت ميز تحريريه اتفاق نمي‌افتند بلکه در اتفاقات سخت شکل مي‌گيرند که جنگ شايد يکي از مهم‌ترين آن‌ها باشد. خبرنگاران جنگ هم بدون شک در زمره جسورترين افراد هستند که به انتخاب خودشان بودن در ميداني را که آن‌ها را به يک سرباز تبديل مي‌کند، انتخاب کرده‌اند. جنگ ويتنام از آن دست روايت‌هايي است که به قلم خبرنگاران و گزارشگران مختلفي به رشته تحرير درآمد. به اذعان بسياري همين گزارش‌هاي جنجالي بود که به توقف جنگ کمک کرد. در اين ميان گزارش‌هاي «اوريانا فالاچي» يکي از برجسته‌ترين خبرنگاران جهان، جنجالي‌ترين آن‌ها بود.

قهرمانان ماجرا

* اوريانا فالاچي خبرنگار زبده‌ ايتاليايي‌ است که مصاحبه‌هاي او با شخصيت‌هاي تاثيرگذار در عرصه‌ سياسي و ... جهان، ‌زبانزد خاص و عام است. او کتاب‌هاي زيادي را از مجموعه گزارش‌هايش گردآوري کرده که کتاب «زندگي،‌ جنگ و ديگر هيچ!» نمايشگر يک سال از زندگي نويسنده در ميدان‌هاي جنگ است که در پاسخ خواهر کوچکش که پرسيده بود:‌ «زندگي يعني چه؟» نوشته است. وي پاسخ اين سؤال را در نبردها، زد و خوردها، وحشي‌گري‌ها و مرگ در جنگ ويتنام جست‌وجو کرده است. جالب اين‌جاست که او در حالي از تجربه کشتن از سربازان مي‌پرسد که زماني خود مجبور به اين کار مي‌شود.

به قلم خودشان
....از «جورج»مي پرسم:

در هنگام شليک به چه چيز فکر مي‌کني؟

فقط به کشتن و اين که کشته نشوم. هميشه هنگام حمله ترس عجيبي همه‌ وجودم را فرا مي‌گيرد. اولين بار که براي حمله مي‌رفتيم،‌ دوستم «باب» در کنارم بود. با هم به ويتنام آمده بوديم و هميشه مثل دو يار جدا نشدني باهم بوديم. ... وقتي موشکي به طرف ما پرتاب شد،‌ آن را ديدم و بدون آن که چيزي به باب بگويم، ‌با چتر نجات به زمين پريدم. او را خبر نکردم،‌ مي‌داني! فقط به فکر نجات خودم بودم، ‌ديدم که باب منفجر شد. او مرد...!

***

... يک ويت‌کنگ با تمام نيرو مي‌دويد و همه به او شليک مي‌کردند. درست مثل اين که در غرفه‌ تيراندازي پارک شهر به طرف سيبل هدف تير مي‌اندازند. ولي تيرها به او نمي‌خورد. بعد من يک تير شليک کردم و او افتاد. درست مثل اين که به يک درخت شليک کرده باشم .حتي جلو رفتم و به او دست زدم؛ هيچ احساسي نداشتم. احمقانه است،‌ ولي واقعيت دارد.

آمبولانس مي‌خواستيم، گاري آوردند!

اصل ماجرا چه بود؟
* جنايات اسرائيل در غزه اگرچه از سوي بعضي بنگاه‌هاي خبري دنيا با بي‌تفاوتي مواجه شد اما گزارش‌هاي رسواگرانه خبرنگاران اغلب آزاد از منطقه‌اي که اسرائيل اجازه نمي‌داد هيچ جنبنده‌اي به آن راه پيدا کند، باعث برانگيختن خشم جهاني شد. بعضي از اين خبرنگاران به سختي و با پيمودن مسيري سخت مخفيانه به محدوده محاصره شده راه يافتند تا جنجالي‌ترين قتل عام چند دهه گذشته را روايت کنند.

قهرمانان ماجرا
«اوا جازيويچ» يک روزنامه نگار خانم و فعال حقوق بشر اروپايي است. وي از معدود روزنامه نگاران بين‌المللي حاضر در غزه محسوب مي‌شد. او مشاهدات جنجالي خود از حملات وحشيانه اسرائيل به نوار غزه را در روزنامه انگليسي گاردين به رشته تحرير درآورد و منجر به برافروختن خشم طرفداران صلح در اقصي نقاط جهان شد.

به قلم خودشان
صبح چهارشنبه مشغول بررسي آخرين خسارات وارده شديم. سقف، ديوارها، اثاثيه و کف خانه خانواده النعيم - که 5 شهيد دختر داده بودند - براثر فروريزي آوار ويران شده بود. در حالي که مشغول صحبت با اعضاي خانواده و فيلم‌برداري از خرابي‌ها بوديم صداي ناهنجار قطعات شکسته به گوش مي‌رسيد. عازم بيمارستان بيت‌حانون شديم. مردم سراسيمه و پريشان بودند و جمعيت عظيمي جمع شده بود. انتظار داشتم يک آمبولانس را مشاهده کنم که به سرعت جلوي بيمارستان مي‌پيچد اما به‌جاي آن يک گاري با الاغ ديدم که سه کودک و دو تن از بستگان‌شان را حمل مي‌کرد.

«حيا»، 12 ساله، کشته شده بود، بدن سوخته وي سريعا با يک ملافه سفيدرنگ پوشانده شد. «لاما»، چهار ساله، نيز مقابل چشمان ما فوت کرد. «اسماعيل»، 9 ساله، زنده بود. دکترها گفتند: «تصور مي‌کنيم حال اين پسر بچه خوب شود. بايد از پاهاي وي عکس‌برداري کنيم» (اسماعيل صبح پنج شنبه فوت کرد).

ساعاتي بعد عازم دفتر شبکه خبري رامتان (Ramattan News) شبکه تازه تاسيس فلسطيني‌ها براي مقابله با شبکه الجزيره شدم. شب را آن‌جا سپري کردم. خبرنگاران رامتان همگي محلي هستند، آن‌ها فاقد لباس‌هاي ضدگلوله يا کلاه ايمني هستند، اما تعدادي از بهترين تصاوير و فيلم‌ها در اختيار دارند. مدير «بخش غزه» در اين کانال خبري گفت: آن‌ها نگرانند هر لحظه هدف حملات اسرائيل قرار بگيرند. انتشار شايعاتي درباره احتمال حمله اسرائيل، همه خبرنگاران را وادار به ترک ادارات خود کرده به نحوي که دوربين‌ها و رايانه‌هايشان را به يک خانه امن منتقل کرده‌اند.

نظرات کاربران
کد امنیتی