اشک‌ها و لبخندها در دو حماسه دیگر

اشک‌ها و لبخندها در دو حماسه دیگر

نویسنده : الهام حبشی

بعد از 22 بهمن 57 به دو اتفاق دیگر می‌رسیم که گرچه شبیه هم نیستند ولی وجه مشترک‌شان این است که اشک‌ها و لبخندها به هم گره خورد و خیابان‌های همه شهرها پر شد از صحنه‌هایی از دلدادگی به وطن. به ایران.

روز آزادی یک شهر، یک ملت
پدرم همیشه می‌گوید اگر توی خانواده مشکلی باشد، باید توی چهارچوب خانه بماند و باید در همین چهار دیواری حل بشود. اگر اینجا گرهی هست باید همین جا تکلیفش روشن بشود. پایمان را که از در خانه بیرون گذاشتیم باید هر کدام‌مان تبدیل بشویم به کوه. کوه‌هایی که پشت به پشت هم قرار می‌گیرند و اجازه‌ نمی‌دهند کسی به اعضای دیگر خانواده حتی واژه‌ای بی‌ربط بگوید. این قانون تمام خانواده‌های اصیل ایرانی است. قانونی که در گوشت و پوست تمام مردم ما جریان دارد. شادی‌ و غم‌مان همگانی است و احساسات‌مان مثل خون به تمام نقاط بدن انتقال پیدا می‌کند و تکثیر می‌شود. بدنی که نام دیگرش ایران است. از روزی که خرمشهر به دست ارتش بعث افتاد تمام مردم ما دیگر آرامش قبل را نداشتند، پیگیر اخبار بودند، دست به دعا و راز و نیاز داشتند و خیل عظیمی از سراسر این تن قدرتمند روانه‌ خرمشهر شدند تا نگذارند این شهر خرم که رنگ خاکش به سرخی خون است، محمره نام بگیرد. نگذارند صدام نخل‌هایش را از صاحبان واقعی‌اش بگیرد. مردم ما دل دادند و سر، تا خدا خرمشهرشان را در سومین روز خرداد از شر اشغالگران آزاد کرد. خاطره مشترک همه ایرانی‌ها از اخبار ساعت ۱۴ سوم خرداد ۱۳۶۱، بعد از کلمات همراه با بغض آقای حیاتی که می‌گفت: «خرمشهر، خونین‌شهر آزاد شد»، گریه شادی بود و بعد به خیابان ریختن و شیرینی و یک خوشحالی وصف‌ناشدنی ملی. خرمشهر ما پس از 575 روز فراق و اسارت به خانه‌ خود، ایران بازگشت. خرمشهر آزاد شد و عطر شیرینی و شربت میان آوای هلهله زنان و بوق‌های ملودی وار ماشین‌ها پیچید. صدای آهنگ شادی از رادیوها قطع نمی‌شد، و نقل و نباتی بود که در هوا پاشیده می‌شد و بر سر و صورت خندان مردمی که هم را در آغوش می‌کشیدند و تبریک می‌گفتند می‌بارید. مردمی که در غم، شادی، دشواری و نداری مثل کوه همیشه پشت در پشت هم هستند. 
حماسه ملبورن
8 آذر 1376 یکی از آن تاریخ‌هایی است که از خاطره ایرانی‌ها محو نخواهد شد. خداداد عزیزی در بازی برگشت ایران و استرالیا با پاس علی دایی شیرین‌ترین گل تاریخ بازی‌های ایران را به ثمر رساند. بعد از بازی مردم بدون این که کسی از آن‌ها خواسته باشد، بدون این که کسی خبرشان کرده باشد، بدون این که قرار از پیش تعیین شده‌ای وجود داشته باشد، شال و کلاه کرده و نکرده از خانه‌های‌شان بیرون ریختند. آن روز دیگر هیچ کس نه استقلالی بود و نه پرسپولیسی، آن روز همه فقط ایرانی بودند. 8 آذر در تاریخ ما ماندگار شد، هر چند صعود به جام جهانی تنها یک اتفاق ساده ورزشی بود و به معنای واقعی کلمه اگر آن بازی را می‌باختیم چیزی از ارزش‌های تیم ملی ما کم نمی‌شد و بس ولی شادی عمومی و خودجوش مردم، حالِ خوبی داشت. ملیِ ملی بود.
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
ساختنیجات

جالباسی، از تولید به مصرف

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧