در میانه میدان
به بهانه سالگرد پیروزی انقلاب و خوش و خرمی همگانی مردم در آن روزها درباره جشن‌های ملی‌مان نوشتیم، جشن‌

در میانه میدان

نویسنده : یاسین ناطقی

اصلا نیاز به فشار آوردن روی حافظه بلند مدت نیست، کافیست کمی آخرین رویدادهای حافظه کوتاه مدت خود را مرور کنیم تا چندباره تلخی اتفاقات دردناک را زیر زبان‌مان مزه مزه کنیم. سقوط پلاسکو و مرگ آتش‌نشانان، کشته شدن آتنای بی‌گناه، سوختن ملوانان سانچی و زلزله هولناک کرمانشاه، تنها بخشی از اتفاقاتی هستند که بابت هرکدام‌‌شان داغی بر دلمان نشسته‌، صفحه سیاه روی پروفایل‌مان نقش بسته و نوار باریک تسلیت را به لوگوی کنار صفحه تلویزیون اضافه کرده است. اما بگذارید به حافظه بلند مدت‌مان رجوع کنیم. حدود چهل سال پیش، در همین ایام، حال خوب رایج‌ترین حس پدران و مادرمان بوده است. کافی بود به خیابان بروید و سرتان را بچرخانید تا با تمام وجود حال خوب مردم را حس کنید. اسمشان را هم گذاشته بودیم «روزهای پیروزی». پیروزی و خوشحالی خودجوش که از ته ته قلب تک‌تک‌مان برمی‌خاست. شاید درک این حرف‌ها برای جوان‌ترها سخت باشد، نسلی که تصویری مبهم از پیروزی انقلاب در ذهنش به کمک فیلم‌ها، کتاب‌ها و خاطرات سینه به سینه نقش بسته است. پس بگذارید با هم به سراغ دفترچه خاطرات بزرگترهای‌مان برویم و مواردی از این حس‌های خوب خودجوش را مرور کنیم.

دیدار امام

خبر رسیده بود که قرار است امام برای چند روز در مدرسه علوی حضور داشته باشند و می‌توان ایشان را دید. همین خبر کافی بود تا هرکدام‌مان به هر طریق، خود را به آنجا برسانیم. گویی من و خیلی‌ها شبیه من، می‌خواستیم شادی‌ و هیجان‌مان از این پیروزی بزرگ را به امام‌مان هم نشان بدهیم. به مدرسه که رسیدیم، مردم را دیدیم که میان جمعیت و در فشار زیاد وارد مدرسه می‌شوند. دل به دریا زدیم و وارد جمعیت شدیم. استخوان‌هایمان درحال خرد شدن بود ولی هیجان دیدار با امام، همه دردهایمان را خاموش می‌کرد. آن درد شیرین‌ترین درد تاریخ زندگی‌ام بود. لبخندها به اشک شوق تبدیل شده بودند. امام از پنجره یکی از کلاس‌ها با کسانی که نزدیکش بودند، دست می‌داد. برای انقلابیونی که بسیاری‌شان رهبر خود در مبارزات را هرگز از نزدیک ندیده بودند، تماشای امام در چارچوب همان پنجره، باورنکردنی بود. 

شاخه گلی از یک غریبه

خیابان‌های اصلی شهر آن روزها همیشه شلوغ بود. گویی همه مردم شهر خانه‌هایشان را رها کرده بودند و وسط خیابان بودند تا جشن و شادی‌شان را با هم برگزار کنند. این‌که یک عده شیرینی و شربت به دست وسط خیابان باشند هم کاملا عادی بود. آن روزها وفور نعمت مثل الان نبود و واقعا شیرینی دادن دست مردم، خودش کار کارستانی بود. 

۲۴ بهمن ۵۷ بود و کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودم. ظاهر انقلابی و مذهبی و لباس آخوندی من از هزار فرسخی داد می‌زد. خانم جوانی که روسری هم نداشت پشت رول یک ماشین آمریکایی بود با سرعت کم جوری که انگار می‌خواست سوارم کند به من نزدیک می‌شد. خودم را زدم به حواس‌پرتی که انگاری نمی‌بینمت. نزدیک و نزدیک‌تر شد، شیشه برقی ماشین با صدایی قیژ نرمی که آن روزها نماد بورژوازی بود، پایین آمد، شاخه گلی به سویم پرتاب کرد و گازش را گرفت و رفت... همه خوشحال بودند آن روزها.

قاب شادی

در روزهای پیروزی، مردم بدون اطلاع از برنامه‌ یا هماهنگی‌ با یکدیگر، به خیابان‌ها می‌آمدند و شعارهای فاتحانه می‌دادند. یکی شیرینی پخش می‌کرد و یکی دیگر جوان‌ترها را سوار ماشین خود می‌کرد و در خیابان می‌گرداند. هر کس که دوربینی در خانه یا دانشگاه داشت، به دست می‌گرفت و در اجتماعات، خوشحالی و خنده مردم را ثبت می‌کرد. هرجا که عکاسی می‌دیدیم، جمع می‌شدیم و پلاکاردهایمان را به همراه تصاویر امام در دست می‌گرفتیم تا عکاس عکسی بیندازد. وجه مشترک همه عکس‌ها امام خمینی بود. هر جا بنر یا عکسی از امام بود حتما تعدادی بودند که داشتند با آن عکس می‌انداختند. لازم نبود عکاسان زحمت زیادی بکشند که جماعتی خوشحال یا در حال شادی را بیابند. هر جا را که نگاه می‌کردیم، عده‌ای را می‌دیدیم که می‌خندیدند.

شور اتحاد

با بقیه رفقایم تصمیم گرفتیم مدرسه را تعطیل کنیم و روانه خیابان شویم. آن روزها نمی‌شد جوان‌ترها را جایی بند کرد. آن موقع چهارده ساله بودم. با دوستان هم‌مدرسه‌ای راه افتادیم و خودمان را به افرادی رساندیم که در خیابان‌ها مشغول شادی کردن بودند. عده‌ای تیمپو می‌نواختند و دیگران پایکوبی می‌کردند. حلقه‌هایی تشکیل داده بودیم و بی‌اعتنا به رهگذران، می‌چرخیدیم و شعر می‌خواندیم. گاهی مردم سربازان توی خیابان را مجبور می‌کردند که اسلحه‌هایشان را کنار بگذارند و با بقیه همراه شوند. سربازان هم یکی در میان قبول می‌کردند و به میان می‌آمدند. مردم در آغوش‌شان می‌گرفتند و آن‌ها را می‌بوسیدند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
ساختنیجات

جالباسی، از تولید به مصرف

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧