سیمرغ بر شانه استاد
خاطرات گرشاسبی‌بزرگ

سیمرغ بر شانه استاد

نویسنده : ایمان فروزان نیا

دیروز بعد از یک هفته دوباره به خانه استاد رفتم تا بخشی از خاطراتش را مکتوب و به رشته تحریر در بیاورم. صبح زود را برای رفتن به خانه استاد انتخاب کردم. در زدم و دربان در را باز کرد و من را به داخل راهنمایی کرد. داخل عمارت گرشاسبی شدم و به اتاق استاد رفتم. دیدم استاد روی دوچرخه ثابت خوابش برده، بدون سر و صدا بیرون رفتم و چند بار در را محکم کوبیدم و دوباره وارد شدم. دیدم استاد مشغول رکاب زدن است، من را که دید گفت: خوب وقتی آمدی؟ این صحنه را ثبت کن تا جوان‌ها الگو بگیرند و بفهمند که آدم‌های موفق روزشان را چطور آغاز می‌کنند. بعد از دوچرخه آمد پایین، پیشانی‌اش را خشک کرد و گفت: صد کیلومتر امروز را هم زدم. گفتم استاد روزانه صد کیلومتر رکاب می‌زنید؟ گفت بله، کم‌کم باید برای مسابقات تور دو فرانس آماده شوم. حالا یادم بینداز یک بار برایت خاطرات تور دو فرانس را تعریف کنم ولی امروز می‌خواهم از خاطرات دیگری برایت بگویم.

نشستم روی صندلی و آماده یادداشت برداری شدم. استاد شروع به تعریف کرد: این ایام و جشنواره فیلم فجر، من را یاد خاطراتم از اولین جشنواره‌های فیلم فجر انداخت. در آن سال‌ها من فیلمی بلندی ساخته بودم که می‌توانست تمام جوایز خارجی از اسکار، گلدن گلوپ، کن و بهمان و بیسار را درو کند ولی من همچنان دلم در پی جایزه سیمرغ بود. برای همین فیلم را برای اولین اکران به ایران آوردم تا در یکی از سالن‌های سینما اکران شود. وقت اکران سالن سینما جای سوزن انداختن نداشت و در آن شلوغی یک آقایی به نام هیچکاک وارد سالن شد و بدون اجازه من از آن فضای پر از انرژی و کاریزما شروع به فیلم گرفتن کرد، من هم که مثل الان پخته و با تجربه نبودم، چیزی به او نگفتم و گمان کردم از مریدان و چاکران است. اگر می‌دانستم قرار است بعدا چه شود مثل ابراهیم می‌رفتم روی سن و نمی‌گذاشتم فیلمبرداری کند.

حرف استاد را قطع کردم و گفتم کدام ابراهیم؟ حاتمی‌کیا را می‌گویید؟ گفت بله. گفتم مگر این‌قدر صمیمی هستید؟ گفت: هیچ دو نفری را از من و ابراهیم و اسپیلبرگ به هم شبیه‌تر پیدا نمی‌کنی. آمدم سوال بپرسم که ماندم از چه بپرسم و ترجیح دادم فقط این نکات را یادداشت کنم تا بعدا درباره جزئیاتش از استاد جویا شوم.

استاد با زبانش دور لب‌هایش را تازه کرد و ادامه داد که: بعله دیگر، آن سال من سیمرغ را بردم ولی آن آقای هیچکاک با کپی که از فیلم من تهیه کرده بود به آمریکا گریخت و در آن‌جا برای خودش اسم و رسمی به پا کرد و جوایز بسیاری گرفت و حتی در تیتراژ کارهایش هم اسمی از من نبرد. گفتم: استاد یعنی الان شما یک سیمرغ دارید؟ گفت بله و بعد دو تا سوت بلبلی بدون استفاده از انگشت زد و داد زد: سی‌سی! کجایی بابا! بیا! یکهو یک سیمرغ با هیبتی افسانه‌ای از پنجره آمد داخل اتاق و روی شانه استاد نشست. یک داد بلند کشیدم و خودم را پرت کردم پشت صندلی. گفتم: استاد این چیه؟ گفت آن زمان که هنوز تندیس و این چیزها مد نبود، خود سیمرغ را هدیه می‌دادند، این حیوانی هم عمرش طولانی است دیگر، فعلا که مانده بیخ ریش ما. من که اساسا از یک جوجه رنگی هم می‌ترسم چه برسد به سیمرغ، سریع بند و بساطم را جمع کردم و فلنگ را بستم.

 

این هم عکس آن آقای هیچکاک در کنار استاد، خداوند ببخشایدش.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
شگرد

چطور بدون اجازه در اینستاگرام تگ نشویم؟

٩٧/٠٧/٢٦
فتوچاپ

فتوچاپ 553

٩٧/٠٧/٢٧
یادداشت

نانِ توریسم را آجر نکنید

٩٧/٠٧/٢٦
یادداشت

درباره رفتار غیرحرفه‌ای لیندا خانم کیانی

٩٧/٠٧/٢٧
شاخ هفته

پیراهن پیچ اسکن گل‌گلی

٩٧/٠٧/٢٧
تلگجیم

تلگرام طلایی 553

٩٧/٠٧/٢٦
به بهانه محبوبیت فصل سوم سریال دلدادگان

جادوی آقای هادی

٩٧/٠٧/٢٧
آنتن

ای دودی که می­روی به حلقم ...

٩٧/٠٧/٢٦
یادداشت

دروغ فروشی

٩٧/٠٧/٢٦
نگاهی به افزایش دوربین های موبایل و کاربردشان در عکاسی

#camera_phone

٩٧/٠٧/٢٦
یادداشت

با آقای جابز آشنا شوید

٩٧/٠٧/٢٦
ساختنیجات

زمانی برای زیبایی پرده‌ها

٩٧/٠٧/٢٦
5 قدم و چند نکته در مدیریت مصرف مواد غذایی

چطور مفید و به صرفه بخوریم؟

٩٧/٠٧/٢٧
کاروان پاراآسیایی کشورمان با مجموع 136 مدال، حسابی درخشید

خودباوری در حد تیم ملی

٩٧/٠٧/٢٧
این روزها نه تنها اینستاگرامرها و توئیتری‌ها رابطه دوستانه‌ای با هم ندارند که گاهی لشگرکشی هم می‌کنند

توئیت علیه پست

٩٧/٠٧/٢٧
یادداشت

توئیتر

٩٧/٠٧/٢٧
دو جریان خبری پرحاشیه که از توئیتر نشات گرفت

توییتر به مثابه بلندگوی سخنگو

٩٧/٠٧/٢٦
یادداشت

کنار قدم‌های جابر (قسمت سوم)

٩٧/٠٧/٢٧
پایان نامه

ما و این همه ورزش پنهانی

٩٧/٠٧/٢٦
توئیتری ها

#ورزش

٩٧/٠٧/٢٦