ذهن زیبا 523
ذهن زیبا

ذهن زیبا 523

نویسنده :

دیشب که بر لبت لب جام شراب بود 

بر آتش حسد دل عاشق کباب بود 

در انتظار این که تو ساقی شوی مگر 

جان قدح طپان و دل شیشه آب بود

محتشم کاشانی

**

شعرک

من می‌روم، تو باز می‌آیی، مسیر ِما

با هم موازی است؛ ولیکن مماس نه

پیچیده روزگارِ تو، از دور واضح است

از عشق خسته می‌شوی اما خلاص نه

کاظم بهمنی

**

شعرک

جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت

یک ذرّه گمانم و یقینم نگذاشت

گفتم که ز دستِ تو کنم بر سرْ خاک

خود عشقِ رخت فرا زمینم نگذاشت

عطار نیشابوری

**

شعرک

تنهایی‌ام امشب که پر است از غم غربت

آنقدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده‌ام تا بدرم پرده شب را

کاین نعره دیوانه به کاشانه نگنجد

حسین منزوی

**

شعرک

منزلگه دل‌ها همه کاشانه عشق است

هرجا که دلی گم شده در خانه عشق است

ویرانه‌ جاوید بماند دل بی‌عشق

آن دل شود آباد که ویرانه عشق است

عرفی شیرازی

**

شعرک

تا مرغ دل پرید، گرفتار دام شد

صیاد، کِی گذاشت که پر وا کند کسی؟

دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم

سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی!

قصاب کاشانی

**

شعرک

آن باش که می‌بیند و از دیده نهان است

بی نام و نشان باش که خود نام و نشان است

هرگز ننشین، متر نکن خوبی ِخود را

اندازه‌ی خوبی به ندانستنِ آن است...

یاسر قنبرلو

**

شعرک

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می‌زدیم

ردی از عبورِ سرد آفتاب و ماه بود

هرچه می‌دوم، به انتهای خود نمی‌رسم

مانده‌ام کجا، کجای کار اشتباه بود...؟

محمدحسین بهرامیان

**

شعرک

با من چه کرده ‌است ببین بی‌ارادگی

افتاده‌ام به دام تو ای گل! به سادگی

جای ترنج، دست و دل از خود بریده‌ام

این است راز و رمزِ دل از دست دادگی!

سعید بیابانکی

**

شعرک

گر ندانیم ره و رسم جهان، طعنه مزن

زآنکه نادانی ما، غایتِ استادی ماست

گرچه ما خانه‌ خرابیم، ولی دلشادیم

که غمِ خانه‌کَنی در پی آبادی ماست

**

شعرک

در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من

و اندر آن سلسله عمری است که خون شد دل من

در ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت

که پریشان شد و از خویش برون شد دل من

علی‌اکبر شیدا

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها