زندگیِ ده، بیست، سی، چهلی!
یادداشت

زندگیِ ده، بیست، سی، چهلی!

نویسنده : محمدرضا ناصری نژاد

یکی بود یکی نبود، اشتباه نکنید، نمی‌خواهم برایتان قصه بگویم، ریش‌ و سبیل‌هایم را می‌گویم، وقتی در نوجوانی یکی بود یکی نبود بودند و هنوز کامل رشد نکرده بودند، آینده‌ای را تصور می‌کردم که زیادی رویایی بود. آن روزها که سنم از عدد 15 به 16 و 17 در سفر بود، فکر می‌کردم که بالاخره یک روز که دارم با دوستانم فوتبال بازی می‌کنم یک مربی مطرح به طور اتفاقی از آنجا رد می‌شود و از بازی من خوشش می‌آید و می‌گوید از فردا به تمرین فلان تیم بیا و این‌طور می‌شد که من وارد دنیای حرفه‌ای فوتبال می‌شدم و الان هم به جای نوشتن این یادداشت داشتم مبلغ پیشنهادی‌ام برای قرارداد این فصلم را می‌نوشتم و در اینستاگرام استوری می‌گذاشتم که من با عشق به این تیم پیوستم یا به این فکر می‌کردم که اصلا اگر هم در آن روز رویایی آن مربی مطرح از کنار زمین بازی ما نمی‌گذشت حداقل فردایش یک کارگردان مشهور من را در خیابان می‌دید و می‌گفت خودش است، این همان کسی‌ است که باید نقش اول فیلم بعدی من را بازی کند و بدون شک تا الان آنقدر مطرح شده بودم که تمام کشور من را می‌شناختند و در خیابان با انگشت نشانم می‌داد. اصلا این دو مورد هم که نشود حتما در کنکور و با شانس بالا در زدن گزینه‌ها به صورت «ده-بیست-سی-چهلی» در یک دانشگاه مهم پذیرفته و بعد هم بورسیه می‌شدم و به یک کشور خارجی پیشرفته می‌رفتم و حتما آنقدر پیشرفت می‌کردم که همه آرزو داشتند یک روز از کنار زندگی‌شان بگذرم و آن‌ها را ببینیم و برای ساختن آینده‌شان دست‌شان را بگیرم. اما آن روزهای رویایی هنوز نیامده‌اند و حالا من در سالن‌هایی فوتبال بازی می‌کنم که مربی مطرحی عبور نمی‌کند، در خیابان‌هایی راه می‌روم که کارگردان‌ها گذرشان به آنجا نمی‌افتد و البته کنکور را هم که دارند حذف می‌کنند. حالا من در این سال‌ها بدون توجه به اطرافم و داشتن انتظار برای رد شدن شخص خاصی برای دیده شدنم، کارهایی را انجام دادم که عاقبتش را دوست داشتم. یکی بود، یکی نبود، رسیدن به اهدافی که خودم راهش را انتخاب کردم، بود و رسیدن به اهدافی که منتظر رد شدن کسی از آنجا برای گرفتن دستم بودم، نبود. این سن من بود که بالا رفت و دید دوغ بود و آن آینده رویایی دروغ بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها