خاطرات يک خبرنگار

خاطرات يک خبرنگار

نویسنده :

پدر خوانده حوادث
از سال 1326در روزنامه کيهان کار مي‌کردم،‌ يک‌بار يک آگهي داشتيم که‌ مربوط به گم شدن دو دختر بچه 6 و 10 ساله در سرچشمه تهران بود. يکي از خبرنگاران را پيش مادر کودکان فرستادم. گفته بود بچه‌ها توي راه مدرسه گم شده‌اند. جمعه همان هفته،‌ خبر کوچکي از خبرنگار کرج روزنامه آمد که موضوع آن،‌ پيدا شدن جسد دختر بچه‌ 6 ساله‌اي بود که پيراهن طوسي يقه سفيدي -لباس مخصوص دختر بچه‌هاي ابتدايي آن دوره- را به تن داشت. احتمال دادم که اين دختر،‌ يکي از دختر بچه‌هاي ناپديد شده در سرچشمه باشد. بنابراين به مادر کودکان موضوع را گفتم و به پزشکي قانوني رفتيم. او با ديدن جسد زد توي سرش و با فرياد گفت که کودک 6 ساله او است. با پيدا شدن جسد دختر بچه،‌ اين فکر در ذهنم شکل گرفت که ربودن کودکان بايد با وعده گردش رفتن يا به بهانه سينما رفتن باشد. زن در جوابم گفت که با زن صيغه‌اي شوهرش دعوا داشته. عکس دختربچه‌ها را گرفتم و بعد از چاپ عکس‌ها در صفحه حوادث روزنامه،‌ از خوانندگان خواستم تا اگر زني را -با مشخصاتي که از زن صيغه‌اي شوهر زن داشتيم- همراه آن‌ها ديده‌اند با ما تماس بگيرند. در اين خبر علاوه بر اعلام خبر کشته شدن دختر 6 ساله،‌ گفتم که جان دختربچه 10 ساله هم در خطر است. يک هفته بعد از چاپ عکس و شرح ماجرا، ساعت 4 بعد از ظهر،‌ زني از خيابان شميران‌نو تماس گرفت و گفت اين زن را مي‌شناسد. نام او ايران است و از مدتي قبل در خانه آن‌ها پيشخدمت بوده است. اين زن گفت که او قرار است ساعت 8 شب براي تسويه حساب به خانه آن‌ها بيايد. اما حاضر به همکاري نبود،‌ گفتم قول مي‌دهم مأموران داخل خانه نيايند و به اين ترتيب آدرس آن‌ها را گرفتم. به حسن پرتويي -عکاس آن موقع کيهان- گفتم در کار ماموران دخالت نکن، فقط عکس ايران را هنگام دستگيري بگير و بيا. به سرعت به دو کلانتري تجريش و نياوران زنگ زدم و ماجرا را براي آن‌ها تعريف و به آن‌ها تاکيد کردم که مي‌شود جان بچه بزرگ‌تر را نجات داد. با همين خوش خيالي تا ساعت 9:30 شب منتظر ماندم اما عکاس پکر و افسرده آمد. گفت: فرار کرد. هيچ کدام از مأمورها نيامدند. فقط موقعي که داشت از خانه بيرون مي‌آمد تو خيابان صدا زدم ايران. برگشت و نگاه‌ کرد. من هم فقط توانستم يک عکس بگيرم. فردا عکس را در روزنامه چاپ کردم و در تيتر مطلب هم نوشتم اگر کودک 10 ساله کشته شود،‌ کلانتري مقصر است. جنجالي به پا شد و رئيس شهرباني وقت خلع درجه شد. چند روز بعد يکي از خيابان مولوي تماس گرفت و از رفت و آمد ايران به آن‌جا خبرداد. تماس‌هاي مردم باعث شد که زن متهم به قتل دستگير شود. اما دستگيري او خبر شومي را با خود داشت؛ دختر 10 ساله کشته شده بود. او به اعدام محکوم شد و اين نخستين صدور حکم اعدام براي يک زن بود.

محمد بلوري؛ روزنامه‌نگار

زندگي، جنگ و ديگر هيچ
موشک خيابان سيروس- کوچه دکتر سپير- درست به وسط يک محله فرودست فرود آمد. نيمه‌شب بود و نورافکن‌، کانون انفجار را روشن مي‌کرد. امدادگر حلقه سيم بکسل را به يک تير چوبي بزرگ بند کرد و در بيسيم گفت: مستقيم بکش بالا. ما، بر روي ويرانه‌هاي مشرف خيره مانده بوديم؛ مثل صحنه نمايش! تير چوبي بالا و بالاتر کشيده شد. امدادگر در فضاي ايجاد شده، پيش رفت، رواندازي را کنار زد و چراغ دستي انداخت: دو دختر بچه -بگو يک و 3 ساله- چسبيده به آغوش مادر غافلگير شده بودند. هرگز سفيدي و تازگي آن آرنج کوچک را-تا شده روي تن مادر- نمي‌توانم از ياد ببرم. مايعي رنگي، از گوشه هر 4 چشم بچه‌ها بيرون زده بود. بگذريم؛ چاره‌اي هم نيست. ديگران را نمي‌دانم. من از مأموريت جبهه در نمي‌رفتم. اجباري نبود. جايي هم حساب نمي‌شد. کما اين‌که امروز حساب هم نيست. يادم نمي‌آيد اضافه بر آن حدود 5‌ هزار تومان حقوق چيزي از اين بابت گرفته باشم. خودم اما فکر مي‌کردم اگر قرار است در چنين شرايطي کسي کار خبري کند، جبهه رفتن بايد حتمي باشد. جنگ که تمام شد، نمي‌دانم چرا با سرعت تمام نمادهاي آن روزگار حذف شد. تا امروز حتي يک‌بار نديدم رسمي و درست کسي از آن کوشش کم‌نظير در ايرنا حتي يادي بکند. بي‌مهري اما زياد سراغ کرده‌ام.

علي‌اکبر قاضي‌زاده؛ روزنامه‌نگار
سحرگاه‌هاي غمگين من و حادثه
خيلي سخت است همان اول صبح را با يک جنايت آغاز کني؛ با يک سرقت مسلحانه خونين؛ با يک قتل عام خانوادگي يا حتي يک آتش‌سوزي مرگبار. اما سحرگاه‌هاي بسياري از روزها براي دختران حادثه‌جو اين‌گونه آغاز مي‌شود.

آن‌ها سحرگاه بسياري از روزها با تماس تلفني مراکز اطلاع‌رساني پليس، دادسراها و... از خواب بيدار مي‌شوند تا حادثه‌اي تلخ به آن‌ها اطلاع داده شود و در اين شرايط، تنها فرصتي اندک دارند تا خودشان را به صحنه برسانند؛ صحنه‌هايي گاه چنان وحشتناک که تا مدت‌ها در ذهن آن‌ها باقي مي‌ماند.

غمگين‌ترين صبح زندگي کاري‌ام، صبح روز بعد از ‌آتش‌سوزي وحشتناک در مسجد ارک تهران بود؛ خاطره‌اي‌ که هنوز هم از يادآوري‌اش، غم سراسر وجودم را مي‌گيرد. آن روز وقتي براي پي‌گيري خبر آتش‌سوزي مسجد ارک به آن‌جا رفتم، هنوز آثاري از حادثه تلخ برجاي مانده بود. با ديدن ضجه‌هاي تلخ خانواده‌هاي جان‌باختگان، انگار عزيزترين کسانم را از دست داده‌ باشم؛ گريه‌ام گرفته بود. بارها در کتاب‌هاي آموزشي خوانده بودم‌ که وظيفه من تنها اطلاع دادن به خوانندگانم است. خوانده بودم که من فقط بايد يک ناظر صحنه باشم تا بتوانم آن را براي خواننده‌ام بنويسم اما انگار اشک‌هايم اين کتاب‌ها را نخوانده بودند. آن روز ساعت‌ها گريه کردم. غمم وقتي بيشتر شد که براي پي‌گيري حادثه به پزشکي قانوني رفتم. در آن‌جا مادراني را ديدم که دنبال اجساد فرزندان‌شان مي‌گشتند. اين خاطره تلخ و آن صبح غم‌انگيز، هيچ‌گاه از ذهنم پاک نمي‌شود.

آزاده مختاري؛ خبرنگار حوادث

روزنامه‌نگار يا مرغ هورموني
عشق در اين حرفه گم شده و ديده نمي‌شود. روزنامه‌ها يک بعدي و مثل مرغ‌هاي هورموني شده، چاق و چله و هيچ خاصيتي ندارند. روزنامه‌نگاري عشق و صميميت مي‌خواهد. روزنامه‌نگار سرويس نمي‌خواهد. من خودم صبح از همه زودتر مي‌رفتم. در دفتر را باز مي‌کردم و مي‌نشستم. از ساعت 8 سرو کله همه پيدا مي‌شد. ظهر ناهار مي‌خورديم و بعد کارمان را دنبال مي‌کرديم. دائما در حال تحقيق و مطالعه بوديم. امروز هيچ کدام اين‌ها به چشم نمي‌خورد. آن‌ها از اثر پي به مؤثر مي‌برند. روزنامه‌هاي ما يک بعدي شده. شايد مجبورند که‌ اين‌طوري باشند. اين همه سرمايه امروز مصرف مي‌شود در حالي که خود من با 3 هزار تومان شروع کردم. امروز خلاقيت وجود ندارد و متاسفانه کم به چشم مي‌آيد. اين کار عشق و علاقه مي‌خواهد. هر کس کارش را دوست داشته باشد موفق مي‌شود. در آن زمان عده‌اي بودند که رأس ساعت 5 تعطيل مي‌کردند و بعضي هم تا آخر شب مي‌ماندند. زندگي يک روزنامه‌نگار بايد تأمين شود تا او فارغ از تمام مسائل کيفيت کارش را بالاببرد. ببينيد کار در چند نشريه و قلم زدن در آن‌ها باعث مي‌شود که آثار آبکي از کار دربيايد. در تمامي دنيا و کشورهاي پيشرفته بالاترين حقوق‌ را در روزنامه‌نگاري مي‌دهند و همين باعث شده مجلات و روزنامه‌هاي کشورهايي چون آمريکا و فرانسه و انگليس جزو پرتيراژ‌ترين و پرخواننده‌ترين باشند. امروز در کشور ما همه با سرمايه‌هاي ميلياردي کار را شروع مي‌کنند اما به وضعيت حقوقي توجه نمي‌شود و همين ايرادها به کار حرفه‌اي ضربه زده است. البته فقط مسائل مادي نيست و اين کار عشق مي‌خواهد و همين مهم‌ترين عامل در تمام دوران مطبوعات ما بوده.

دکتر علي بهزادي؛ روزنامه‌نگار

نظرات کاربران
کد امنیتی