اندر حکایت استادنا و ماجرای مرغ و تخم مرغ
حکایت هفته

اندر حکایت استادنا و ماجرای مرغ و تخم مرغ

نویسنده : مهدیه جوادی

روزی مریدان در حالی که هر کدام یک عدد مرغ در بغل گرفته بودند، نزد ابوجارچی ابن جیم خراسانی رسیدند. پیرنا پرسید ای مریدان از چه روی این‌چنین می‌کنید؛ آیا دوری از مرغان بر شما سخت باشد؟

آنان گفتند: ای استاد! ما از بیم نایابی و گرانی این طعام، چنین کردیم و هر روز در انتظاریم تا از مرغان تخمی به کف آریم و به غفلت نخوریم.

ابوجارچی ترکه آلبالوی خویش از زیر تشک خویش بیرون کشید و مریدان را بزد، یکی از مریدان برخاست گفت: ای خفن، جون مادرت نزن. همانا به ما از مدیرعامل شرکت تلاونگ که از مطلعین عرصه مرغ و تخم مرغ است خبر رسیده که ۱۳ میلیون مرغ تخم‌گذار در کشور در خطر آنفولانزا و نابودی قرار دارند و اگر همین‌طور پیش برود نه مرغی می‌ماند و نه تخم مرغی. خب ما چه کنیم؟ ابن جیم رو به مریدان کرد و گفت، ابتدا یک نفس عمیق بکشید، سپس با حفظ آرامش و سکوت به مسئولان اجازه بدهید که بفهمند قرار است اول مرغ گران شود یا تخم مرغ، تا فکر چاره کنند و اگر چاره‌ای یافت نشد، سبوس بسیار است.

مریدان با شنیدن این حکمت نعره‌ها زدند و مرغان چون این حکمت بشنیدند پرهاشان بریخت و قد قد فراوان کردند و هریک صد تخم گذاردند. به برکت این حکمت مریدان جملگی از فروش تخم‌ها ثروتمند گشتند و بالاخره ابوجارچی یک چیزی برای این مریدان فلک‌زده داشت و این از خوشی‌های روزگار بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی