10 ساله بودیم وقتی 10 سالگی مد نبود!
خاطرات گرشاسبی‌بزرگ

10 ساله بودیم وقتی 10 سالگی مد نبود!

نویسنده : فرانک باباپور

بله اتفاقا من هم خبر این پسر 10 ساله را شنیده‌ام! (بنده فقط به استاد نگاه کردم و استاد خودش فهمید در ذهن من چه می‌گذرد و دارم به این فکر می‌کنم که چطور خاطره‌ای از 10 سالگی استاد بخواهم، که خودش این‌طور شروع کرد و استاد دارای کرامات خاصی هم هستند که کم‌کم رو می‌کنند!) تازه خبرهای حاشیه‌اش را نیز خوانده‌ام، همان‌هایی که یک عده گفته‌اند امکان ندارد تسلا و ولوو یک کودک 10 ساله را استخدام کنند! لازم است آن عکس هفته پیشم را که با اساتید گران‌قدر فیزیک گرفته‌ام و حضورم در معتبرترین کنفرانس علمی جهان کنار استاد انیشتین، بانو مادام کوری و بقیه، یادآور شوم! انگار باز باید تاکید کنم 6 سال بیشتر نداشته‌ام و تازه تسلا و ولوو که هیچ، از ناسا و اف‌بی‌آی و پی‌ام‌سی هم دعوت به استخدام داشته‌ام. (با عرض عذرخواهی از محضر استاد گرانقدر، لازم می‌دانم وسط صحبت‌های ایشان این موضوع را روشن کنم که این پی‌ام‌سی آن پی‌ام‌سی نیست و در اصل مخفف «پایگاه موشک‌پرانی سمت کره شمالی و حومه» است.) تازه آن‌موقع‌ها استاد نیکولا تسلا، دانشمند برجسته و مخترع بسیاری از وسایل برقی، شخصا از من خواسته بود تا همکارش شوم و در آزمایشگاه کمک دستش باشم تا یک اپلیکیشن پیام‌رسان بسازند و وظیفه خطیر رساندن پیام‌های خانوادگی را بر دوش بکشند ولی من چون از شوهر عمه‌ام و جک‌های بی‌مزه‌اش دل خوشی نداشتم و می‌دانستم اگر گروه مجازی بزنیم پدر ما را در می‌آورد و تا استیکر از خنده جر خوردن را برایش نفرستیم بی‌خیال نمی‌شود، عطای این دعوت به همکاری را به لقایش بخشیدم و علم و تکنولوژی سال‌ها عقب افتاد تا بالاخره این پاول دورف توانست تلگرام را بسازد. همین الان هم پیشنهاد دارم که یک اپ شبیه سازی شده از روی تلگرام بسازم ولی چون من به اورجینال بودن فکر و ایده خیلی معتقدم و از طرف دیگر اپلیکیشنی که بسازم هیچ رقمه فیلتر نخواهد شد، این پیشنهاد را هم رد کردم.

بله من و حسین عطایی، همان پسر ده ساله نابغه، بر خلاف بقیه پسرها که در 10 سالگی توپ جلد می‌کردند برای گل کوچیک، شانسی می‌فروختند، صبح به زور بیدار می‌شدند بروند نان بگیرند یا ساعت 11 صبح دسته جمعی از بالای دیوار مدرسه فرار می‌کردند، بچه‌های نابغه‌ای هستیم! تازه بنده در زیرزمین خانه‌مان بمب هسته‌ای هم کشف کرده بودم، اما چون دختر نبودم توجهی به من نشد. انگار همیشه همین بوده و دخترها مانند زمان نمره گرفتن از استاد، بیشتر مورد توجه بوده‌اند. البته خودم بعد از دیدن اتفاقی که برای ناکازاکی و هیروشیما افتاد، دلم نمی‌خواست این موضوع را مطرح کنم و بعد از چند روز افسردگی رفتم به زیرزمین و زیر قابلمه بمب هسته‌ای را تا آخر زیاد کردم که ته بگیرد و از بین برود. 

 

این تصویر هم برمی‌گردد به دوستی من و مرحوم تسلا که چندتا از وسایل برقی را با هم اختراع کرده بودیم. او به همراه دستگاه بسیار ساده خودش عکس گرفته و من هم با اولین کامپیوتر که اختراع خودم بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی