ذهن زیبا 520
ذهن زیبا

ذهن زیبا 520

نویسنده :

شعرک

من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرم

تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

سعدی

****

شعرک

مپرس ای دل که چون می‌باشد آخر جان غمناکت

که من دیریست کز یادش فراموش کرده‌ام جان را

ورت بدنامی است از من، به یک غمزه بکش زارم

چرا بر خویش مشکل می¬کنی این کار آسان را

امیرخسرو دهلوی

****

شعرک

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش

ولی این مردمی¬ها خود نباشد در دیار ما

اوحدی

***

شعرک

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌كنم هر شب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌كنم هر شب

محمد علی بهمنی

****

شعرک

زندگی درد قشنگیست‌، بجز شب‌هایش!

که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند!؟

کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!

علی صفری

****

شعرک

 من اتفاقی رو به بحرانم، نگفتم؟

آرامشی از جنس طوفانم، نگفتم؟

 یک حادثه، یک ازدحام پر تناقض

از رفتن و ماندن گریزانم‌، نگفتم؟

میلاد نجفی

****

شعرک

گاهی مقابل تو که می‌ایستم نرنج

پیش تو از هر آینه بی‌ادعاترم

 قلبی که کنج سینه‌ من می‌زند... تویی

من با غم تو از خود تو آشناترم

اصغر معاذی

****

شعرک

شهر بعد از جنگم و آرامشم توفانی است

مانده از ایل و تبارم یادگاری سوخته

 شرح تنها بودنم تنها همین یک مصرع است:

کنج ریلی دور افتاده، قطاری سوخته

حسین دهلوی

نظرات کاربران
کد امنیتی