تنهای تنهای تنها
«محسن اسلام‌زاده» مستندسازی که برای دانستن و فهمیدن، به قلب طالبان می‌زند

تنهای تنهای تنها

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

 «محسن اسلام‌­زاده». شاید اسمش هم برایتان آشنا نباشد. در میان صدها هنرمندی که هر روز بارها و بارها عکس‌هایشان در فضاهای مجازی دست به دست می‌شود مستندسازها، این هنرمندان اهل حقیقت، همیشه گمنام‌ و مهجورند. اسلام‌زاده، متولد سال­‌های ابتدای جنگ است. شاید تفاوت او با مستندسازهایی که می‌شناسیم، تصمیم بزرگش برای ساختن مستندی درباره طالبان بود. مستندی که برای ساختنش مجبور شد با طالبان زندگی کند و شهامت آن را داشت تا بعد از سفر خطرناکش حرفش را بگوید حتی اگر خلاف حرف‌ها و تفکرات و باورهای رایج مردم درباره طالبان باشد.  پیش و پس از چهل ماه صبوری­اش برای رفتن میان طالبان را در متن زیر می‌خوانید. متنی که ماحصل مصاحبه نسبتا مفصلی با او و درباره کارهای اوست.

تحصیلات دانشگاهی ندارم
عادت کرده‌ایم از هر فرد موفقی بپرسیم: «چه رشته‌ای خوانده‌ای؟» پرسشی که در مورد اسلام‌زاده یک جواب بیشتر ندارد. «تحصیلات دانشگاهی ندارم». بعد از دوران سربازی به سراغ اندیشه‌های «دکتر شریعتی» می‌رود و در جلسات هفتگی «حیدر رحیم‌پور‌ازغدی» تفکراتش شکل می‌گیرد. با بچه‌های جلسه موسسه‌ فرهنگی راه می‌اندازند. موسسه «طرحی برای فردا» راهی را پیش روی او می‌گذارد که سال‌ها بعد ادامه‌اش به مستند‌سازی ختم می‌شود. موسسه به واسطه نمایشگاه‌ کتاب و فعالیت‌های فرهنگی واسطه حضور او در تهران می‌شود. آشنایی با جمع‌های فرهنگی او را به سمت مستندسازی می‌کشد. انگار قرار است تمام اتفاقات برایش پله شود تا او را به این مسیر سوق بدهد.
بگویید: سیستان ‌و بلوچستان
وقتی از اولین مستندسازی‌اش می‌گوید اصرار دارد که نگویید: «سیستان»، بگویید: «سیستان ‌و‌ بلوچستان». تجربه زندگی در میان مردمی که محرومیت، همراه زندگی‌شان است به او یاد داده تا به مختصات زندگی‌شان احترام بگذارد. می‌گوید: «کسانی می‌گویند سیستان که با فضای استان نامانوس هستند.»
حالا او آن‌قدر به آن‌جا می‌رود و با مردمانش رفاقت می‌کند که دیگر غریبه نیست. «دژبان شرق»، «مرزبان‌ها»، «نورعلی»، «ایرانشهر» و گزارش‌هایی که همه‌اش در این استان کلید خورده گویای عُلقه‌ای است که فاصله میان او و سیستان ‌و بلوچستان را کم و او را وادار می‌کند هر چند وقت یک بار دوباره به آن‌جا برگردد و کار تازه‌ای را شروع کند.
اولین یا آخرین مستند؟
«دژبان شرق» برای او حکایت دیگری است. یک جوان بی‌تجربه و کم‌ سن‌وسال دوربینش را برمی‌دارد و راهی دیاری غریب می‌شود. جوانی که تنها تجربه‌اش ساختن کلیپ کوتاه «از کدام قبیله‌ای» است تمام تلاشش را می‌کند تا گام اولش را شجاعانه بر‌دارد. دی ماه 83 است. همین روزها در ذهنش ماندگار می‌شود. مستند او داستانِ ده شهید است که در مبارزه با کاروان‌های مواد مخدر به شهادت می‌رسند. دو هفته سفر و چهار ماه تدوینش طول می‌کشد. او می‌خواهد از تصاویر و فیلم‌هایی که دارد یک قصه شکل بدهد. اوضاع مالی و روحی خوبی ندارد و باید ماهی 50 هزار تومان قسط وام فیلمش را بدهد. نهادی که قول حمایت داده خودش را کنار می‌کشد تا او بماند و مستندش. شاید اگر سرسختی او نباشد اولین گام باید آخرین گام مستندسازی‌اش باشد. ولی «نادر طالب‌زاده» مستندش را می‌بیند و به او می‌گوید: «تو مرا یاد سیدابراهیم اصغرزاده انداختی که اولین فیلمش را آورد به من نشان داد». امید در دل او دوباره رنگ می‌گیرد و او را مصمم می‌کند تا گام‌های بعدی‌اش را محکم‌تر بردارد.
مثل... اول انقلابی‌ها
ورودش در میان اقوامی که گاه نامهربانی دیده و از بیرون قضاوت شده‌اند کار آسانی نیست. اما حالا او توانسته، رفاقت‌های ماندگاری در میان اقوام بلوچ و افغان و پشتون پیدا کند. مردمی که با او متفاوت‌اند اما او را از خودشان می‌دانند. تعصب جایی میان مستندسازی ندارد. او می‌خواهد راوی حقیقت باشد. می‌خواهد به دیار بلوچستان برود. مرد بلوچ با تلفن صحبت می‌کند. انگار باید آن طرف خط را راضی کند تا اجازه بگیرد. به او می‌گوید: «این اسلام‌زاده مثل آن‌هایی است که اول انقلاب آمدند». اوایل انقلاب سپاهی‌‌هایی به آن‌جا می‌روند که پاچه‌های شلوارشان را بالا می‌دهند و دیوارهای مصلای نماز جمعه اهل سنت را  شبانه بالا می‌برند. اتفاقی که اعتماد مردم آن سرزمین را نسبت به آن‌ها جلب می‌کند و می‌گویند: «انگار این‌ها دوست دارند ما نماز بخوانیم». اسلام‌زاده از نظر آن‌ها شبیه اول انقلابی‌هاست. او می‌گوید: «متاسفانه حالا ظاهرمان شبیه به آن‌ها شده ولی افکارمان نه. اسم‌مان شده ولی عمل‌مان نه». او  دین را با  اخوّت و برادری فهمیده است و ادامه می‌دهد: «هیچ‌کس نمی‌تواند دیگری را مجبور کند مثل او فکر کند».
از کنسولگری افغانستان
 تا حضور میان طالبان
دوستیِ میان او و افغانستان از سال 1390 پا می‌گیرد. زمانی که برای ساختن یک مستند در مورد شهدای کنسولگری ایران وارد دنیای تازه‌ای می‌شود و تعریف جدیدی از طالبان پیدا می‌کند. همان طالبانی که در چشم ما شاید فرقی با داعش نداشته باشند. اما دیدن تفاوت‌ها او را مشتاق می‌کند تا بخواهد بیشتر بداند و کشف کند. اشتیاقی که برای رسیدن به آن باید عدد چهل را به کمال برساند. در چهل ماهگی انتظار با پیگیری مجدانه موفق می‌شود در بطن طالبان حضور پیدا کند. بارها این راه را می‌رود. بارها وعده دروغ می‌شنود. بارها تا مرز رسیدن  می‌رود و دست خالی برمی‌گردد. حتی به ادعای کسانی که می‌گویند ما با طالبان فالوده می‌خوریم راهی می‌شود تا بالاخره می‌تواند راهی به سوی هدفش پیدا کند. تک و تنها میان طالبان! می‌گوید: «داستان کنسولگری ایران اتفاقی بود که می‌خواست ایران را وارد باتلاق جنگ با طالبان کند». او به استناد دیده‌ها و شنیده‌هایش مدعی است آن انفجار کار طالبان نبود.
شاید اشتباه کنم
امانت‌داری را رسم مستندسازی می‌داند و می‌گوید: «باید سعی کنیم نسبت به آنچه ارائه می‌کنیم امانت‌دار باشیم». ادعای بی‌طرفی ندارد ولی تمام تلاشش این است واقعیتی را که به آن رسیده سالم به دست مخاطب برساند. اتفاقی که در مستند شهید لاجوردی برایش می‌افتد اعتراض دیگران است که دوست دارند مستند جنجالی باشد و او را متهم به محافظه‌کاری می‌کنند. ولی پاسخ اسلام‌زاده به تمام منتقدانش یک حرف است: «نمی‌توانم در مورد مسائلی حرف بزنم که واقعا اطلاعی از آن ندارم». او می‌خواهد روحیه جست‌وجوگری و حقیقت‌یابی‌اش را در مستندش حفظ کند و قصه‌ای را روایت می‌کند که خودش به آن رسیده باشد. او منکر اشتباه نیست و می‌گوید: «شاید اشتباه کنم یا احساسی تصمیم گرفته باشم اما چشم‌هایم را روی چیزی که به آن رسیده‌ام نمی‌بندم». پای هزینه‌اش هم ایستاده. هزینه‌ای که با اولین مستندش شروع می‌شود. درست در اوج بی‌پولی‌اش حاضر نمی‌شود کارش را شبه شعاری کند تا پول بگیرد! او می‌خواهد تحقیقات مصورش را صادقانه به مخاطبش برساند.
درست تحلیل کنیم
زندگی طاقت‌فرسا در بیابان. شب‌های سخت و روزهای سخت‌تر. مدت‌ها رنگ آسفالت  و آبادانی را نمی‌بیند. جاده‌های فرعی و خاکی، مسیرهای دائم آن روزهاست. جایی که خبری از بهداشت و امکانات نیست. جایی که دستش به هیچ کجا بند نیست با فردی به نام کلیم‌ا... که بعدها می‌فهمد از اعضای ارشد طالبان است روزگار می‌گذراند. روزهای اول در دنیای ناشناخته طالبان سعی می‌کند فقط گوش باشد و چشم. ببیند و بشنود و فیلم بگیرد. دو هفته سخت را می‌گذراند،این میان فقط محرم اسرارش می‌داند کجاست. کسی که پا به پای او می‌آید تا شوهرش از حرکت نایستد.
اما نتیجه زندگی‌اش میان طالبان را که ارائه می‌کند صدای خیلی‌ها در می‌آید. حتی با یک مستندساز کهنه کار که خود سال‌ها در افغانستان زیسته تماس می‌گیرند که: محسن چه می‌گوید؟ اما او هم تایید می‌کند و می‌گوید: «من بیست سال است دارم می‌گویم و باور نمی‌کنید!». او در مستند «تنها میان طالبان» حرف‌های تازه‌ای می‌زند و در میان مخالفت‌هایی که با مستندش می‌شود پاپس نمی‌کشد. قرار نیست مدافع جریان خاصی باشد یا بخواهد گروهی را تبرئه کند. حرفی که دارد این است: «باید مسائل را درست تحلیل کنیم».
راش‌هایی که حکایت‌گر رازهای طالبان بود
حرف از شجاعت که می‌شود خودش را لایقش نمی‌داند. می‌گوید: «من ترسو هستم اما انگیزه‌های محکمی داشتم». انگیزه‌هایی که او را تا میان طالبان می‌کشاند. از طالبان نمی‌ترسد. خوب می‌داند که مرام مهمان‌نوازی قومیتی‌شان نمی‌گذارد که به او آسیبی برسد. اهل مراعات میزبان است تا اعتمادش را جلب کند. حتی قید تلفن همراه را هم می‌زند. ترس‌هایش از جبهه مقابل است، از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها. از کسانی که فرودگاه قندهار را توی مشت‌شان دارند. از هواپیماهای بدون سرنشین‌شان. اسلام‌زاده از جانش واهمه ندارد. وقتی صحبت از مرگ می‌شود می‌خندد. اما مسئله‌ای مهم‌تر از جان برایش هست. او باید از فیلم‌ها و راش‌هایی که دارد محافظت کند. فیلم‌‌هایی که اگر به دست دشمن بیفتد طالبان را گرفتار می‌کند. او به مقامات طالبان نزدیک شده است و حالا باید امانت‌دار اعتمادشان باشد. از شورای رهبری طالبان فیلم دارد و حالا باید از گنجش محافظت کند تا سر به سلامت به در ببرد.
از انقلاب لیبی تا جشنواره‌های خارجی 
شاید وقتی 25 سالش بود هرگز باورش نمی‌شد که روزی مستندهایش جایزه‌های بین‌المللی بگیرد. ولی اکنون علاوه بر جوایز متعدد داخلی جایزه بهترین فیلم بلند مستند جشنواره بین‌المللی فیلم آتن و جایز بهترین فیلم بخش مستند دوازدهمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ماربی را برای مستند «تنها میان طالبان» در دست دارد. نگران است که فضای جشنوار‌ه‌ها و مصاحبه‌ها او را از آن چیزی که می‌خواهد باشد دور کند و هرچند وقت یک بار سعی می‌کند کاری انجام بدهد تا او را از فضای شهر دور کند تا مرگ را از نزدیک لمس کند. اعتقاد دارد زندگی در آن شرایط روح را از دغدغه‌های سخیف و روزمرگی می‌رهاند. بارها سفر رفته است. 42 روز در انقلاب لیبی. ترکش‌های تکریت عراق، افغانستان، پاکستان، اندونزی. همه و همه برایش تجربه‌هایی شده‌اند که او را بزرگ کرده‌اند. خودش زندگی میان انقلاب لیبی را با یک راننده سَلَفی متعصب و مترجمی که جنگ‌های زیادی را تجربه کرده معادل دو سال دانشگاه می‌داند. مستندهایش هر کدام روایتی است که برایش پله‌ای ساخته‌اند تا روحش را به پرواز در بیاورند.
نظرات کاربران
کد امنیتی