رویاهایم را بلعید!
یادداشت

رویاهایم را بلعید!

نویسنده : سیده نعیمه زنبی

باز صدا می‌آید‌. صداهای مبهم. شاید ناله. شاید گریه. صداهایی که در هم تنیده می‌شوند و سقف را می‌شکافند و از کف خانۀ ما بالا می‌آیند. موج‌ صداها به فرش می‌رسند. فرش را هم می‌لرزانند و بالاتر می‌آیند و این‌بار به من می‌رسند. تمام سلول‌های کوچکی که در من زندگی می‌کنند لرزشان می‌گیرد. از موج‌های ملکوتی مادر که این‌گونه حقیر شده‌اند،‌ می‌ترسند. باور نمی‌کنند که فرزند می‌تواند این‌قدر اهل نباشد. اما همان چرکِ کفِ دستِ درس‌نخوانِ کفِ بازار که همیشه علم از او بهتر بوده است، حالا جرئت می‌کند  امر به تحقیر مادر کند! مادر اجاره‌نشین می‌شود تا سرمایه خانه‌اش جیب بچه‌هایش را پر کند! با طعم اشک‌‌هایی که شور نیستند تلخ تلخ‌اند. برای مادری که دستۀ عصای پیری‌اش مدت‌هاست ترک برداشته ولی خبر ندارد. مادر نمی‌داند هرچقدر بچه‌ها سرمشق علم بهتر از ثروت را تکرار کنند، یاد نمی‌گیرند که بی‌پولی نباید خرج شرافت شود!

تو اندوه داری اما  حقوق ماهیانه‌ات تازه در حساب بانکت جاری شده تا فاصله میان تو و چیزهایی که می‌خواهی را کم کند! آرزوهای تو مهربانی پسرهایت نیست. سه وعده غذای گرم و جای خواب و لباس فصل چیزی نیست که بخواهد ذهن تو را  درگیر خودش کند. آرزوهای تو دیگر بال در آورده‌اند و می‌خواهند دنیاگیر شوند. می‌خواهند کشف‌های تازه و لذت‌های شیرین را به دنیای خاطراتت بیاورند تا وقتی ثانیه‌ها در هم کوک می‌خورند و دقیقه‌ها و ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها و سال‌هایت را می‌بافند، آن‌قدر نقش و نگار داشته باشد که وقتی به خاطر می‌آوری، بگویی یادش بخیر!

یادش بخیری که در جست‌جوی پیرمرد روی زمین گم می‌شود. مرد کهنه‌پوش هیکلش را روی زمین پهن کرده و دو دستی زمین را جارو می‌کند. حالا که شب دامنش را روی شهر گسترده، لابد پیرمرد چیز ارزشمندی داشته که زمین افتاده. قدم‌هایم شتاب می‌کنند تا من را وارد ماجرایی کنند که از دور خیال می‌کنم داستان من نیست. اما هر چه به پیرمرد نزدیک‌تر می‌شوم انگار بیشتر به آن وصل می‌شوم. ابرهای رویاهای من اندازه دانه‌های برنج می‌شوند. دانه‌های برنج خاک‌آلودی که روی آسفالت سیاه برق می‌زنند و پیرمرد را وادار می‌کنند دو دستی در جستجویشان باشد. کاش داستان همین‌جا پایان یابد‌. اما پیرمرد نمی‌گذارد ابرهای رویا روی سرم را سایه کنند. پیرمرد آن‌ها را میان مشت‌هایش می‌گیرد و سمت دهانش می‌برد. هنوز باور نکرده‌ام این دانه‌های سفیدی که روی سنگ‌ها غلتیده‌اند قرار است رزق امشب او باشند. پیرمرد رویاهایم را می‌بلعد. و باز دست‌هایش روی زمین باز می‌کند تا همه برنج‌های روی زمین سرنوشت مشابه پیدا کنند. من دیگر رویا ندارم. همین چند دقیقه پیش پیرمردی آن‌ها را بلعید. ابرهای رویای من حالا دارند از چشم‌هایم می‌بارند. من دیگر نمی‌توانم بروم. نمی‌توانم بیایم. نمی‌توانم نفس بکشم. نمی‌توانم حرف بزنم. نمی‌توانم به حقوقم فکر کنم.کنار آن ستون، میان تاریکی شب، شان انسانیِ یک مرد در میان دانه‌های برنج وارد دستگاه هاضمه‌اش شد تا در فر‌آیندی نفرت‌انگیز دفع شود! اینجا را نشانی گذاشتم. جایی که یک مرد نمی‌تواند از خیر غذای بر زمین ریخته‌ای بگذرد. همین‌جا که دانه‌های برنج به خودشان حق دادند دور جنایت‌شان خط روغنی بکشند. 

من اینجا رویاهایم بر زمین ریخت و مشت مشت به حلق پیرمردی گرسنه فرو رفت تا هیچ وقت یادم نرود داستان مادری را که آوارگی‌اش جیب فرزندانش را صفا می‌دهد و پیرمردی که گرسنگی نمی‌گذارد به انسانیتش فکر کند و رویاهایی که خودخواهانه بافته می‌شوند.

نظرات کاربران
کد امنیتی