با اجازه خدا...

با اجازه خدا...

نویسنده :

خيلي چيزها براي ما عادي شده، خيلي از ديدن‌ها، خيلي از نديدن‌ها، خيلي از شکستن‌ها، خيلي از حرف زدن‌ها. خيلي راحت حرف مي‌زنيم و دلي را مي‌شکنيم، غافل از اين‌که اين‌ها همه حريم دارند و حريم‌شان پيش خدا بسيار محترم است، حريم آدم‌ها، حريم طبيعت، حريم خود خدا. حالا که ماه رمضان است و به ماه خودش رسيده‌ايم وقت خوبي براي خودداري است، خودداري از شکستن حريم‌ها و مراقبت از خوبي‌هايي که اطرافمان است.

ماشين هم حريم دارد!
کنار خيابان منتظر ايستاده‌ايم. کيف را روي شانه‌اش انداخته و بقيه وسايل را توي دو تا دست‌هايش به زور نگه داشته‌است. بقيه وسايل يعني يک کتري بزرگ، يک کارتن ليوان، يک ساک و فلاکس چاي! اوضاع من هم بهتر از او نيست. بايد خودمان را قبل از افطار به بچه‌ها توي مسجد برسانيم. کارتني که توي دستم است را زمين مي‌گذارم و براي اين‌که بتوانم بايستم تکيه‌ام را مي‌دهم به ماشيني که کنار خيابان پارک شده‌است. به سختي جايش را عوض مي‌کند و مي‌آيد کنارم مي‌ايستد. مي‌گويد: به من تکيه بده شايد صاحبش راضي نباشد!

به احترام کتاب‌ها
بي‌حال و حوصله وارد اتاق مي‌شود. کوله پشتي‌اش را روي ميز پرت مي‌کند. سهيل را از روي صندلي هل مي‌دهد کنار، سهيل مي‌گويد: عليک سلام! غر مي‌زند: برو بابا دهن روزه پدرم از خستگي و تشنگي درآمده! پايش را روي ميز دراز مي‌کند. بهروز کوله‌اش را از روي دفتر و کتاب‌ها برمي‌دارد و بهش اعتراض مي‌کند: چه خبرت است. پاهايت را بردار از بويش خفه شديم. هر کدام از بچه‌ها ايرادي بهش‌ مي‌گيرند. صدايش دارد کم‌کم بلند مي‌شود. مي‌گويد: اصلا حاليتان نيست حالم خراب است! حامد آرام به سمتش مي‌آيد و يک صندلي مي‌گذارد روبرويش، مي‌گويد: وحيد جان! پايت را راحت بگذار اين‌جا . فقط سمت کتاب‌ها دراز نکن!

روزنامه
شب.داخلي.خودم

عجله دارم. بعد از سحري نخوابيده‌ام اما بيشتر کارهايم مانده‌اند. سارا پيامک مي‌زند ما را که وقت نداري ببيني حداقل اين روزها به آسمان نگاهي بينداز.

روز.خارجي.رفيق

عجله دارم. پايم را مي‌‌گذارم لب جدول و جفت‌پا مي‌روم وسط چمن‌‌ها... رفيق مي‌رود کمي جلوتر و تا از روي سنگچين‌ها بيايد. به رد پايم روي علف ها نگاه مي‌کنم و منتظرش مي‌مانم.

عصر.داخلي.بابا

عجله دارم. رسيده و نرسيده به سمت دستشويي مي‌دوم و تند‌تند وضو مي‌گيرم. مامان مي‌گويد: يک نگاهي به آسمان کرده‌اي آفتاب دارد مي‌رود. مي‌روم داخل اتاقش و روي سجاده‌اش مي‌ايستم. وقتي به سجده مي‌روم کسي دستش را مي‌گذارد پشت گردنم و نمي‌گذارد سريع بلند شوم. بابا است که مي‌گويد: کمي آرام‌تر!

شب.خارجي.چراغ

نشسته‌ام پشت ميز و کاغذهايم همه اتاق را پر کرده‌اند. لاي پنجره باز است و باد که مي‌آيد داخل، کاغذها را بهم مي‌ريزد. با خودم غر مي‌‌زنم چه کسي هي مي‌‌آيد اين پنجره را باز مي‌گذارد. مي‌روم دم پنجره تا قفلش کنم. چشمم توي تاريکي مي‌افتد به يک چراغ چشمک زن. چراغ که زرد مي‌شود تابلويي کنارش را روشن مي‌کند. روي تابلو نوشته است: و الشجر يسجدان!

راه شکلاتي
از صبح با شيرين به خاطر مورچه‌هايي که اتاقش را پر کرده بودند، مشکل داشتيم. بين کارها فرصتي پيدا مي‌کنم و شيرين را صدا مي‌زنم تا برويم توي اتاقش و به کمک جارو برقي از شر راهپيمايي مورچه‌ها خلاص شويم. توي اتاق جارو را به پريز مي‌زنم، شيرين مي‌نشيند کنار صف طولاني مورچه‌ها و مي‌گويد: واي ماماني ببين چه‌قدر براي افطارشون غذا جمع کرده‌اند. به مورچه‌ها و ذره‌هاي غذايي که به دنبال خودشان مي‌کشند، نگاه مي‌کنم. مي‌گويم: مامان جان ما خودمان براي افطار هزارتا کار داريم. بلند شو جارو بکشم. خلاص شويم.

***

سعيد با 2 تا نان داغ از راه مي‌رسد و متعجب به من و شيرين که کف سالن نشسته‌ايم، نگاه مي‌کند. مي‌پرسد: داريد چکار مي‌کنيد؟ تا افطار چيزي نمانده است! مي‌ايستد بالاي سرمان و به راهي که با خرده‌هاي شکلات و بيسکويت درست کرده‌ايم، زل مي‌زند. حرفي ندارم بگويم. شيرين مي‌گويد: بابايي براي مورچه ها راه درست کرده‌ايم بروند توي حياط افطار کنند!

عذر مي‌خواهم!
صدايش مي‌زند: صديقه سادات کارهايت کي تمام مي‌شود، سريال شروع شد؟! مي‌گويد: باشد و سفره افطار را توي ظرفشويي مي‌تکاند. دلش گرفته است. حس مي‌کند شانه‌هايش حسابي سنگين هستند و نمي‌تواند سرش را بالا نگه دارد. از پس مانده‌هاي غذا بابت اسراف‌شان عذر مي‌خواهد. از ليوان شير که چرک در ظرفشويي رهايش مي‌کند و از کاهوي پلاسيده که از يخچال بيرونش مي‌اندازد. پلاستيک زباله را گره مي‌زند و توي کوچه مي‌گذارد. از گربه‌ها به‌خاطر دقتش در گره زدن کيسه زباله و از باغچه به خاطر بوي آشغال عذر مي‌خواهد. وقتي برمي‌گردد داخل هنوز شانه‌هايش افتاده‌اند. دوباره صدايش مي‌زند: چرا نيامدي؟ امشب چه‌قدر کارهايت طول کشيد. به آشپزخانه برمي‌گردد. نگاهش مي‌افتد به سينک ظرفشويي، خرده‌هاي نان لابه‌لاي ظرف‌ها، حالش را مي‌گيرند. خرده‌هاي نان را توي مشتش جمع مي‌کند. پنجره آشپزخانه را باز مي‌کند و خرده‌هاي نان را روي لبه پنجره مي‌ريزد. مي پرسد: امير جان! اين جاها پرنده هم پيدا مي‌شود. مي‌شنود: آره! چطور مگه؟! باد خنکي مي‌خورد به صورتش... مي‌گويد: هيچي و سرش را بالا مي‌گيرد.

نظرات کاربران
کد امنیتی