ذهن زیبا 515
ذهن زیبا

ذهن زیبا 515

نویسنده :

شعرک

کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی

چیزی که نپرسند، تو خود پیش مگوی

دادند دو گوش و یک زبانت زآغاز

یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

{بابا ابالفضل کاشانی}

---

شعرک

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه عاشق‌ترم را باد برد

[حامد عسکری]
---
شعرک
خدا امانت خود را به آدمی بخشيد
كه بار عشق، برای فرشته سنگين بود
و آمديم كه عاشق شويم و در گذريم
كه راز آمدن و مرگ آدمی، اين بود
(حسین منزوی)
---
شعرک
ز باده دوش مرا توبه داد مفتی شهر
بتانِ ساده اگر نشکنند سوگندم
نجات داد مَلک هر کجا اسیری بود
من از سلاسل زلفش هنوز در بندم
«فروغی بسطامی»
---
شعرک
به یاد آن کسى که چشم‌هایش برده جانم را
تفال میزنم هر شب مَفاتیحُ الجَنانَم را
من آن آموزگارم که سوال از عشق می‌پرسم
ولیکن خود نمی‌دانم جواب امتحانم را
[سید تقی سیدی]
---
شعرک
تخریب شده‌ست، باز بر پایش کن
طرحی بکش و دوباره زیبایش کن
عمری‌ا‌ست کویر در کما خشکیده ‌ا‌ست
باران تو بیا دوباره احیایش کن
{محمدجواد قیاسی}
---
شعرک
می‌ریزد از این غم عرق شرم ز رویم
دیگر چه بگویم که شکسته‌ است سبویم!
ای کاش که بر آتشِ جان خاک بریزند
با گریه نشد از غم او دست بشویم...
(علی مقیمی)
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها