چارلي کافمن
30جيم‌نما

چارلي کافمن

نویسنده :

او را به‌عنوان تنها استاد فيلم‌نامه‌هاي پيچيده ذهني مي‌شناسند ولي خود او به اين حد از تعريف و تمجيد راضي نشد و 6 سال پيش ثابت کرد مي‌تواند با ذهن اعضاي آکادمي اسکار هم به همان خوبي بازي کند و جماعت را سر کار بگذارد. قضيه از اين قرار است که به اين جناب پيشنهاد مي‌کنند که آقا شما که استاد اين جور کارها هستيد، لطف کنيد فلان کتاب را تبديل به فيلم‌نامه کنيد، ولي ايشان فيلم‌نامه‌اي تحويل مي‌دهند با محوريت شخصيت خودشان يعني چارلي کافمن که مي‌خواهد از روي همان کتاب، فيلم‌نامه اقتباسي بنويسد ولي به شر آن گير کرده است. از قضا برادر دوقلوي چرمنگي هم دارد که او هم علاقه‌مند به فيلم‌نامه‌نويسي است ولي شهرت برادرش را ندارد و مدام در کلاس‌هاي مختلف شرکت مي‌کند. چارلي بينوا هم از سر استيصال در يکي از همين کلاس‌ها حاضر مي‌شود و استاد به او مي‌گويد بهترين راه براي درآوردن حس و حال کتاب، اين است که ببينيد نويسنده در زمان نگارش آن در چه حال و هوايي سير مي‌کرده است. بنابراين چارلي شروع مي‌کند به سرک کشيدن در زندگي خانم نويسنده که منجر مي‌شود به برملا شدن رازهايي از اين خانم و تعقيب و گريز نهايي و کشته شدن برادر چارلي. در تيتراژ پايان فيلم هم نام چارلي و برادرش به عنوان فيلم‌نامه‌نويس درج شده بود، بنابراين اعضاي آکادمي هم دو مجسمه اسکار را براي اعطا به اين زوج فيلم‌نامه‌نويس تهيه ديده بودند، غافل از اين که سر کار رفته‌اند و آقاي کافمن اصلا برادر ندارد. با خواندن اين قسمت حتما متوجه شده‌ايد که آقاي کافمن فيلم‌نامه‌نويس هستند نه فيلم‌ساز و اين سؤال پيش مي‌آيد که چرا دارم فيلم‌هاي ايشان را معرفي مي‌کنم. بحث اين‌جاست که اين آقا آن‌قدر منحصر به فرد است که همه فيلم‌هايي را که از روي فيلم‌نامه‌هاي او ساخته شده منتسب به او مي‌دانند نه کارگردان آن کار. سيناپس (خلاصه از فيلم‌نامه که کليت داستان را شرح مي‌دهد) فيلم‌هايش را ملاحظه بفرماييد:

جان مالکوويچ بودن
عروسک‌گردان مظلومي که با وجود هنرش در فقر زندگي مي‌کند و بيکار است به ناچار مي‌رود و در شرکتي که در طبقه 5/8 يک ساختمان است مشغول به کار مي‌شود. روزي در شرکت دري را پيدا مي‌کند که به ذهن جان مالکوويچ راه دارد و او خود را در قالب وي مي‌بيند. وي ابتدا شروع مي‌کند به کاسبي کردن از اين راه و به افراد بليت مي‌فروشد که وارد ذهن مالکوويچ بشود ولي با مطلع شدن خود مالکوويچ از قضيه او، از هنر عروسک‌گرداني خود استفاده کرده و جان مالکوويچ را در اختيار خودش مي‌گيرد و...

آفتاب ابدي يک ذهن بي‌آلايش
در اين يکي هم کافمن به موضوع عشق مي‌پردازد و اين‌که آيا عشق بدون خاطراتي که عاشق و معشوق از يکديگر دارند معنا دارد يا خير. دختري که از به هم خوردن رابطه عشقي‌اش افسرده شده، به دکتري مراجعه و خاطرات مربوط به پسر را از ذهن خود پاک مي‌کند. پسر هم در اقدامي مشابه به همان دکتر مراجعه مي‌کند ولي در اثناي عمل پاک‌سازي متوجه ارزش عشق خود و جايگاه دخترک در زندگي‌اش مي‌شود و سعي مي‌کند دختر را در جايي از ذهن خودش پنهان کند که دست دکتر به آن‌ها نرسد. صحنه‌هاي تعقيب و گريز اين فيلم هم بسيار زيباست.

اگر از يک فيلم قوي و درخشان ذهني خوشتان مي‌آيد، زلال‌ترين چشمه آن را از دست ندهيد.

نظرات کاربران
کد امنیتی