کردستان، دیارِ بالابلندِ غیرت...
کافه جهان نما

کردستان، دیارِ بالابلندِ غیرت...

نویسنده : اکرم انتصاری

من 19 ساله بودم و او سی و چند ساله. هیکلش به مراتب درشت‌تر و مردانه‌تر از من بود. با یک ردیف سبیل پرپشت مشکی و صدایی پر حجم. من مشهدی حرف می‌زدم و او کردی، من در سنندج غریب بودم و او کوچه کوچه شهر را می‌شناخت. دوران سربازی بود، آموزشی را 04 بیرجند گذرانده بودم و برای دوره بعدی قرعه به نام سنندج افتاده بود، شهری 1380 کیلومتر دورتر از شهر خودم. شانزده سالِ پیش خدمت کردن سخت بود، راه ارتباطی غالبا نامه نوشتن بود و گهگاهی تلفن زدن. نامه‌هایم یک هفته در راه بودند و جواب‌شان هم همین طور. پاییز به آخر رسیده بود و سرمای کردستان هم سنگین بود. غم غربت داشت زمین‌گیرم می‌کرد که او سر رسید. راننده شهرک سازمانی‌ بود که من سربازش بودم. به فارسی هم کلامم شد و نگذاشت در آن سرما غم غربت هم در دلم خانه کند. هر روز به دیدنم می‌آمد و هر بار در دستم میوه می‌گذاشت یا یک تکه سقز. هربار که مرا به خانه‌شان می‌برد تلفن را می‌گذاشت جلویم که زنگ بزن به خانواده‌ات. شماره تلفن‌مان را به مادرت بده تا هر وقت کاری داشت تماس بگیرد. مهمانی جمعه‌هایش لنگ نمی‌شد، مهمانانش هر کسی که بودند من را هم به جمع‌شان اضافه می‌کرد، رفته بودم در لیست مهمانان ثابت ناهار روز جمعه‌شان. به همان فصاحت کلام کردها وقتی فارسی حرف می‌زنند به هر مهمانی که مرا نمی‌شناخت می‌گفت علی مانند پسرم است. من شیعه بودم و او اهل سنت. من علی بودم و او اسعد. کردستانی‌ها غیرتمندند، همه‌جا و همه‌وقت. غیرت‌شان را هم کم نشان نداده‌اند، چه در جنگ و چه در روزهایی که مخالفی می‌خواهد بین فارس و کرد جدایی بیندازد. غیرت‌شان شبیه گلی است که در وجود تک‌تک‌شان روییده و در کلام و نگاه و عمل‌شان شکفته. آن‌ها روی مهمان‌شان هم غیرت دارند، جای مهمان رویِ چشم‌شان است و لاغیر. در غیرت‌شان نمی‌گنجد مهمان در عذاب باشد. برادری آیین‌شان است. اسعد همیشه می‌گفت برادری در محرم و صفر بیشتر نمایان است. عزادارها در حسینیه‌ها فارغ از هر مذهبی، دست روی شانه هم می‌گذارند و حلقه تشکیل می‌دهند. در این حلقه‌ها به زبان کردی شعر و نوحه کردی می‌خوانند، سینه می‌زنند و اشک می‌ریزند. همان طور که عبدا... سنندجی سروده است: «آه از دمی که شاه شهیدان کربلا/ آمد سوی مصاف به میدان کربلا/ بی نورگشت شمع شبستان احمدی/ از تند باد ظلم در ایوان کربلا/ بوی بهشت و خون شهیدان دهد کسی/گر بو کند گلی ز گلستان کربلا».

 

* درباره کردستان با علی پیروز جوان 35 ساله‌ای که پانزده سال پیش دوران خدمت سربازی‌اش را در سنندج گذرانده است و مهمانِ مهمان‌نوازی‌شان بوده، صحبت کردیم و از آن نوشتیم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
تلگجیم

تلگجیم 526

٩٦/١٢/٠١
شگرد

چطور مخاطبان گوشی‌مان را به گوشی دیگری منتقل کنیم؟

٩٦/١٢/٠٣
درباره شخصیت آشوب‌طلب‌ «جوکر» به بهانه انتخاب جدیدترین بازیگر ایفاکننده این نقش

بدِ دوست ‌داشتنی

٩٦/١٢/٠٣
جارچی

جارچی 526

٩٦/١٢/٠٣
چهره هفته

پشتم گرمه

٩٦/١٢/٠٣
یادداشت

در آسمان دل دیگران می‌درخشید؟

٩٦/١٢/٠٣
وقتی که توصیه‌های معمول صرفه‌جویی جواب نمی‌دهد

چند قدم مانده به پایان زمین!

٩٦/١٢/٠٣
یادداشت

تشییع باشکوه سمپاپ

٩٦/١٢/٠٣
یادداشت

یک اسلحه یک فشنگ

٩٦/١٢/٠٣
یادداشت

مهمانی عشق

٩٦/١٢/٠٣
ساختنیجات

با سی‌دی‌های دورریختنی خاطره بازی کنیم

٩٦/١٢/٠٣
حکایت هفته

اندر باب مریدان و گرد و خاک

٩٦/١٢/٠٣
گفت‌وگو با دکتر فیضی، سمپادی سابق و عضو فعلی هیئت علمی دانشگاه فردوسی

بستن سمپاد دردی را دوا نمی‌کند

٩٦/١٢/٠٣
یادداشت

استقلالی‌ها این مطلب را نخوانند!

٩٦/١٢/٠٣
ذهن زیبا

ذهن زیبا 526

٩٦/١٢/٠٣
جانونی

ورود به جهان جانداران آبزی

٩٦/١٢/٠٣
نگاهی به لیست بازیکنانی که با قیمت کم بازدهی فوق العاده‌ای داشتند

زیر قیمت بازار

٩٦/١٢/٠٣
خاطرات گرشاسبی‌بزرگ

ورود اولین طیاره به ایران

٩٦/١٢/٠٣
آنتن

پیام‌‌رسان واقعی چیست؟

٩٦/١٢/٠٣
یادداشت

بهترینِ ممکن

٩٦/١٢/٠٣