ذهن‌زيبا

ذهن‌زيبا

نویسنده :

همه‌ دختران بايد

شعري داشته باشند

که براي آنان نوشته شده باشد.

حتي اگر لازم باشد براي اين کار

آسمان به زمين بيايد.

ريچارد براتيگان

------------ *** ------------

شايد شعر همين باشد

من براي تو مي‌نويسم

تو براي ديگري...

محسن نظارت

------------ *** ------------

اتفاق

اولين باري که او را ديدم يک کت و شلوار طوسي پررنگ با خطوط راه‌راه سفيد پوشيده بود. عينک نيمه آفتابي، کيف سامسونت کوچک، نوع راه رفتن و صحبت کردن بي‌حوصله و نيمه کاره‌اش با موبايل و... يا شايد موهاي ژل زده کوتاهش نشان مي‌داد که بايد آدمي موفق و جدي در کارش باشد. داشت از آن طرف خيابان به اين طرف مي‌آمد. رفت زير ماشين و مرد.

ناشناس

------------ *** ------------

ويار

چاره‌اي نداشت. اين چندمين باري بود که زنش ويار کرده و به زبان آورده بود. نمي‌خواست دوباره مشتري ديگري وارد مغازه شود. با خنده‌اي ماسيده بر لب گفت: «پس حاجي جون! 250 گرم از اون برنج خوش عطرت بده.»

مرد بقال بي‌حوصله و با طعنه گفت: «250 گرم؟! پختش خوبه. خيالت جمع!»

ناشناس

------------ *** ------------

در شهري بزرگ

من تنهايم

مثل کرمي کوچک ميان چمن‌زار

مثل پنج سالگي

براي راه رفتن در شهري بزرگ

من تنهايم

مثل برگي که در حال افتادن است

ميان درختان صنوبر در کوچه‌ها

من تنهايم

مثل خاک تا بهار آينده...

سين کيانگ

------------ *** ------------

باد هم نمي‌خواهد تو بروي

ببين، نمي‌گذارد در باز شود

عليرضا روشن

------------ *** ------------

جايي براي رفتن نيست

نشسته‌ام روي تپه‌اي بر فراز شهر

شهر کودکي، جواني، پيري

کفش‌هايم را درآورده‌ام

و به اکنون فکر مي‌کنم

که مي‌خواهم زندگي کنم

احسان عابدي

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات