ز آستين طبيبان هزار خون بچکد

ز آستين طبيبان هزار خون بچکد

نویسنده :

الهام يوسفي

از قديم گفته‌اند که گذر پوست به دباغ‌خانه مي‌افتد! و من سخت برآنم که اين پوست همان ماييم و اين دباغ‌خانه همان نام باستاني «مطب»! و کجاست بني‌آدمي که پوست‌وار بر دباغ‌خانه‌اي گذرش نيفتد و تنش به ناز طبيبان نيازمند نباشد (که البته خواننده باهوش اين ناز را خوب درمي‌يابد که چيست!) و تعجب اين‌جاست که صاحب قلم با علم به «آستين طبيبان» چگونه باز جرات و در اين‌باره قلم‌فرسايي مي‌کند و صاف نمي‌رود از پي اصل مطلب تا خواننده خود حديث مفصل از اين مجمل بخواند. که براي ما گفتن از نيمه پر ليوان به باشد که همان سخن از اکابر عرصه پزشکي است؛ باشد تا هم‌قطاران‌شان عبرت گيرند و پند آموزند.

روزگار غريب يک طبيب
نزديک بود، مثل نامش که «محمد قريب» بود. سال 1288 شمسي در تهران در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد و بعدترها بعد از فارغ‌التحصيلي از دارالفنون از اولين دانشجوياني بود که پايش به فرنگ باز شد، راهي فرانسه شد. از فرانسه که آمد دستش حسابي پر بود، جايزه لابراتوار تشريح دانشکده پزشکي با دنيايي از تجربه را با خودش آورد. که نتيجه همان دنياي تجربه شد پايه‌گذاري «طب نوين اطفال» در ايران بنيان‌گذاري اولين «بيمارستان طب کودکان» به همراه دکتر «حسين اهري»، تاليف کتاب «بيماري‌هاي کودکان»، بنيان‌گذاري انتقال خون در ايران و سرانجام هم پايه‌گذاري «انجمن پزشکان کودکان ايران» و حالا «دکتر قريب» غريب نيست. سال 1314 قبولي اولين ايراني را در آزمون انترني پاريس هم ضميمه افتخاراتش و سال 1315 با زهرا قريب دختر استاد عبدالعظيم قريب ازدواج کرد.

- آقاي دکتر! مرد حسابي! شما را چه به اين عوالم؟ آخر شما که الحمدالله اوضاعتان روبه‌راه است. نقد و لعن رژيم از شخصيت شما به دور است! بيانيه چرا؟ از امثال مهندس بازرگان حذر کنيد. براي موقعيت‌تان بد است.

اما دکتر از قماش نان به نرخ روزخور‌ها نبود و بعد از انتقاد از اقدامات پهلوي در کودتاي 28 مرداد1332 و امضاي بيانيه از دانشگاه اخراج شد! لابد کليشه‌اي گفته‌ام اگر بگويم باهوش و صبور بود و اهل استقامت و بردباري و تحمل و لابد شلوغش کرده‌ام اگر بگويم سفر حج را فراوان دوست داشت و بعدها وصيت کرد در قبرستان شيخان قم دفنش کنند. اما دريغم مي‌آيد در اين چند سطر از همه اين حقايق بگذرم، مخصوصا از تحمل دکتر در رنجي که سال‌هاي هم‌زيستي‌اش با سرطان کشيد و مدت‌ها با آن زندگي کرد در حالي که هنوز به دنبال درمان بيمارانش بود. و سرطان مثانه سرانجام دکتر محمد قريب را در 1353 از پاي درآورد. اما ايران فراموش نکرد که کودکان‌اش با تجربه‌ها و تلاش‌هاي قريب بار‌ها از خطر مرگ جسته‌اند.

مردي که همه چيز مي‌دانست!
بنا به قول معروف سال 370 هجري(980ميلادي) به دنيا آمد. نامش حسين بود. حسين پسر عبدا... و ستاره. هر دو از اهالي بلخ، اما خودش در «خورميثن» به دنيا آمد، روستايي ميان بلخ و بخارا. «حسين ابن عبدالله» همان «ابن‌سينا» مشهور خودمان است که هر بچه دبستاني مي‌داند پزشک است و کتاب «قانون» را نوشته و در فلسفه و حکمت و منطق و رياضي و موسيقي و شعر، براي خودش کسي بوده؛ که گفته‌اند فلسفه‌اش به تنهايي حرف‌ها براي گفتن دارد. از همان کودکي به واسطه پدرش در جلسات بحث شرکت مي‌کرد و همين بوعلي کوچک را خيلي زود با مباحث و دانش‌هاي مختلف زمانش آشنا کرد. استعدادش در ياد گرفتن علوم، باعث شد پدرش به توصيه استادش «ابو عبدالله ابراهيم بن حسين ناتلي»، ‌ابن سينا را به جز تعليم و دانش‌‌اندوزي به کار ديگري مشغول نکند و اين شد که او به دليل حافظه قوي و نبوغش در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت پيدا کرد. چگونه مي‌شود 58 سال زندگي کرد و 120 کتاب و تاليف و رساله نوشت که همين «قانون»‌اش در 7 جلد، مشتي است نمونه خروار! و کتاب 18 جلدي‌اش در بيان فلسفه، با عنوان «شفا». هر دو کتاب از مشهورترين آثار او در جهان‌اند و قانون؛ کتابي که در آن از درمان امراض مختلف تا معرفي داروهاي ترکيبي و غير ترکيبي يافت مي‌شود و تا همين الان که من و شما نشسته‌ايم پاي غيبت از حضرتش، به چندين زبان؛ انگليسي، فارسي، فرانسه و آلماني ترجمه شده و تقريبا تا سال 1650.م مهم‌ترين متن درسي دانشگاه‌هاي Monpellier و Lovain بوده ‌است. حالا باور کنيم يا نکنيم همين آقاي دکتر به جدي‌ترين شکل ممکن در سياست هم نقش داشته، آن هم در کسوت وزارت. در سفر و نبرد، شب‌ها انديشيدن و نوشتن تا خروس‌خوان، و اصلا استادي که امثال «جوزجاني»، «شيخ علي خراساني» و «ابوالحسن بهمن‌يار»، دست‌پرورده‌اش باشند؛ چه حاجتي دارد که قلم محدود ما وصف‌اش کند؟

مرد نکونام نميرد هرگز
اسمش مرتضي بود. بعد‌ها که دکتر شد مردم مي‌گفتند: «دستش سبک است». حق داشتند، شايد سبکي دستش برمي‌گشت به آن سال‌هايي که هم تحصيل مي‌کرد و هم کنار دست پدرش در مغازه زرگري کار مي‌کرد. شايد هم برمي‌گردد به سال‌‌ها نگه‌داري و مراقبت از 3 خواهر و برادرش، شايد هم به دوران سربازي‌اش و تاسيس بيمارستان دولتي در سيستان و بلوچستان مربوط مي‌شد و چشيدن سال‌هايي همراه با فقر و محروميت. وقتي به مشهد منتقل شد اولين کاري که کرد اين بود؛ در 3 نقطه از مشهد مطب داير کند، آن‌ هم 3 نقطه محروم و مستضعف‌نشين؛ «نوغان»، «فلکه برق» و «سرشور»! دکتر «حسين خديوجم» مي‌گفت: وقتي به دکتر شيخ گفتم دکتر جان مگه جا قحطيه؟ چرا راست آمديد پايين شهر مطب زديد، گفت: هزينه رفت‌وآمد زياده به‌جاي اين‌که آن‌ها بيايند پيش من، من رفته‌ام پيش آن‌ها.» لابد چه‌قدر کسر شأن‌ اطرافيانش بود که همه جا با موتورسيکلت مي‌رفت و با همان موتورش از کوچه‌پس‌کوچه‌هاي خيابان‌هاي پايين شهر مي‌گذشت تا بيمارانش را ببيند! وقتي همان روز‌هاي بيماري توي بيمارستان، پسرش گفت: خب لااقل هزينه بيماران را 5 تومان کنيد در جوابش گفت: عزيزم من يا ديوانه‌ام يا پيغمبرم، اگر ديوانه‌‌ام‌ که با ديوانه کاري نمي‌توانيد بکنيد و اگر پيغمبرم بيخود مي‌کنيد به پيغمبر خدا دستور مي‌دهيد. سبزي ‌فروش محله سرشور هم لابد از ديدن دکتر هاج‌ و ‌واج مانده بود وقتي نقل مي‌کرد: ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب باز کرده ‌بود و من هنوز ايشان را نمي‌شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي‌آمد و قيمت سبزي‌ها را يادداشت مي‌کرد اما خريد نمي‌کرد، پس از چند روز حوصله‌ام‌ سر رفت و با کمي پرخاش به او گفتم: مگر تو بازرسي که هر روز مي‌آيي و وقت مرا مي‌گيري؟ وي گفت: خير، من دکتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي‌پرسم تا ارزان‌ترين آن‌ها را براي بيماران خودم تجويز کنم. و اگر زنده است آن سبزي فروش که هيچ، اگر مرده، بايد مي‌بود و مي‌ديد زمانه‌ ما را، که حکايت صندوق اتاق دکتر «حسين شيخ» که بيماران بعد از ويزيت هر آن‌چه در توانشان بود در آن مي‌انداختند؛ به عنوان حق‌الزحمه، شده است افسانه، که باورش سخت است و لابد وصيت دکتر شيخ را که گفته بود در قبرستان عمومي دفنش کنند هم نمي‌شود باور کرد و از همه بيشتر داستان تشييع جنازه باشکوهي که مردم در مسجد حوض لقمان برايش گرفتند و سخنران آن هم يک درشکه چي ساده و يک‌لاقبا بود و هزاران داستان باور نکردني ديگر... حکايت پزشکان بيمار هم حکايت خياط و کوزه است! دکتر شيخ در سال 1352 بيمار شد بعد از 3 سال تحمل درد سرانجام در 1355 مرد! که نمرد... که گفته‌اند: مرد نکونام نميرد هرگز / مرده‌ آن است که نامش به نکويي نبرند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨

دشواری نداریم

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨