اين‌جا بيمارستان، امروز من هم دکتر
يک روز با دانشجويان پزشکي

اين‌جا بيمارستان، امروز من هم دکتر

نویسنده :

هرچه بيشتر فکر مي‌کنم، کمتر به نتيجه مي‌رسم. از صبح تا همين دم غروبي که آمدم بيرون از خودم مي‌پرسيدم که تو چرا دکتر نشدي؟ ولي هرچه توي گذشته‌ام به دنبال پاسخ مي‌گشتم نمي‌توانستم جوابي پيدا کنم و...

امروز رفته بوديم بيمارستان البته نه براي اين‌که خودمان را علاج کنيم و نه براي اين‌که کسي را از نزديکان عيادت کنيم. امروز رفته بوديم بيمارستان تا همراه با يک جمع از خانم دکترها و آقا دکترها (البته دکتر بعد از اين!) چرخي توي بيمارستان بزنيم و...

از همان اول ما را هم، هم‌رنگ خودشان کردند و گفتند روپوش‌هاي پزشکي بپوشيم، ما هم که بدمان نمي‌آمد يک از صبح تا عصر تجربه پزشکي داشته باشيم؛ پوشيديم و راهي شديم... اول از همه رفتيم سر کلاس درس يکي از اساتيد. درباره اندام‌هاي داخلي صحبت مي‌کردند. بين خودمان بماند که ما هيچ از آن‌ چيزي که گفتند نفهميديم و فقط به نشانه تاييد سري تکان مي‌داديم و... البته توصيه مي‌کنيم که شما اين کار را نکنيد چون برايتان درد سر مي‌شود همان‌طور که براي ما شد. راستش را بخواهيد نمي‌دانم که با اين آقاي استاد هماهنگ نکرده بودند يا اين‌که ترتيب احوالات ما را مي‌خواستند بدهند که از بين آن همه دانشجو نگاهي به من کردند و گفتند: «خب، حالا شما يک بار ديگه کار کيسه صفرا رو بگو!» و من در کمال ناباوري گفتم: «تصفيه روغني که به بدن مي‌ره!» جمله‌ام که تمام شد تا چند لحظه‌اي کل کلاس آرام بود و بعد ناگهان استاد به سمتم آمد و گفت: « آفرين! از خودت جمله هم که اختراع مي‌کني خانم دکتر!» و کل کلاس خنديدند...

انگار ماجرا به خير گذشته بود، ولي از آن به بعد توي بچه‌ها با عنوان دکتر روغني معروف شده بودم. چندتايي از بچه‌ها نمي‌دانستند که روزنامه نگارم و مدام مي‌گفتند: «خانم دکتر بگو ببينيم کار قلب چيه!» و من که از لفظ خانم دکتر کلي خوشم آمده بود معلومات اندک پزشکي‌ام را با روزنامه‌نگاري جمع مي‌زدم و چيزهايي مي‌گفتم که براي همه جالب بود! حالا ما سرکار بوديم يا آن‌ها خدا مي‌داند و بس!

هرکدام از دانشجويان به همراه پزشکي که دانشجوي او هستند به داخل بخش‌ها مي‌روند و بيماران را معاينه مي‌کنند. از آن جايي که از دوران کودکي علاقه خاصي به قلب دارم با تيمي همراه مي‌شوم که داخلي هستند. وارد هرکدام از اتاق‌ها که مي‌شويم با تمام بيماران حال و احوال پرسي مي‌کنيم. به نظرم کمي هم شبيه به يک عيادت دسته جمعي است! پرونده‌اي که در پوشه‌اي فلزي است به دکتر مي‌دهند و دکتر بعد از نگاهي آن را به يکي از دانشجويان مي‌دهد و مي‌گويد: «معاينه را شروع کن!» احساس مي‌کنم که بيمار بيچاره دارد زير لب چيزهايي مي‌گويد. نمي‌فهمم. فقط با خودم مي‌گويم: «اگر مريض و راهي بيمارستان شدم، بايد حواسم باشد که...» هنوز توي ذهنم حرفم تمام نشده بود که يکي شروع کرد به کشيدن آستين روپوش سفيدم. نگاه که کردم خانم تخت کناري بود. مي‌گفت: «خدا خيرت بده، شما که کاري نداري، همين سرم من رو بيا عوض کن!» نمي‌دانستم چه بايد بگويم: «فقط گفتم کار ما نيست!» و باز ادامه دادم به مشاهده معاينه! اتاق به اتاق مي‌‌رفتيم، تا وقتي که با دکتر بوديم کسي به کارمان کاري نداشت. اما همين که دکتر رفت، انگار ورق برگشت. ديگر خيلي از بيماران و همراهانشان مثل قبل مهربان نبودند. يکي‌شان هم به کل در اتاق را بست و گفت: «دنبال يک موش ديگر بگرديد!» البته ناگفته نماند که در اين بين بودند حاج خانم‌ها و حاج آقاهايي که اگر کمرشان درد مي‌کرد، فشار، قند، گرمي، پادرد، سردرد و هرجا درد ديگرشان را هم به دانشجويان مي‌گفتند و دنبال راه درمان بودند! ناگفته نماند که ما هم به چند نفري چند توصيه کرديم که اميدواريم به کار نگيرند!

نزديک‌هاي عصر است، توي اتاق استراحت يا rest کمي خستگي پاهايم را گرفته‌ام. چندتايي از دانشجويان رفته‌اند و چندتايي هنوز هستند. چندتايي هم رفته‌اند اتاق عمل. به من هم پيشنهاد دادند که بروم. ولي از آن‌جايي که قلب ما تحمل خون و خون‌ريزي و اين جور چيزها را ندارد گفتيم: «نه ديگه اون‌جا توي گزارش نيست.»

يکي از دانشجويان که تازه فهميده روزنامه‌نگارم، مي‌پرسد: «پزشکي بهتره يا روزنامه‌نگاري؟» مي‌گويم: «کار خودم بهتر است، چون مي‌توانم همه کاره بشوم ولي شما فقط پزشکيد!» مي‌گويد: «تمام لذت پزشکي در همان خانم دکتر شنيدن‌هايش است وگرنه به مدرک پزشکي عمومي که نمي‌شود اميدوار بود!» مي‌گويم: «به اميد خدا تخصص بخوانيد!» مي‌گويد: «خانواده ديگر شاکي شده‌اند، هزينه‌هايش زياد است.» مي‌گويم: «مي‌دانستيد؟» مي‌گويد: «خب نه تا به اين حد، ولي همه چيز زير سر علاقه است!»

يکي ديگر از خانم دکترهاي دانشجو مي‌گويد: «حالا خوبه که تو علاقه داشتي، من که به خاطر دهن پر‌کني فاميل اومدم و الان پشيمونم.»

با خودم مي‌گويم پس بيراه نبود که از صبح اين‌قدر حالم خوب بود! اين خانم دکتر شنيدن‌ها هم عالمي دارد! کاغذهايم را توي کيفم مي‌گذارم.

يکي از دانشجويان مي‌گويد: «ما شيفت شب هم داريم!» مي‌گويم: «اين شيفت شب هم توي گزارش نيست!»
درحاشيه‌

‌با خودم فکر مي‌کردم که هرچه 206 دم در بيمارستان است مال همين دانشجويان پولداري است که پزشکي مي‌خوانند! از صبح بر اين خيال بودم که با جماعتي فئودال طرف هستم. عصر که ماشينم را از پارک در مي‌آوردم با کمال ناباوري ديدم که چندتايشان دوچرخه دارند!

‌اگر به سرتان زد پزشکي بخوانيد قبل از اقدام، نگاهي به کتاب‌هايشان بيندازيد. نه از اين بابت که حجم کتاب را ببينيد از اين بابت که بدانيد تمام اصطلاحات انگليسي توي کتاب را بايد با توضيحات کامل حفظ کنيد!

پزشک شدن روحي بزرگ مي‌خواهد. گاهي از اتاق بيرونتان مي‌کنند و گاهي هم که همراهان بيمار اعصاب ندارند ممکن است چيزهايي بگويند و...

تحصيل در اين رشته تمام وقت است، خواستيد بياييد به اين خيال نباشيد که مثل رشته‌هاي ديگر است.

الان ديگر مدرک عمومي چندان جايگاهي ندارد. 7 سال فقط پيشوازي مي‌تواند باشد براي تخصص و فوق تخصص يعني باز هم 7 سال ديگر!

حواستان باشد که شما اگر وارد اين رشته شديد 4 سال تمام را بدون هيچ دريافتي، چه بسا پرداختي‌هاي بيشتر بايد در بيمارستان باشيد که اين بودن شيفت بندي‌هايي دارد که شامل شب تا صبح هم مي‌شود.

نکته جالب ديگر هم اين‌که چنان‌چه با دانشجويان پزشکي مواجه شديد؛ شروع نکنيد به گفتن همه دردهايتان چون حتي پزشک‌هاي فوق تخصص هم از همه بيماري‌ها سردرنمي‌آورند!

نظرات کاربران
کد امنیتی