پزشکي براي تمام فصول

پزشکي براي تمام فصول

نویسنده :

دکتر سامان را همه دوست دارند
از مشهد دور شده‌ايم، آمده‌ايم توي جاده. قرارمان را گذاشته‌ايم در يکي از روستاهاي اطراف مشهد. نام روستا را مي‌دانيم، اگر بگوييم شما هم مي‌دانيد اما دکتر «سامان» در تماس تلفني که داشتيم، مي‌گويد که ننويسيد! چند کيلومتري مشهديم، توي روستايي که خيابان‌هايش هنوز خاکي است، شب‌ها به‌جاي زدن کليد برق فانوس و چراغ روشن مي‌کنند، آب هنوز به خوبي توي لوله‌هايشان پيدا نمي‌شود و شايد در يک جمله امثال من که توي زندگي شهري بوده‌اند نمي‌توانند در آن بيشتر از يک روز دوام بياورند! اين‌جا آمده‌ايم تا يک نفر را ببينيم به اسم دکتر سامان. دکتر سامان را همه اهالي روستا مي‌شناسند، کافي است که فقط به يکي از اهالي بگويي دکتر سامان و او شروع مي‌کند به تعريف کردن از دکتري که تخصص اطفال دارد و 7 سالي مي‌شود که از تهران آمده است اين‌جا. ماجرا هم از آن سالي شروع مي‌شود که پزشکان را براي گذراندن دوره‌هايي به روستا مي‌فرستند. اين‌که چه مي‌شود و چه اتفاقي مي‌افتد که او بعد از گذراندن دوره، تصميم مي‌گيرد آن‌جا بماند را کسي نمي‌داند ولي همه مي‌دانند که او با مهر و عشقي خاص به بيمارانش رسيدگي مي‌کند. گاهي به خانه آن‌ها مي‌رود، گاهي مردم روستا به جاي حق ويزيت به او مرغ وتخم‌مرغ مي‌دهند و گاهي هم... به مطب يا همان درمانگاهي که دکتر در آن کار مي‌کند که مي‌رويم او را نمي‌بينيم، در باز است و خبري هم از منشي نيست... جلوتر که مي‌رويم، روي در اتاق دکتر سامان کاغذي چسبانده شده، روي کاغذ نوشته: «سرکار خانم خبرنگار؛ با سلام و عذر خواهي بسيار، به بنده خبر دادند که مش‌رحيم يکي از اهالي روستا را سر زمين مار زده است. بايد بروم... اميد که ببخشاييد،‌ سامان» نوشته را برمي‌دارم و پايين آن مي‌نويسم: «آمديم، از شما شنيديم و رفتيم. خدا قبول کند،‌ يک خبرنگار.»

اين‌جا کارگاه چوب‌بري است
تا حالا زياد شنيده بودم که علامت سوال‌هايي توي ذهن آدم بالا و پايين بپرند، اما نديده بودم که چندتايي از آن‌ها توي ذهن خودم هم بالا بپرند و پايين! اين‌جا يک کارگاه چوب‌بري است که در ظاهر امر همه چيز مثل ديگر کارگاه‌هاست اما در واقع تفاوت‌هاي بسياري دارد! اين‌جا سه نفر کار مي‌کنند که هر سه در جايي ديگر هم مشغول هستند، آن‌ها دانشجويان پزشکي هستند و...

«حسين»، «ايمان» و «صالح» 3 شاگرد چوب‌بري و 3 دانشجوي پزشکي هستند. وقتي از آن‌ها مي‌پرسم که چرا چوب‌بري؟ مي‌گويند: «به 3 دليل:

1- اين‌که کار براي مرد عار نيست

2‌-رشته پزشکي خرج دارد و

3‌- هم اين‌که آينده نگري مي‌کنيم که فردا بيکار نمانيم و بعد از فارغ‌التحصيلي شغلي داشته باشيم!»

رسيدني دوست داشتني
دکتر «صدرا يوسفي» اين روزها دارد دوره فوق‌تخصص را مي‌گذراند. توي بيمارستان با هم آشنا مي‌شويم. وقتي دارد کارش را انجام مي‌دهد کنار دستش مي‌ايستم و مي‌گويم: «خسته نباشيد!» لبخندي مي‌زند و مي‌گويد: «ممنون.» مي‌گويم: «کار سختي است؟» مي‌گويد: «اگر همراهي خانواده را داشته باشي، نه!» مي‌گويم: «معلوم مي‌شود که مثل من به خاطر کار و رشته مورد علاقه با خانواده مشکل داشتيد!» مي‌گويد: «خيلي، خيلي زياد. دبيرستان را که تمام کردم پدرم مي‌خواست مثل ديگر دخترهايش من را بفرستد خانه بخت، مقاومت کردم، نتيجه‌اي نداشت، با وساطت‌هاي عموي فرنگ رفته به دانشگاه رفتم و رشته پزشکي را انتخاب کردم چون علاقه داشتم. ولي خانواده براي اين علاقه ذره‌اي اهميت قائل نبود. درک يا هضم اين‌که استاد آقا داشته باشم و يا با جمعي از دانشجويان آقا در يک کلاس باشيم براي پدر امکان پذير نبود، ديگر حسابش را بکنيد که چطور مي‌شد شب را توي بيمارستان بود و شيفت داشت! تا قبل از ازدواج زيادي مشکل داشتم اما ازدواج با يکي از دانشجويان پزشکي به اين گرفتاري‌ها پايان داد و... البته اين روزها هر وقت پدر را ويزيت مي‌کنم، مي‌گويند: خدا را شکر که آن روزها عمو و مادرت مانع من شدند!»

پزشک، هنرمندي در ايجاد اعتماد
اگر به من بگويند که مطلبت را صفحه اول روزنامه چاپ مي‌کنيم به مدت يک سال، فقط يک شب تا صبح توي روزنامه بيدار بمان محال است که قبول کنم و خواب شب را به اين راحتي‌ها رها کنم، به قول بعضي‌ها خواب شب يک چيز ديگر است و... اما اين‌جا توي يکي از درمانگاه‌هاي شهر پزشکي است که مسئول فني شب درمانگاه هم هست و هر شب را توي درمانگاه مي‌گذراند؛ گذراندني که خيلي‌ها، حتي از جنس پزشک، حاضر نيستند آن را بپذيرند و... دکتر «محمدرضا رهنمازاده» در پاسخ به اين سؤالم که چرا هر شب‌تان را توي درمانگاه مي‌گذرانيد مي‌گويد: «من شب‌ها را دوست دارم و به نظرم بيماراني که شب به درمانگاه مراجعه مي‌کنند بيشتر به پزشک نياز دارند.» آن‌قدر راحت به سؤالم پاسخ مي‌دهد که خودم هم باورم نمي‌شود! از او مي‌خواهم تعريفي از پزشک و پزشکي برايم بگويد، مي‌گويد: «پزشکي هنر ارتباط برقرار کردن با مردم است، چرا که تا بيمار به ما اعتماد نکند نمي‌توانيم به درد واقعي او پي ببريم. من خودم مريضي دارم که هفته‌اي يک بار مي‌آيد با من حرف مي‌زند و بعد مي‌گويد که درد پايش خوب شده است! به او مي‌گويم پس مشکل بيشتر بيماران گوش است؟»

مي‌گويد: «بله، مشکل مورد توجه قرار نگرفتن است. البته خيلي از همکاران ما هم هستند که براي بيماران وقت واقعي نمي‌گذارند!» مي‌پرسم: «چرا؟» مي‌گويد: «خب شايد به دليل مشکلات مالي و حق ويزيتي که پايين است، از طرفي مردم از دکترها توقع دارند و فکر مي‌کنند که خيلي وضع مالي خوبي دارند! درحالي که اين‌طور نيست و بعد از 7 يا 7 سال و نيم تحصيل ما هم دستمان به جايي بند نيست و بايد مثل بقيه پسرها سربازي برويم با ماهي 50 هزار تومان!» مي‌گويم: «به نظرتان ايراد کار کجاست؟» در جوابم مي‌گويد: «مشکل اين است که رشته پزشکي در ايران طولاني است و از طرفي پزشکان منبع درآمدي ندارند، از طرفي بيمه‌ها هم که پول نمي‌دهند. از بيماران هم تعرفه واقعي گرفته نمي‌شود!» مي‌پرسم: «اگر تعرفه واقعي گرفته شود با اوضاع فعلي به نظرتان ديگر کسي مراجعه به پزشک مي‌کند؟» پاسخ مي‌دهد: «نه، منظورم اين نيست که از بيماران اين وجه گرفته شود، توي خيلي از کشورها مردم همين 30 درصد را هم پرداخت نمي‌کنند.» مي‌گويم: «قديمي‌ها مي‌گفتند که هنوز زبان باز نکرده‌ايد دکتر بايد بفهمد که دردت چيست؟» مي‌گويد: «از لحظه‌اي که بيمار وارد اتاق مي‌شود ما رفتارهايش را زيرنظر مي‌گيريم، اما تا حرف نزند نمي‌شود به بيماري‌اش پي برد و دارو تجويز کرد.» از دکتر مي‌پرسم که سخت‌ترين قسمت کار شما چيست، مي‌گويد: «وقتي که نتوانيم براي بيماري کاري انجام دهيم.» و در پاسخ به اين سؤالم که بهترين قسمت کارتان چيست؟ نقطه مقابل اين لحظه را مي‌گويد که بتواند براي بيماري کاري انجام دهد و او را خوشحال کند. بد نيست بدانيد که دکتر رهنمازاده در سال 86 پزشک نمونه کشوري بوده‌اند و در حال حاضر هم مشغول ادامه تحصيل در رشته تخصص بي‌هوشي مي‌باشند.

نظرات کاربران
کد امنیتی