دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم

دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم

نویسنده :

دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم
از ميان نويسندگان آمريکا به سبب متفاوت بودن شيوه نگارش داستان تعداد معدودي از آن‌ها به شهرت جهاني دست مي‌يابند. مي‌خواهيم به سراغ نويسنده‌اي برويم که از وحشت جهان پر از جرم و گناه در پشت ديوارهاي بلند خانه‌اش -که روي يک تپه بلند در آمريکا بود- خودش را پنهان کرده بود.

* جروم ديويد سلينجر نويسنده منزوي که از شهرت و شناخته شدن بيزار بود به رغم محدوديتش در مضمون و نيز شگرد داستان‌نويسي جالب‌ترين داستان‌نويس معاصر آمريکاست. جي‌دي سلينجر زندگي گوشه گيرانه‌اي داشت او معتقد بود به اين انزوا نياز دارد تا خلاقيتش دست نخورده بماند و کسي نبايد در طول سال‌هاي کارش آرامش او را بر هم بزند و مي‌گفت: چاپ کتاب درد سر به دنبال دارد و نويسنده را از زندگي معمولي باز مي‌دارد. از اين که کسي توي آسانسور سر صحبت را با من باز کند يا در خيابان سر راهم را بگيرد يا بخواهد ببيند چه دارم چه ندارم بيزارم! دلم مي‌خواهد تنها با شم کاملا تنها .دليلي ندارد که زندگي‌ام از خودم نباشد. سلينجر هرگز مستقيم گو نبود و اين امر مهمي در داستان‌نويسي براي همراه کردن مخاطب است.

* سلينجر 31 داستان کوتاه و يک رمان بلند و 3 رمان کوتاه نوشته است. رمان بلند او «ناطوردشت» است که قبلا در همين ستون معرفي شده است و رمان ديگرش «فراني و زويي» است که هر دو اين کتاب‌ها هنوز هم از پر فروش‌ترين کتاب‌هاي آمريکاست. و اما دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم مجموعه‌اي‌ است از 9 داستان کوتاه و البته جذاب که پر است از درون‌گراياني که بيشتر به خلق و خوي خود سلينجر نزديک‌اند و خواندن قصه‌ها و ماجراهاي آن‌ها شايد انگيزه و مهارت خوبي به کساني که علاقه‌مند به نوشتن داستان هستند بدهد.

* بخشي از يکي از داستان‌هاي کوتاه اين کتاب تحت عنوان «تقديم به ازمه با عشق و نکبت» را در اين‌جا آورده‌ايم که اين داستان کوتاه برنده جايزه ادبي «اهنري» در سال 1950بوده است. تازگي‌ها با پست هوايي دعوت‌نامه‌اي براي شرکت در يک جشن عروسي به دستم رسيده است که در هجدهم آوريل در انگليس برگزار مي‌شود اتفاقا براي رفتن به اين عروسي دل توي دلم نبوده بنابراين همين که دعوت‌نامه رسيد بي آن‌که فکر هزينه‌اش را بکنم پيش خودم گفتم با هواپيما راهي اين سفر مي‌شوم اما از همان وقت موضوع را از جنبه‌هاي زيادي با زنم که بي‌اندازه آدم معقولي است سبک و سنگين کردم و با هم به اين نتيجه رسيده‌ايم که فکرش را از سر بيرون کنيم... هرچند که فرقي نمي‌کند و هر جا باشم فکر نمي‌کنم از آن آدم‌هايي باشم که براي بر هم زدن ازدواجي که آخر و عاقبت ندارد دست روي دست مي‌گذارند. بنابراين دست به کار شده‌ام تا چند مطلب افشاگرانه را در باره عروس آن‌طور که او را 6 سال پيش شناختم روي کاغذ بياورم چه باک اگر يادداشت‌هايم براي يکي دو لحظه اوقات داماد را که نمي‌شناسمش تلخ کند. چون قصد من خوشحال کردن کسي نيست بلکه راستش را بخواهيد قصد من بيشتر تهذيب است، آموزش است.

نظرات کاربران
کد امنیتی