خاطره‌بازی کلاس اول‌طور
چند روایت معتبر از تلخ و شیرین‌های اولین روز مدرسه رفتن

خاطره‌بازی کلاس اول‌طور

نویسنده : ایمان فروزان نیا- فرانک باباپور- الهام حبشی


من و داداشیم

ایمان فروزان‌نیا | همه چیز روز اول خوب است تا آن‌جایی که مادرها می‌روند و بچه‌ها را تنها می‌گذارند. که کاش تنها می‌گذاشتند با خودشان، تنها می‌گذارند با یک خانم معلم که نمی‌گذارد جیک کسی دربیاید. لااقل اگر با خودشان تنها بودند، به نشان دادن دفتر و مدادهای‌شان به هم سرگرم می‌شدند و آن وسط‌ها سر یک پاک‌کن عطری دعوای‌شان می‌شد که این یکی می‌گفت بده بو کنم و آن یکی می‌گفت نمی‌خوام مال خودمه! ولی متاسفانه از همان وقتی که مادرها می‌روند، چند نفری بنا می‌گذارند به ونگ زدن که مامانمو می‌خوام و حالا زار نزن کی بزن. تا وقتی که مجبور بشوند زنگ بزنند به مادرشان تا بیایند و بچه‌شان را ببرند و این ماجرا برای بعضی‌ها تا چند روز ادامه داشت.

اما من با بقیه فرق داشتم! چون من یک برادر کلاس چهارمی در همان مدرسه داشتم که خوردن زنگ تفریح خودش را به کلاس ما رساند و من را با خودش همراه کرد. در حالی که خیلی از همکلاسی‌هایم را می‌دیدم که یک گوشه از حیاط بغض کرده‌اند یا با ترس دارند چاشت می‌خورند، برادرم دست من را گرفته بود و یک تور مدرسه‌گردی برایم ترتیب داد. اینجا آبخوریه، یه آبخوری هم اونوره ولی این یکی نزدیکتره. اینجا دستشوییه، سعی کن زیاد از آبخوری استفاده نکنی که کارت به اینجا نکشه! خیلی کثیفه! اینجا بوفه مدرسه است، اگر پول داشتیم میای با هم یه چیزی می‌خریم نصف نصف. همین‌جا وایستا. بیا اینم یه یخمک برای روز اول مدرسه‌ت. اینجا انباریه فکر کنم. توش نیمکت شکسته نگه می‌دارن. یه گربه هم پارسال اینجا بچه‌دار شد، خیلی باحال بود. اینم یه اتاقه که درش قفله و نمی‌دونیم توش چیه! اینجا هم کلاس منه. هر وقت کارم داشتی بیا دم کلاسم. حالا هم برو سر کلاست که زنگ تفریح تموم شد!

اینطوری بود که من کلاس‌هایم را به امید همان زنگ تفریح 15 دقیقه‌ای می‌گذراندم و توی دعوا از کسی نمی‌ترسیدم و ساندویچم را با هیچ‌کس جز برادرم نصف نمی‌کردم و یک داداشی داشتم که واقعا داداشی بودیم! تا وقتی که من کلاس سوم شدم و برادرم رفت مدرسه راهنمایی. ولی حالا دیگر نمی‌ترسیدم چون کلی دوست پیدا کرده بودم و از همه جذاب‌تر این بود که آن سال من باید نقش برادر بزرگم را بازی می‌کردم و حامی برادر کلاس اولی‌مان می‌شدم که به مدرسه آمده بود... اینجا آبخوریه، اینجا دست‌شویی، اینجا هم یه اتاقه که درش قفله و هنوز هم نمی‌دونیم توش چیه...

 

رستگاری در روز اول مدرسه

فرانک باباپور | من از آن آدم‌هایی نبودم که از مدرسه رفتن بترسم، لااقل اولش این‌طور نبود. روز اول مدرسه رفتن، صبح زود بیدارم کردند، صبحانه مفصلی خوردم، یونیفرم نو پوشیدم و کوله پشتی‌ام را که شب قبلش همه دفتر و مدادهایم را جا داده بودم تویش، انداختم پشتم و دست مامان را گرفتم که برویم مدرسه! حیاط مدرسه شلوغ پلوغ بود، پر از مامان‌های ذوق‌زده که دوربین فیلمبرداری و عکاسی به دست آمده بودند تا برای دختر کوچولوهای‌شان خاطره بسازند. نام اعضای کلاس‌ها را می‌خواندند و هر کس اسمش خوانده می‌شد، می‌رفت توی صف کلاسش می‌ایستاد تا بروند داخل. روز اول مدرسه قرار بود جشن داشته باشیم و من مدام منتظر کیک و ساندیس یا لااقل شیرینی زبان بودم! صف بستیم و نوبتی وارد کلاس‌های‌مان شدیم و از زیر یک طاق گل که بالایش قرآن بود، ردمان کردند و همان جا بهمان یک بسته نخود کشمش مشکل گشا و یک دفترچه پس‌انداز و یک گل صورتی دادند! گل را باید می‌زدیم به مقنعه‌مان، کنار سر، سمت چپ. بعد هم نشستیم توی نیمکت‌های‌مان تا عکس بگیریم. عکسی از بچه‌های کلاس به همراه معلم‌شان و دفترچه‌های پس‌انداز و آجیل مشکل‌گشا و گل‌های توری صورتی!

همان جا بود که مریم را دیدم! دختر زیبایی که مقنعه‌اش مرتب بود و یونیفرمش با ما فرق داشت! دلرباتر از این نمی‌شد (احتمالا اگر پسر بودم 15 سال بعد به خواستگاری‌اش می‌رفتم) مریم را نشانده بودند توی نیمکت من، دست‌شان درد نکند، دوست شدیم. من یک دختر دست و پا چلفتی و ساکت بودم که مقنعه روی سرم درست نمی‌ایستاد و مریم یک دختر با شخصیت و تمیز. مریم برای من همان دخترک «بچه‌های آسمان» بود که کفش قرمز خوشگلی داشت و زهرا به کفش‌هایش خیره می‌شد و من هم محو تماشای کفش‌هایش که نه، محو تماشای خودش بودم. روز اول مدرسه برای من که عاشق بازی کردن با بچه‌ها بودم بهترین روز بود. برای پیدا کردن دوست‌های جدید لحظه‌شماری می‌کردم، مخصوصا وقتی که مریم از من پرسید اسمت چیه و من گفتم فرانک و از اسمم خوشش آمد و من که پیش از مدرسه یاد گرفته بودم اسمم را بنویسم، به او هم یاد دادم اسم مرا چطور بنویسد! فقط حیف که دو ماه بیشتر در آن مدرسه نماندم و خیلی زود من و مریم جدا شدیم...

کوله پشتی خرسی

الهام حبشی | بامزه‌ترین خاطره‌ای که از دوران مدرسه‌ام به یاد می‌آورم، ماجرای اتفاقی است که درست در اولین روز دبستانی شدنم رخ داد. آن روز من هم مثل تمام کلاس اولی‌ها با یک دست مانتو شلوار اتو کشیده، یک جفت کفش ورنی سفید که یک سانتی‌متر‌ پاشنه داشت و صدای تق تق یواش و دلچسبی می‌داد، از زیر آینه و قرآن رد شدم و به همراه مادرم به دبستان رفتم. همین که پایم را داخل کلاس گذاشتم با صحنه‌ای رو به رو شدم که تا به حال نمونه‌اش را جای دیگری ندیده بودم. تقریبا نصف بچه‌ها یا در حال گریه کردن بودند یا بغض داشتند یا مشخص بود قبل از ورود به کلاس یک دل سیر گریه کرده‌اند. نصف دیگر هم از آن جماعتی بودند که مثل خود من بهت زده به همدیگر خیر شده و از وضعیت موجود گیج شده بودند. خانم معلم به سلیقه خودش مرا کنار دخترکی نشاند که چشم‌هایی سبز داشت. موهای فر و خرمایی رنگ دخترک از بین تور هلالی شکل دور مقنعه‌اش بیرون زده بود. با چهره‌ای وحشت‌زده طوری خودش را به دیوار فشرده بود که انگار نه تنها از محیط کلاس و معلم که از من هم با آن قد و جثه کوچکم می‌ترسد. کوله پشتی کوچکم را درآوردم و بین خودم و دخترک گذاشتم. پشت کوله پشتی‌ام سر یک خرس بزرگ خزی دوخته شده بود که با اولین نگاه عاشقش شده بودم و اصلا دلم نمی‌آمد کمتر از گل با آن کیف برخوردی داشته باشم. هنوز کوله را روی نیمکت نگذاشته بودم که متوجه شدم از زیر پایم جوی آبی روان شده است. وحشت زده کیفم را برداشتم، اما خیلی دیر شده بود و تمام کف کوله پشتی و نیمی از صورت خرس نازنینم نم کشیده بود. نمی‌دانم می‌توانید حس یک دختر هفت ساله که چنین اتفاقی برای کیف جدید و محبوبش، آن هم در اولین روز مدرسه افتاده است را درک کنید یا نه، اما شاید تصورش برای‌تان بامزه باشد که بدانید من با چه قیافه‌ای کیفم را دور از بدنم در دست گرفته بودم و تا رسیدن به خانه‌مان یک نفس تمام راه را دویدم، آن هم فقط برای‌ این‌که زودتر بفهمم غیر از سوزاندن راهی برای نجات کوله پشتی وجود دارد یا نه.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به چند کتاب محبوب که همیشه جزو پرفروش‌های بازار کتاب هستند

فرمانروایان واقعی کتاب‌فروشی‌ها

٩٦/٠٩/٢٣
چهره هفته

جو سحر قریشی نگیردمان!

٩٦/٠٩/٢٣
NFC فناوری جدیدی که ترند حال و هوای تکنولوژی کشورمان شده

#Near_Field_comunication

٩٦/٠٩/٢٣
سحر مصیبی، کارگردان مستند «صفر تا سکو» در گفت وگو با جیم

در زندگی خواهران منصوریان غیر ممکنی وجود ندار

٩٦/٠٩/٢٣
شاخ هفته

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/٢٢
جارچی

جارچی 516

٩٦/٠٩/٢٣
کافه جهان نما

به پایان آمد این کافه...

٩٦/٠٩/٢٣
یادداشت

مربی تایلندی نباشیم

٩٦/٠٩/٢٣
فتوچاپ

فتوچاپ 516

٩٦/٠٩/٢٣
شبکیه

جنجال سه بُعدی کاسبان تحریم

٩٦/٠٩/٢٣
مواجهه با یک مدل متفاوت زندگی در مصاحبه با محمدرضا شاه‌پسند، یک گردشگر ایرانی

جهان دیدن به از جهان خوردن

٩٦/٠٩/٢٣
یادداشت

دلم برای پدیده می‌سوزد

٩٦/٠٩/٢٣
تلگجیم

تلگجیم 516

٩٦/٠٩/٢٣
چاپ‌های متعدد و استقبال از «ملت عشق» برای چندمین بار این سوال را مطرح می‌کند که؛ چطور رمان‌های متوسط این

رُمان با لایک اضافه

٩٦/٠٩/٢٣
شگرد

آموزش اتصال به مودم wifi بدون نیاز به رمز عبور

٩٦/٠٩/٢٣
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و کاهش تعطیلات تقویمی

٩٦/٠٩/٢٣
یادداشت

چطور برخی ناشران ما را دور می‌زنند؟

٩٦/٠٩/٢٣
کوتاه درباره رمان «ملت عشق» و دلایل محبوبیت آن

رمانی با رگه‌های سریال ترکی

٩٦/٠٩/٢٣
درباره موفقیت‌های سرمربی کروات با پرسپولیس که بعضا برآمده از ویژگی‌های شخصی و اخلاقی اوست

برانکو بَلَدوویچ!

٩٦/٠٩/٢٣
دات کام

مهراب قاسمخانی هستم، دو ماهه پاکم!

٩٦/٠٩/٢٣
تبلیغات