بدشانس‌ترين دزدهاي ايران

بدشانس‌ترين دزدهاي ايران

نویسنده :

دست‌ها هميشه به راحتي داخل جيب‌هاي گل و گشاد مي‌روند،‌ نه فقط دست‌هاي صاحب جيب،‌ بلکه انگشتان فضول و زيرک يک جيب‌بر يا سارق حرفه‌اي! پس بهتر است در جيب‌هايمان را هميشه تنگ بدوزيم يا اصلا جيب‌هاي عقب شلوار يا کنار زانو را بي‌خيال شويم و حذف کنيم تا اسکناس‌هاي ته جيب‌، نصيب آدم‌هاي مال مرده‌خور نشود، مراقب موتورسوارهاي کيف‌قاپ هم باشيد. کافي‌ است يک لحظه در شلوغي خيابان‌ يا پياده‌رو غفلت کنيد تا کيف‌دستي‌ شما را از دست شما بکشند و ببرند. به خصوص اگر ظاهرتان غلط‌انداز و شبيه آن‌هايي باشد که چندين دسته چک و انواع ارز و پول در کيف‌شان پيدا مي‌شود. جيب‌برها هر جا که کمي شلوغ باشد مثلا در اتوبوس يا بازار و حتي تاکسي،‌ از مقدار پول ته جيب شما خبر دارند. کيف‌قاپ‌ها هم همين‌طور! آن‌ها هم مي‌دانند که ديگر پنهان کردن وسايل يا اموال شخصي به خصوص کيف‌هاي دستي در زير صندلي يا داشبورد خودروهاي شخصي روشي قديمي است. امروزه سارقان شگردها و ترفند‌هاي زيرکانه براي خالي کردن کيف و جيب شما به کار مي‌گيرند. اگر هم موفق به دزديدن اموال شما نشوند شايد روزي سري به منزل يا دفتر کار شما بزنند يا براي ماشين‌تان نقشه بکشند. البته بدون اجازه قبلي و حضور شما!

هر کاري شانس مي‌خواهد، حتي دزدي و کلاه‌برداري،‌ معلوم نيست بعضي از مجرم‌ها با اين هوش سرشار و شانس شکفته با چه رويي مي‌روند سراغ کار خلاف. يکي وسايلش را جا مي‌گذارد، ‌آن يکي يادش مي‌رود قبلا هم از همين جا دزدي کرده و يکي ديگر از بخت خوشش يقه يک بوکسور را مي‌گيرد. اين هشدار کاملا جدي است؛ اگر نمي‌توانيد روي اقبال‌تان حساب کنيد يا موقع تقسيم هوش در صف ديگري ايستاده بوديد،‌ حداقل دور تبهکاري را خط بکشيد. اين‌طوري هم خودتان را راحت‌تريد، هم آن بنده خداهايي که قرار است گير شما بيفتند، پليس هم دردسر نمي‌کشد و آمار پرونده‌هاي قضايي بالا و بالاتر نمي‌رود.

احتياط کن
احتياط شرط عقل است. مخصوصا اگر براي دزدي به يک آپارتمان 5 طبقه رفته باشيد. يک دزد سحرخيز چند وقت پيش ساعت 7 صبح به يک ساختمان مسکوني رفت و دست به کار شد اما يک دفعه يکي از اهالي ساختمان را ديد. براي اين‌که خودش را پنهان کند،‌ به طرف پشت‌بام خانه دويد و بعد سعي کرد از سيم آنتن آويزان شود و خودش را به کوچه برساند اما سيم پاره شد و از طبقه پنجم سقوط کرد. دزد بينوا که شانس آورده در اين حادثه زنده مانده بود،‌ با دست و پايي گچ گرفته دستگير و راهي بازداشتگاه شد.

يکي ديگر از همين دزدهاي بي‌احتياط براي سرقت به خانه‌اي رفت اما وقتي مي‌خواست از لاي ميله‌هاي حفاظ وارد آن‌جا شود،‌ گير کرد و هر چه دست و پا زد نتوانست خودش را خلاص کند به همين خاطر با داد و فرياد از همسايه‌ها کمک خواست و کار به آتش‌نشاني کشيده شد و بالاخره بعد از بريدن نرده‌ها او را نجات دادند البته بعد از اين کار پسر سارق به کلانتري تحويل داده شد.

نقشت را بشناس
ساعت 12 شب بود که ماموران گشت پليس دو مرد را در حال از جا درآوردن يک دريچه فلزي از زمين ديدند و سراغ‌شان رفتند و شروع کردند به پرس‌وجو. آن دو نفر هم بدون اين‌که کم بياورند،‌ سرشان را بالا گرفتند و با اعتماد به نفس مثال‌زدني گفتند کارمند سازمان آب و فاضلاب هستند و الان هم دارند ماموريت‌شان را انجام مي‌دهند. همين يک جمله کافي بود تا هر دو نفرشان دستگير شوند،‌ چون آن‌ها دريچه کانال مخابرات را از جا کنده بودند! همان دريچه‌هايي که در کوچه و خيابان کف زمين مي‌بينيم و هر کدامش 90 تا 120 کيلو چدن خالص هستند و کلي مي‌ارزند. خلاصه بعد از دستگيري اين دو نفر معلوم شد آن‌ها همان سارقاني هستند که از مدت‌ها قبل به جرم دزديدن دريچه‌هاي کانال مخابرات در مناطق مختلف شهر تهران تحت تعقيب بودند و شرکت مخابرات بارها عليه‌شان شکايت کرده بود.

فرداي همان روز هم يک آقايي که لباس نيروي انتظامي تنش بود و درجه‌هايش نشان مي‌داد که سرهنگ است براي يک سفر کوتاه به سالن راه‌آهن رفت اما بلافاصله دستگيرش کردند چون اين مرد محترم نمي‌دانست لباس پليس بايد آرم و رسته هم داشته باشد و فقط چسباندن ستاره روي دوش کافي نيست. او يک مامور قلابي بود که مثل دو دزد قبلي نقشش را خوب نشناخته بود.

برگشتن،‌ ممنوع!
حتما اين جمله معروف پليسي را شنيده‌ايد که «مجرم به صحنه جرم برمي‌گردد». البته آن‌ها اين کار را مي‌کنند تا اگر اثر و ردپايي به جا مانده بود پاک کنند و از بين ببرند اما اين ضرب‌المثل در مورد دزدان گزارش ما دليل ديگري دارد. چند وقت پيش مرد قوي هيکلي به يک بانک رفت و همين که مسئول باجه سرش را برگرداند،‌ هر چه چک و پول نقد نزديک گيشه بود،‌ برداشت و فرار کرد. با تحقيقات پليسي معلوم شد اين دزد ناشناس 373 هزار تومان پول نقد،‌ دو فقره تراول چک 500 هزار توماني و سه فقره چک 50 هزار توماني دزديده است. در حالي که هيچ ردپايي از سارق وجود نداشت مدتي بعد خود او به همان بانک رفت. البته اين بار هدفش دزدي نبود. رفته بود آن‌جا تا به حسابش پول بريزد. او مثل يک مشتري متشخص فيش گرفت و داشت آن را پر مي‌کرد که کارمند شعبه به خاطر هيکل درشت بلافاصله او را شناخت و با پليس 110 تماس گرفت.

حواس پرتي و يک عمر زندان
از همه اين دزدها بدشانس‌تر مرد 37 ساله‌اي به نام «مجيد» است که قبلا به حبس ابد محکوم شده بود و يک سال قبل فرار کرد و اين بار سراغ دزدي رفت. او با دو همدستش مرد ثروتمندي را که تازه از بانک پول گرفته بود،‌ شناسايي و تعقيب و لاستيک ماشين‌اش را پنچر کردند. مرد پول‌دار سرگرم کلنجار رفتن با لاستيک خودرو بود که مجيد و دو دوستش به او حمله‌ور شدند و کيفش را دزديدند اما زنداني فراري در اين گير و دار موبايلش را داخل اتومبيل مال‌باخته جا گذاشت و با همين سرنخ خيلي زود دستگير شد. او حالا به خاطر همين اشتباه بايد تا آخر عمرش پشت ميل‌هاي زندان بماند.

حواست کجاست؟
اين کم‌ حواسي هم بد دردسري است مخصوصا براي شاغلان در حرفه سرقت،‌ «محسن» 27 ساله يکي از همين دزدان کم حواس است که چند وقت پيش در غياب صاحب‌خانه به منزلي در خيابان خاوران تهران دستبرد زد و هر چيز با ارزشي که آن‌جا بود،‌ جارو کرد اما وقتي به خانه‌آش برگشت تازه فهميد چه اشتباهي کرده است. او گواهي‌نامه و کارت موتور سيکلتش را در محل سرقت جا گذاشته بود. محسن چند روزي فکر کرد تا اين‌که چاره کار به ذهنش رسد و دوباره به همان خانه رفت اين بار زنگ زد و وقتي زن صاحب‌خانه در را باز کرد به طرفش حمله‌ور شده و پاي زن را بست و شروع به تهديد کرد تا مدارکش را پس بگيرد اما همسايه‌ها که صداي داد و فرياد را شنيده بودند،‌ پليس را خبر کردند و اين‌طور شد که محسن افتاد پشت ميله‌هاي زندان.

«آرش» هم يکي ديگر از همين نوع خلافکارهاست که الان به دستور داديار شعبه 10 دادسراي ناحيه 6 تهران در زندان به سر مي‌برد. او براي اين‌که پول‌هاي رفيق تازه‌اش را به چنگ بياورد،‌ نقشه پيچيده‌اي کشيد. آرش خيلي اتفاقي با مردي به نام «فيروز» آشنا شده و فهميده بود مقدار زيادي دلار دارد، به او گفت مهندسي را مي‌شناسد که در کار خريد و فروش ارز است. اين طوري فيروز را وسوسه کرد تا 5‌ هزار دلارش را به مهندس بفروشد. فيروز پول‌ها را در يک ساک گذاشت و سراغ آرش رفت اما مرد کلاه‌بردار بهانه‌اي آورد و گفت فعلا مهندس سرش شلوغ است و بهتر است با هم به استخر بروند تا وقت بگذرد. در استخر بود که آرش ساک دلارها را يواشکي برداشت و جيم زد و فيروز وقتي زمان شنا تمام شد تازه فهميد چه بلايي سرش آمده است. او هيچ نشاني از سارق نداشت و حتي اسم کاملش را هم نمي‌دانست. اما يک شانس بزرگ آورد. آرش ساک او را برداشته و کيف خودش را جا گذاشته بود.

بالاخره با مدارک شناسايي داخل کيف، متهم دستگير شد و اعتراف کرد ماجراي مهندس دروغ و نقشه دزدي بوده است.

امان از بخت بد
«من بدشانس‌ترين دزد ايران هستم.» اين را يک متهم به نام «احسان» مي‌گويد و قانون احتمالات هم حرفش را تاييد مي‌کند. او چندي قبل در يکي از محلات خلوت غرب تهران،‌ کيف زن جواني را دزديد و بدون هيچ مشکلي فرار کرد. احسان براي اين‌که خيلي سريع به يک شعبه بانک برسد،‌ از يک موتورسوار مسافرکش کمک خواست و آن دو با هم به مقابل يک دستگاه خودپرداز رفتند بعد احسان چون نمي‌توانست اين دستگاه‌ها چطور کار مي‌کند باز هم از مرد موتور سوار درخواست کمک کرد و آن مرد هم بدون هيچ مشکلي کارت را گرفت تا داخل دستگاه کند اما يک دفعه ديد اسم و مشخصات همسرش روي کارت ثبت شده است. مرد موتور‌سوار با احسان درگير شد و او را دستگير کرد. بعد هم در تماس با همسرش از ماجراي سرقت باخبر شد و متهم را به پليس تحويل داد. اين‌طور شد که احسان لقب بدشانس‌ترين دزد ايران را به خودش اختصاص داد و وقتي براي بازجويي منتقل شد،‌ به بازرس پرونده گفت: «واقعا اين بدشانسي نيست که بين 13 ميليون آدمي که در تهران زندگي مي‌کنند،‌ شوهر همان زن سر راه من سبز شود؟»

البته احسان در تصاحب مدال طلاي بدشانسي با پسر 16 ساله‌اي به اسم «رامين» رقابت تنگاتنگي دارد. رامين چند وقت پيش در حالي که مشروب خوده بود؛‌ در پارک، جلوي يک پسر جوان را گرفت و با تهديد از او خواست هر چه پول دارد تحويلش بدهد اما کتک مفصل خورد و بعد هم دستگير شد. چگونگي ماجرا را از زبان طعمه رامين بخوانيد: «من بوکسور هستم. آن روز هم تازه از باشگاه بيرون آمده بودم و داشتم به خانه مي‌رفتم که رامين جلويم را گرفت و سعي کرد با تهديد چاقو مرا بترساند. در آن شرايط چاره‌اي نداشتم جز اين‌که از فنون مشت‌زني استفاده کنم،‌ بعد از آن‌که رامين کتک مفصلي خورد مردم دورمان جمع شدند، بعد هم ماموران گشت کلانتري از راه رسيدند و پسر زورگير را بازداشت کردند.»

نظرات کاربران
کد امنیتی