این جا برای از تو نوشتن هم کم است
به بهانه سالروز آغاز جنگ تحمیلی و حال و هوای این روزهای مدافعان حرم

این جا برای از تو نوشتن هم کم است

نویسنده : اکرم انتصاری

اسمش را لابه لای خبرها زیاد شنیدیم و می‌شنویم. انگار جنگ، کلمه دنباله دار بزرگی است که قرار است عمرش به درازای تاریخ گذشته و روزهای نیامده دنیای ما برسد. شاید جنگ، آشوب‌ترین کلمه جهان باشد. آشوبی که زندگی، عواطف و احساسات همه کسانی که درگیر جنگ می شوند را زیر و رو می‌کند، هدف‌ها را تغییر می‌دهد، آدم‌ها را به انتخاب‌های سخت و  بزرگی می‌رساند و گاهی اجبارهای زیادی را به آدم‌ها تحمیل می‌کند مثل جنگ هشت ساله ایران و عراق. اما داستان بعضی از جنگ‌ها و آدم‌هایش متفاوت‌ترند، مثل داستان شهیدان مدافع حرم. در آستانه سالروز آغاز جنگ تحمیلی می‌خواهیم روایت‌هایی از آدم‌های جنگ و قصه‌هایشان بگوییم و درباره نگاه خودمان به جهان آن‌ها.

هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم

کنار حسام نشسته بودم، روی مبل سه نفری رو به تلویزیون. همان‌طور که با شبکه‌های تلویزیون کلنجار می‌رفتم زیر چشمی می‌پاییدمش. داشت روزنامه را ورق می‌زد. از روی بعضی مطالب رد می‌شد، بعضی را تیتروار می‌خواند و بعضی دیگر را خط به خط. به مطلبی رسید که تیترش به «مراسم تشییع شهید مدافع حرم» ختم می‌شد، نگاهش روی همان تیتر متوقف شد، همان‌طور که داشت زیر لب حرف می‌زد، می‌گفت خب مگر کسی اجبارش کرده بود، حالا تکلیف خانواده و پسر دو ساله‌اش چیست؟ نگاهش می‌کردم، بار اولی نبود که این موضوع را پیش می‌کشید و با هم بحث‌مان می‌شد. من از جنگ و هدف‌هایش می‌گفتم و او باز دو دوتا چهارتا می‌کرد که در این شرایط، جنگ در یک کشور دیگر نمی‌ارزد. اصلا حاضری تو و دخترمان را بگذارم و بروم سوریه بجنگم؟ حرف که به اینجا رسید گفتم اصلا هدف معنوی و حفظ حریم حرم در سوریه را کنار بگذار. قبول داری اگر مدافعان حرم در سوریه نجنگند پای داعش و ناامنی به کشور باز می‌شود؟ اصلا اگر جلوی تروریست‌ها را در سوریه نگیرند نباید در شهرهای دیگر کشورمان با آن‌ها بجنگیم؟ شاید اگر فقط احتمال همین یک موضوع را در نظر می‌گرفت جنگیدن در مرزهای غیرخودی به نظرش بیهوده نمی‌آمد.

من، حمید26 ساله شهید مدافع حرم..

حمید، پسرعمه‌ام بود. بار اول که به خواستگاری‌ام آمدند او را زیاد نمی‌شناختم. جواب منفی دادم اما حمید آن قدر رفت و آمد تا جواب بله را بگیرد. بعد از مراسم محرمیت، هم قدم شدیم و تا به خودم آمدم دیدم در امام‌زاده شهرمان هستیم و کمی بعدتر در مزار اطراف امام‌زاده. داشتم از خودم می‌پرسیدم چرا باید لحظاتی بعد از عقد این‌جا بیاییم که حمید نگاهم کرد، دستم را  در دستش گرفت و گفت: «فرزانه جان، می‌دانم متعجب هستی، اما امروز خوش‌ترین لحظات زندگی ماست، اما تو را به این مکان آورده‌ام تا یادمان نرود که منزل آخر همه ما این‌جاست». بعد هم لبخندی زد و گفت: «البته من را که به گلزار شهدا خواهند برد». حمید عاشق زندگی مشترک‌مان بود اما عشق بزرگ‌تری هم داشت به نام شهادت. اردیبهشت سال94 بود که برای اعزام به سوریه داوطلب شد، چند بار رفتنش به تعویق افتاد و می‌نشست به گریه کردن. آبان 94 بود که رفتنش به سوریه قطعی شد. وقتی داشتم بدرقه‌اش می‌کردم گفت: «دوری از تو برایم سخت است. آن جا پشت تلفن و کنار دوستانم نمی‌توانم بگویم دوستت دارم، دلم برایت تنگ شد، چه کار کنم؟» به حمید گفتم هر زمان دلتنگ شدی بگو «یادت باشه» و من هم می‌گویم یادم هست. با خوشحالی قبول کرد و هنوز پله‌ها را پایین نرفته، می‌گفت یادت باشه! یادت باشه! تلخندی روی صورتم بود و می‌گفتم یادم هست، یادم هست. حتما با خودتان فکر می‌کنید چه طور توانستم شهادت همسر 26ساله‌ام را تحمل کنم. گاهی وقت‌ها باید کاری انجام شود تا آسیبی بزرگ‌تر نبینیم. عمق عشق و زندگی 3 ساله من و حمید آن قدر زیاد بود که طول زندگی خیلی‌ها به آن نمی‌رسد. نمی‌توانستم نگاهم را از روی صفحه تلویزیون و اشک‌های فرزانه همسر شهید «حمید سیاهکالی مرادی» بردارم. 

آرمان بدون مرز

بیکار بودم و با گوشی‌ام سرگرم. مریم پیام داد فردا صبح وقتت آزاد است یا نه؟ پرسیدم چه طور؟ گفت می‌خواهد به منزل یکی از شهدای مدافع حرم تیپ فاطمیون برود و اگر دوست دارم همراهی‌اش کنم. کمی فکر کردم و پیام فرستادم: «میام، فقط من سوال زیاد دارم». نشستم و سوال‌هایم را دوره کردم که چرا یک مهاجر افغان باید به سوریه برود، بجنگد و شهید شود در حالی که خانواده‌اش در کشور دیگری مهاجر است، کشور خودش درگیر تروریست‌های زیادی ا‌ست و ده‌ها سوال دیگر. صبح، ساعت نزدیک ده بود و آفتاب روی سرمان. با مریم دنبال خانه شهید گشتیم و بالاخره پیدایش کردیم. همسر شهید جوان بود و خوش برخورد. سه فرزند شهید گوشه‌ای از خانه دراز کشیده بودند و با حالت خواب و بیدار حرف‌های ما را از زیر پتو دنبال می‌کردند. فاطمه، همسر شهید می‌گفت علی همیشه طرفدار حق بود. افغانستان که بودیم و طالبان شهرها را به‌هم ریخت می‌رفت و دلم می‌لرزید. هر بار با سلام و صلوات راهی‌اش می‌کردم و دعا می‌کردم که برگردد. خانواده علی جهادی بودند، عمویش در جنگ هشت ساله به ایران آمده بود و در جبهه ایران مقابل عراق جنگید. سوریه که به‌هم ریخت و جنگ شروع شد گفت می‌روم. افغانی‌های زیادی در سوریه مهاجرند. آن‌ها را هم که کنار بگذارم دین مشترک‌مان و انسانیت را نمی‌‌توانم نادیده بگیرم. او همیشه دوست داشت آن قدر تیپ‌شان بزرگ شود تا در خود افغانستان هم مقابل تروریست‌ها بجنگد و در چشم مردم کشورش غم جنگ و ناامنی نبیند، علی شهید شد. حالا پسرش لباس پدر را می‌پوشد و می‌گوید راهش را ادامه می‌دهم...

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به چند کتاب محبوب که همیشه جزو پرفروش‌های بازار کتاب هستند

فرمانروایان واقعی کتاب‌فروشی‌ها

٩٦/٠٩/٢٣
NFC فناوری جدیدی که ترند حال و هوای تکنولوژی کشورمان شده

#Near_Field_comunication

٩٦/٠٩/٢٣
سحر مصیبی، کارگردان مستند «صفر تا سکو» در گفت وگو با جیم

در زندگی خواهران منصوریان غیر ممکنی وجود ندار

٩٦/٠٩/٢٣
چهره هفته

جو سحر قریشی نگیردمان!

٩٦/٠٩/٢٣
جارچی

جارچی 516

٩٦/٠٩/٢٣
شاخ هفته

میم من را خوب بشناس

٩٦/٠٩/٢٢
یادداشت

مربی تایلندی نباشیم

٩٦/٠٩/٢٣
فتوچاپ

فتوچاپ 516

٩٦/٠٩/٢٣
چاپ‌های متعدد و استقبال از «ملت عشق» برای چندمین بار این سوال را مطرح می‌کند که؛ چطور رمان‌های متوسط این

رُمان با لایک اضافه

٩٦/٠٩/٢٣
کافه جهان نما

به پایان آمد این کافه...

٩٦/٠٩/٢٣
تلگجیم

تلگجیم 516

٩٦/٠٩/٢٣
شگرد

آموزش اتصال به مودم wifi بدون نیاز به رمز عبور

٩٦/٠٩/٢٣
مواجهه با یک مدل متفاوت زندگی در مصاحبه با محمدرضا شاه‌پسند، یک گردشگر ایرانی

جهان دیدن به از جهان خوردن

٩٦/٠٩/٢٣
یادداشت

دلم برای پدیده می‌سوزد

٩٦/٠٩/٢٣
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و کاهش تعطیلات تقویمی

٩٦/٠٩/٢٣
یادداشت

چطور برخی ناشران ما را دور می‌زنند؟

٩٦/٠٩/٢٣
کوتاه درباره رمان «ملت عشق» و دلایل محبوبیت آن

رمانی با رگه‌های سریال ترکی

٩٦/٠٩/٢٣
شبکیه

جنجال سه بُعدی کاسبان تحریم

٩٦/٠٩/٢٣
دات کام

مهراب قاسمخانی هستم، دو ماهه پاکم!

٩٦/٠٩/٢٣
کوتاه درباره مستند «صفر تا سکو» و چند مستند پرفروش دیگر سینمای ایران

سه خواهر، قله مستند ایران را هم فتح کردند

٩٦/٠٩/٢٣
تبلیغات