آن مرد علي بود

آن مرد علي بود

نویسنده :

خورشيد به زحمت طلوع کرد

طاقت ديدن گريه زمين را نداشت

رمقي ندارد

امشب دوباره هوا سرد خواهد شد

سرد و غريب

مثل ديشب.

دوباره برمي‌خيزد

کنار خرابه مي‌ايستد

کوچه‌هاي تنگ کوفه را طي مي‌کند

نه، نيامد

امشب هم نيامد

اين چندمين شبي است

که از او خبري نيست.

نه از او

نه از خرما

و نه از تکه ناني که برايش مي‌آورد.

حالا مي‌فهمد که در ظلمت شب

آن مرد که براي يتيمان عرب شام مي‌آورد

علي بود

معاويه نبود.

آن مرد که عطرش هوش از سر مي‌برد

علي بود

معاويه نبود.

دير فهميد

خيلي دير.

دلش براي مظلوميت علي مي‌گيرد.

کوفه امشب بي علي است

بي‌قرار

و عبدالرحمن بن ملجم مرادي

باز قرآن به سر مي‌گيرد:

بعلي، بعلي، بعلي

10 مرتبه.

قرآن ناطق را شکافت

و تمام شد...

زندگي براي کوفه تمام شد.

کوفه امشب کربلا مي‌شود

اي کاش «علي» امشب بود.

***

دوباره برمي‌خيزد

درون خرابه ميايستد

خرابه‌اي که روزگاري خانه او بود.

به برادر کفن پيچش مي‌نگرد

وخوني که تازه است.

در تمام اين سال‌ها

او ايستاده است.

به خورشيد نگاه مي‌کند

آمده است بالاي بيت‌المقدس

امروز رمق دارد.

دلش مي‌خواهد داد بزند:

از فلسطين من برويد بيرون.

***

اي کاش «علي» امروز بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی