لحظه نبودنش

لحظه نبودنش

نویسنده : مریم نیک‌پور

دخیل بسته‌ام به عقربه‌های ساعت، نمی‌دانم چرا این عقربه لعنتی از سر جایش تکان نمی‌خورد. این سومین بار است که نگاهش می‌کنم و او هنوز همانجاست، مگر آدم می‌تواند در کدام جهنمی باشد که یک ساعت تمام در دسترس نباشد، این هشتمین بار است که در همین یک ساعت و سه دقیقه زنگ می‌زنم، این بار می‌گوید «مشترک مورد نظر خاموش است» گوشی را روی کابینت رها می‌کنم، دلم اما هزار راه می‌رود و ترسم عمیق‌تر می‌شود.

سرم را به هر چیزی که گرم کنم باز هم همه فکرم پیش اوست وقتی که آمد آمادگی رها شدن از هر چیزی را داشتم، آن روزها گریز پاتر از این حرف‌ها بودم که بخواهم بند کسی شوم، اما از وقتی که ماند، دیگر آن آدم قدیم نبودم، این‌قدر دنیا را محکم گرفتم که حتی خیال لحظه‌ای نبودنش هم دیوانه‌ام می‌کرد. باید زن باشی تا بفهمی وقتی کسی دلت را بند خودش می‌کند، چطور ذره ذره وجودت بند بودنش می‌شود و لحظه‌ای نبودنش بند دلت را پاره می‌کند. 

حالا اما نبودنش بیشتر از چند لحظه شده بود، بی‌خبری و خاموش بودن تلفن و دیرکردنش به یک ساعت و چهل و سه دقیقه رسیده بود و من نمی‌دانم چرا به آمادگی رها شدن فکر می‌کردم، از فکر‌هایم ترسیدم، انگار داشت باورم می‌شد که نکند دیگر نباشد. نکند سهمم را از زندگی گرفته باشند و دلم... وای بیچاره دلم، اگر او نباشد نمی‌دانم چطور جمع و جورش کنم، همیشه می‌گفت تو لجبازترین دختر دنیایی و هیچ وقت کم نمی‌آوری، اما بدون او کم می‌آوردم، پیش همه دنیا کم می‌آوردم. دیگر نمی‌توانستم ادا در بیاورم و سرم را گرم چیزی کنم، انگشت‌های یخ زد‌ه‌ام را کف دستم مچاله کرده و زل زده بودم به ساعت... ده دقیقه بعد مرد من آمد، در حالی که خسته از پیشامدی غیر منتظره ساعت را فراموش کرده و باتری موبایلش تمام شده بود. اما... اما مرد تو نیامد...

من تو را نمی‌شناسم... اسمت را هم نمی‌دانم... اما از وقتی آن عکس را در اینستاگرام دیده‌ام فقط به تو فکر می‌کنم، به زنی که لحظه‌های نبودن مردش بیشتر از یک ساعت و چهل و چند دقیقه شده و روزها طعم گس بی‌خبری را چشیده است تا آمدن آخرین عکس از او... من تو را هیچ نمی‌شناسم اما می‌دانم نبودنش چطور بند دل یک زن را پاره می‌کند و آن عکس بیشتر از هر کسی دل تو را آتش زده است. چه قهرمان بزرگی هستی وقتی که با همه زن بودنت رضایت به رفتنش دادی و همه سهمت از زندگی را پیشکش کردی تا امروز تو را همسر شهید بنامند، چقدر این اسم به قهرمانی‌هایت می‌آید... «همسر شهید حججی»

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
بررسی سیر گوشی های اپل و تغییراتی که این سال ها آیفون به خود دیده است

#IPHONE

٩٦/٠٦/٣٠
بالاخره سر و کله لیست بهترین بازیکنان فیفا 18 پیدا شد

ترین های فیفا

٩٦/٠٦/٣٠
نگاهی به سینمای نیجریه که دومین تولید کننده پرکار صنعت فیلم جهان است

نالیوود؛ غول ناشناخته

٩٦/٠٦/٣٠
تلگجیم

تلگجیم 504

٩٦/٠٦/٣٠
درباره اول مهر دوست نداشتنی که هنوز هم حس بدش دست از سر خیلی از ما بر نداشته است

باز آمد بوی ماه مدرسه ... مرسی اَه!

٩٦/٠٦/٣٠
آنتن

حس و حال جیمی‌ها در اول مهر!

٩٦/٠٦/٣٠
مینیمال

پاییز از وقتی دیگه مدرسه نرفتیم قشنگ شد

٩٦/٠٦/٣٠
شاخ هفته

عشق اول

٩٦/٠٦/٣٠
به بهانه سالروز آغاز جنگ تحمیلی و حال و هوای این روزهای مدافعان حرم

این جا برای از تو نوشتن هم کم است

٩٦/٠٦/٣٠
نگاهی به زندگی ستاره‌هایی که سواد آکادمیک نداشتند

تحصیل نکرده های باهنر!

٩٦/٠٦/٣٠
فتوچاپ

فتوچاپ 504

٩٦/٠٦/٣٠

آرامش سیال خانه‌داری!

٩٦/٠٦/٣٠
جارچی

جارچی 504

٩٦/٠٦/٣٠
چهره هفته

اتفاقات ویژه استقلال

٩٦/٠٦/٣٠

گذشتن و رفتن پیوسته

٩٦/٠٦/٣٠
مینی

مینی 504

٩٦/٠٦/٣٠

... و کل ارض کربلا

٩٦/٠٦/٣٠

این شبِ ۳۱ شهریور لعنتی!

٩٦/٠٦/٣٠
شگرد خفن

معتاد به بازی هستید؟

٩٦/٠٦/٣٠
نقدی بر رواج اکران‌های به اصطلاح مردمی در سینماهای کشور

اکران برای مردم یا مردم برای اکران؟

٩٦/٠٦/٣٠
تبلیغات