پذیرش یا توجیه اشتباه؟!  مسئله این است...
روایت‌هایی درباره پذیرفتن یا نپذیرفتن اشتباهات‌مان

پذیرش یا توجیه اشتباه؟! مسئله این است...

نویسنده : نعیمه زینبی

 از اول قرار بر این نبود که اشتباه نکنیم. چون ما بار اول است به دنیا آمده‌ایم و تجربه زندگی را برای اولین بار داریم، بنابراین خیلی طبیعی است که گاهی اشتباه ‌کنیم. اما  این تصور از کجا در ذهن ما شکل گرفت که ما نباید اشتباه کنیم؟ چرا فکر می‌کنیم اگر اشتباه کردیم باید هر کاری بکنیم، جز پذیرفتن اشتباه‌مان و اعتراف و عذرخواهی. حالا که دنیا پر شده از آدم‌هایی که می‌خواهند ثابت کنند ما خوبیم و هرگز هم اشتباه نمی‌کنیم. آدم‌هایی که مو را از ماست رفتار دیگران بیرون می‌کشند ولی به خودشان که می‌رسد در منتهی‌الیه نقطه تکامل هستند! بهتر نیست به این فکر کنیم که چرا اشتباهات‌مان را به رسمیت نمی‌شناسیم؟

 

گاهی کافی است بگوییم: اشتباه کردم!

از همان هفته اول که با ذوق و شوق اولین محصول کارم را به او تحویل دادم چنان حالم گرفته شد که احساس کردم شاید بهتر باشد همین الان بروم پی کارم و خودم را اینجا علاف نکنم. من دو ساعتی گزارشم را برایش دیر فرستادم و او برخورد خیلی تندی با من کرد که تمام خستگی کار روی تنم ماند. ما بحث مفصلی با هم کردیم. نه سر گزارشم بلکه بر سر زمان فرستادنش. فهمیدم از آن آدم‌هایی است که حتی از خطاهای کوچکت به راحتی نمی‌گذرد. قرار بود یک ماه آزمایشی آنجا باشم ولی به نظرم آمد که بهتر است همین الان عطای این کار را به لقایش ببخشم. دوستم مانعم شد و گفت: «یک ماه بمان بعد تصمیم بگیر». من هم ماندم. گزارش‌های بعدی هم همین‌طور بود. می‌دانستم ایراد گرفتن‌هایش قبل از باز کردنش شروع می‌شود و من به هر حال  مقصرم. من هم زیر بار نمی‌رفتم که بخواهد همه چیز را گردن من بیندازد. شاید نمی‌خواستم جلویش کوتاه بیایم و توجیه می‌کردم. داستان ولی به اینجا ختم نشد. چون من خیلی سرم شلوغ شده بود و درگیری ذهنی زیادی داشتم و کاری را که به من سپرده بود  فراموش کردم. می‌دانستم باید حرف‌های زیادی را تحمل کنم و این دفعه غر زدن‌هایش واقعی است‌. به خاطر همین تا شروع کرد به حرف زدن که «ببین چه کار می‌کنی؟» گفتم: «درست می‌گویی من فراموش کردم. عذر می‌خواهم». می‌دانستم که مقصر هستم و علی رغم تمام حرف‌هایی که بارم می‌کند باید شجاعت پذیرش اشتباهم را داشته باشم‌. من هم حق را به او دادم و عذرخواستم. برای اولین بار بود که بحث را ادامه نداد و رفت مشکلی را که فراموشی من به‌وجود آورده بود رفع و رجوع کند! انگار فقط می‌خواست من بپذیرم که اشتباه کرده‌ام!

 

اعتراف به اشتباه = اعتماد 

نگاهی به صف جلوی صندوق انداخت و نفس عمیقی کشید. صف بدجور کش آمده بود. تنها صندوق‌دار آن‌جا بود و حسابی سرشان شلوغ بود. هوای گرم و انتظار همه را عصبی کرده بود. از مردی که روبرویش ایستاده بود پرسید: «چند تا مرغ می‌خواستید؟» باید  دو تا  دست دیگر هم قرض می‌گرفت تا یکی فیش بزند و یکی حساب کند، تا مگر این صف لعنتی کمی کوتاه شود. وقتی نفر آخر رفت، ساعت حدود 4 عصر شده بود. تازه الان می‌توانست نفس راحتی بکشد و یک لیوان چای سر بکشد. طبق معمول موجودی صندوقش را چک می‌کرد و تحویل می‌داد. ولی سیصد تومان کم داشت. بدنش داغ بود. حساب‌هایش را دوباره چک کرد. چه باید می‌کرد؟ می‌دانست باید صندوق را تحویل نفر بعدی بدهد ولی چه‌طوری؟ به حقوق سر ماهش فکر کرد که باید نصفش پای صندوق امروز می‌رفت. با خودش گفت: «من که می‌دانم از اینجا پولی برنداشته‌ام فیش‌ها را اصلاح می‌کنم تا صندوقم جور در بیاید». به فیش‌ها نگاهی انداخت. می‌دانست اگر این کار را بکند هیچ‌کس نمی‌فهمد. فیش را  باز کرد اما هیچ کاری نکرد. خودش که می‌دانست اشتباه است. می‌دانست که این اشتباه زنجیره‌وار تکرار خواهد شد. از طرفی پای آبرویش در میان بود. چه‌طور می‌گفت صندوقش کم دارد. شاید بهتر بود قضیه را همین جا چال می‌کرد. داشت با خودش چه می‌کرد؟ لحظه‌ای ترسید و قبل از این‌که منصرف شود جریان را برای مدیرش تعریف کرد و گفت از حقوقم کم کنید‌. می‌دانست سرزنش خواهد شد. مرد جا افتاده دستی به ریش سفیدش کشید و نگاه معناداری به او کرد. لبخندی زد و گفت: «اشتباه برای همه پیش میاد. چندرغاز حقوق تو چقدر هست که بخوام سیصد تومان از روش بردارم؟ حساب‌هات رو بگرد حتما پیداش می‌کنی». نفس راحتی کشید و دوباره سر وقت حساب‌هایش رفت. چند ساعتی درگیر بود که یکدفعه یاد آن آقایی افتاد که برایش فیش صادر کرده بود و غذایش را عوض کرد. نگاهی به سیستم انداخت، او یادش رفته بود فیش قبلی را حذف کند!

 

همیشه دیگران مقصر نیستند

اولین مشکل ما  از اولین دعوای زندگی‌مان شروع شد. درست وقتی که پدر شوهرم زنگ زد و پرسید «شما کجا هستید پس؟ مگر قرار نبود منزل عمو بیایید؟» و من بی‌خبر از همه جا بودم. وقتی با مصطفی صحبت کردم تنها چیزی که گفت این بود که «تقصیر حسین شد که کار عجله‌ای آورد دم مغازه و  همان موقع می‌خواست، یادم رفت!» این تقصیر حسین بود‌ها در زندگی ما تکرار شد. هر وقت بحثی بین‌مان پیش می‌آمد می‌دانستم تقصیر همه هست جز مصطفی. اوایل باورم شده بود که تمام مشکلات ما تقصیر من است. یا تقصیر همسایه‌. یا تقصیر پدر و مادرم. این وسط تنها کسی که هیچ‌وقت متهم نمی‌شد مصطفی بود. همیشه کارهایش را توجیه می‌کرد. من او را واقعا دوست داشتم ولی نمی‌توانستیم با هم حرف بزنیم. نمی‌توانستم از او انتقاد کنم. اگر حرفی می‌زدم که خیال می‌کرد دارم از او ایراد می‌گیرم قهر می‌کرد تا به غلط کردن بیفتم و تقصیر را الکی گردن بگیرم. من آدم بد زندگی شده بودم. او فکر می‌کرد اگر بگوید که اشتباه می‌کند از اعتبارش کم می‌شود. خیال می‌کرد اگر به روی خودش نیاورد کسی متوجه اشتباهش نمی‌شود. گاهی هم که من بد پیله می‌کردم زبانی قبول می‌کرد  ولی حقیقت این بود که خودش باور نداشت. اگر او یک بار اعتراف می‌کرد که او هم می‌تواند مرتکب اشتباه شود می‌فهمیدم او مسئولیت کارهایش را به عهده می‌گیرد. من خسته شده‌ام. از این همه اعتماد به نفسی که از دست داده‌ام. از این همه اشتباهی که گردن گرفته‌ام. از این همه عذرخواهی‌های الکی! 

 

اگر عذرم را قبول می‌کرد

روی تخت نشسته است و پاهایش را آویزان کرده و تکان می‌دهد... به او می‌گویم: «چی شد که سر و کارت افتاد به اینجا؟» ساکت است. باید گردنم را کج کنم تا بتوانم ببینمش. لبخند کجی گوشه لبش دارد و به سایه میله‌ها روی زمین خیره شده است. می‌گوید: « شلوغ بودم. دست خودم نبود. خیال می‌کردی که فنر دارم که یک جا بند نمی‌شوم. از یک پسر بچه شلوغ که انتظار نداری خرابکاری نکند. یادم می‌آید که رفتم از توی طاقچه بلند خانه‌مان قند بردارم که قندان افتاد و شکست. وقتی به مادرم گفتم که قندان را شکسته‌ام چنان کتکی به من زد که یادم نمی‌رود. مادرم عصبی بود. کافی بود که اشتباه کنی آنقدر سرکوفت می‌زد که پشیمان بشوی. بابای خدا بیامرزم هم از دست مادرم عاصی بود. خیلی از کارها را یواشکی می‌کرد. من هم یاد گرفته بودم که نباید بگذارم مادرم بفهمد چه کار می‌کنم. هیچ کدام‌مان با او رو راست نبودیم. بچه بودیم و دل‌مان می‌خواست که مادرم از ما  تعریف کند.» حرفش را قطع کردم و گفتم: «برای همه همین‌طور است. رضایت والدین در ذهن و احساس پیچیده ما، تبدیل به رضایت ما از خودمان می‌شود. پذیرش اشتباه برای ما تبدیل به غول بی شاخ و دمی می‌شود که هر لحظه می‌تواند، ما را به خطر بیندازد و چه چیزی بهتر از انکار؟!»

سرش را تکان داد: «ولی ما فقط ریاکار شده بودیم. اشتباه می‌کردیم و مخفی می‌کردیم. دروغ را یاد گرفته بودیم. شاید اگر مادرم کمی مهربان‌تر بود... نمی‌دانم شاید همین الان هم دارم تقصیر را گردن دیگری می‌اندازم...» مانده‌ام چه بگویم. راست می‌گوید. شاید باید مادرش یاد می‌گرفت که عذرخواهی کودکش را بپذیرد. عذرخواهی بچه‌ای که دنبال تایید مادر است. همه اشتباه می‌کنیم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

سر‌پل‌ذهاب با «ذال» نوشته می‌شود، نه با «ز» زلزله

٩٦/٠٨/٢٥
درباره حضور پرتعداد بازیگران در جایگاه اجرا، به بهانه عبدی‌شو

پا تو کفش من نکن!

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

خدمت خالصانه

٩٦/٠٨/٢٥
فتوچاپ

فتوچاپ 512

٩٦/٠٨/٢٥
روایت‌هایی درباره خرده رفتارهای ما در مقایسه با سبک زندگی پیامبر (ص) و امامان‌ معصوم‌مان(ع)

پدران ما و ما

٩٦/٠٨/٢٥
آنتن

جیم بدون نمک!

٩٦/٠٨/٢٥
تلگجیم

تلگجیم 512

٩٦/٠٨/٢٥
چهره هفته

سوشا در جستجوي پاتريك

٩٦/٠٨/٢٥
جارچی

جارچی 512

٩٦/٠٨/٢٥
درباره جایزه‌های ادبی و کتاب سال ایران به بهانه برگزاری اولین دوره جایزه احمد محمود

قلم های مطلا

٩٦/٠٨/٢٥
پایان نامه

مثلا ما همه مقصریم ...

٩٦/٠٨/٢٥
مهدی برادران رئیس هیئت فوتبال استان خراسان در گفت و گو با جیم خبر داد

به دنبال حذف ورزشگاه ثامن نیستیم

٩٦/٠٨/٢٥
کافه جهان نما

اراک، دیاری در مسیر جاده ابریشم...

٩٦/٠٨/٢٥
گفت‌و‌گو با حجت الاسلام واعظ موسوی درباره سحر و جادو

سحر و جادو دکان است

٩٦/٠٨/٢٥
شگرد

قبل از فروش گوشی آیفون‌ چه کنیم؟

٩٦/٠٨/٢٥
شاخ هفته

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

اندر حکمت قیمه و ماست!

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

بازار رمالی در فوتبال دودوتا چارتای ساده

٩٦/٠٨/٢٥
ذهن زیبا

ذهن زیبا 512

٩٦/٠٨/٢٤
دات کام

ساوند کلاود؛ غنیمتی برای موزیک دوستان

٩٦/٠٨/٢٥
تبلیغات