خیلی دور خیلی نزدیک

خیلی دور خیلی نزدیک

نویسنده : الهام حبشی

حدود دو سال است که به طور مجازی با دختری افغانستانی که ساکن ایران است، دوست شده‌ام. اولین بار که او را با واژه «افغانی» مورد خطاب قرار دادم، ناراحت شد و این‌طور توضیح داد که واژه «افغانی» واحد پول کشور افغانستان است و افغانی صدا زدن یک افغانستانی درست مثل این است که به یک ایرانی بگوییم «تومان». تازه آن زمان بود که فهمیدم چقدر کم از دوستم می‌دانم. از دوستی که همسایه و همزبان است ولی من حتی نمی‌دانم برای خطاب قرار دادنش باید از چه واژه‌ای استفاده کنم.

افغانستان کشوری است که برای سفر و شناخت آدم‌هایش امکانات زیادی وجود ندارد و اگر بخواهیم به رسانه‌ها بسنده کنیم، تنها به اندازه یک خبر تلخ از آوارگی، انفجار و کشتار از آن‌ها با خبر خواهیم شد. مشکلات مردم افغانستان تنها جنگ نیست، مشکلات آن‌ها از افغانستان تا ایران کشیده شده است. مصائب یک مهاجر افغانستانی که در ایران زندگی می‌کند، کم نیستند. افغانستانی‌ها اگر در ایران ازدواج کرده باشند و اگر در ایران بچه‌دار شده باشند، فرزندشان نه تبعه ایران محسوب می‌شود و نه کارت ملی خواهند داشت و نه حتی اجازه عاشق شدن! حتی تا دو سال قبل افغانستانی‌ها اجازه تحصیل در مدارس ایران را نداشتند، تا این‌که در سال 94 به دستور رهبر انقلاب تمامی افغانستانی‌ها، چه آن‌هایی که مهاجر قانونی بودند و چه غیرقانونی اجازه تحصیل در مدارس ایران را دریافت کردند و به پاس همین فرمان مورد تکریم قرار گرفتند و دیگر از دانش‌آموزان ایرانی جدا نشدند. با این حال هنوز نگاه عمومی به مهاجران افغانستانی، نگاهی مهربانانه و التیام بخش نیست.

شاید خیلی‌ها فراموش کرده باشیم که تا 160 سال پیش، هرات بخشی از ایران خودمان بود، این یعنی افغانستانی‌ها همان ایرانی‌هایی هستند که پیوند میان‌شان، تنها با یک مرز از هم گسیخته شد. باید تصورمان را از کلیشه‌هایی که می‌گویند افغانستان یعنی کشتار، یعنی ترور، خشخاش، تریاک و یعنی کارگر اصلاح کنیم. باید به محمدکاظم کاظمی، به مهندسان و پزشکان افغانستانی که در ایران آوازه‌شان پیچیده و به زنان و مردانی که سال‌های سال است با چنگ و دندان کشورشان را حفظ کرده‌اند باید احترام گذاشت، باید باورشان کنیم به همسایه بودن، هم زبان و هم خون بودن‌. هم‌خون‌هایی که باز کردن درهای کشورمان به رویشان کفایت نمی‌کنند، چرا که همسایه به محبت همسایه نیاز دارد، به درهای گشوده شده قلبش، همان‌طور که شاعر افغانستانی، راشد رامز سال‌ها پیش گفته است: «حالا تو کابل را بغل کن، سخت مجبور است/ زخمی‌ترین شهری که زخمش، زخم ناسور است».

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
چهره هفته

شهردار تهران

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧