من، منیژه... یک پروانه شدم
مواجهه با زندگی یک زن و همزیستی اش با بیماری سخت سرطان

من، منیژه... یک پروانه شدم

نویسنده : مائده کاشیان

شاید اگر صحبت‏های یک روانشناس یا مشاور را در مورد مقاومت در برابر بیماری، امیدواری و حفظ روحیه، در یکی از شبکه‏های تلویزیون بشنوید، با خودتان فکر کنید ممکن نیست کسی بیماری سختی داشته باشد و شاد و امیدوار زندگی‏اش را بکند و شبکه را عوض کنید، یا اگر این صحبت‏ها را در مجله یا روزنامه‏ای بخوانید تصور کنید این‏ها همه شعار است و آن صفحه را ورق بزنید، اما اگر زندگی آدم‏هایی را ببینید که نمونه‏ واقعی صحبت‏های روی کاغذ و توصیه‏های روانشناسان شده‏اند، شعارها را تبدیل به باور قلبی و غیرممکن‏ها را ممکن کرده‏اند، چه می‏گویید؟ آن وقت برای گفتن چیزهایی مثل شعار و نمی‏شود و نمی‏توانم تردید نمی‏کنید؟ قصه‏ای که این بار برایتان روایت می‏کنیم قصه یکی از همین آدم‏هاست، همان‏هایی که با شیوه‏ زندگی و باورهایشان، چارچوب‏های ذهنی سست بعضی آدم‏ها را در مورد ناممکن‏ها، ناتوانی‏ها و ناامیدی‏ها می‏شکنند و از نو می‏سازند. قصه رویارویی«منیژه برزگر» و هم‌زیستی ارزشمندش با سرطان.

من به بیماری سرطان مبتلا شده‌ا‌‌م

اواسط آذرماه سال 93 بود که دو هفته‏ای می‏شد دردی را در بدنم و درست زیر شکمم احساس می‏کردم، هرچقدر تحمل کردم، مسکن خوردم، فایده‏ای نداشت و بهتر نمی‏شدم، انگار حسی به من می‏گفت این درد ناشناخته و غیرعادی است، بنابراین وقتی تصمیم گرفتم به دکتر بروم خودم را برای شنیدن هر جوابی آماده کرده بودم، همان چیزی که احتمال می‏دادم اتفاق افتاد، نتیجه‏ سونوگرافی می‏گفت سرطان. سرطان تخمدان که کبدم را هم درگیر کرده بود. شاید اگر هرگز فکرش را نکرده بودم و پیش زمینه نداشتم شوکه می‏شدم یا تعجب می‏کردم اما لحظه‏ای که متوجه شدم دچار بیماری سرطان شده‏ام متعجب نشدم. با خودم فکر کردم آیا درمان می‏شوم؟ نه اینکه چقدر زنده هستم. تنها چیزی که من را نگران می‏کرد این بود که حالا باید چه کنم؟ هزینه داروها را چطور باید به تنهایی تامین کنم؟ جواب این سوالات را نمی‏دانستم؛ اما این را خوب می‏دانستم اولین کاری که باید انجام دهم این است که با واقعیت بیماری‏ام رو به رو شوم و آن را بپذیرم. از دکتر سوال کردم حالا باید چه کنم؟ گفت اگر استرس و اضطراب داشته باشی به سلول‏های سرطانی‌ات کمک کردی و هرچقدر آرام باشی به درمانت! هرگز پاسخش را فراموش نکردم و کمک به درمان را انتخاب کردم. چند روز بعد بستری شدم، جراحی انجام دادم و بعد از یک ماه شیمی درمانی شروع شد، باید چندین دوره به فاصله‏ هر21روز، شیمی درمانی انجام می‏دادم... 

 

مرگ و زندگی را چطور می‏دیدم

همراه بچه‏هایم زندگی می‏کردم و سرپرست خانواده بودم، شرایط طوری بود که دلایل زیادی برای پرسیدن سوال«چرا من؟» و یا گله و شکایت از خدا داشتم، اما از همان لحظه‏ که متوجه بیماری‏ام شدم نه آن سوال را پرسیدم، نه به خدا شکایت کردم، فقط پذیرفتم. در طول این سال‌ها که از بیماری‏ام می‏گذرد خیلی از آشنایان و اطرافیانم که به ظاهر خیلی هم از من سالم‏تر بودند از دنیا رفتند، آن‏ها فوت کرده‏اند و من هنوز زنده هستم، پس دلیلی نداشت که مدام به خودم یادآوری کنم چندین میلیون آدم به خاطر سرطان جانشان را از دست داده‏اند و منتظر بنشینم که ای وای من هم خواهم مرد! این موضوع برای من کاملا روشن بود که انسان بالاخره یک روز می‏میرد. هیچ‌کس نیامده که بماند و هیچ‌کس هم نمانده. پس من هم مثل بقیه‏ آدم‏ها هستم، همه رفتنی هستیم. فقط نمی‌دانیم چه روزی. هر روزی که از آذر 93 گذشت بیشتر به این نگاه و باور پی بردم و تصمیم می‏گرفتم تمام تلاشم را بکنم، مهم نیست به چیزی که می‏خواهیم برسیم و اگر نرسیدیم دچار یاس و ناامیدی شویم و یا از خدا فاصله بگیریم، مهم همین تلاش است. اشکالی ندارد اگر درمان من به نتیجه نرسید، مهم دستاوردهای ارزشمندی‏ است که دارم. فکر می‏کنم اگر روزهای قبل از سرطان چنین نگاهی داشتم، زندگی برایم خیلی متفاوت می‏شد و حتی صد درصد احساس خوشبختی می‏کردم.

 

سرطان برایم نقطه‏ شروع بود

من، همان منیژه‏ای که سال‏ها درگیر بیماری‏های روان تنی، استرس و اضطراب بودم و به جای این‌که آن‏ها را از بین ببرم همیشه دنبال مقصر بیرونی می‏گشتم و اگر اتفاقی برایم می‏افتاد ذره‏‌بین برمی‏داشتم و به دور و اطرافم نگاه می‏‏کردم، حالا سرطان باعث شده بود بنیانم را به‌هم بریزم و خودم را زیر و رو کنم. هرگز فکر نمی‏کردم سرطان باعث شود تغییرات اساسی در من اتفاق بیفتد، دیدم به جهان و حتی خودم تغییر کند و مهم‏تر از همه باعث شود خودم را بشناسم. سرطان برای من یک میان‌بر، هدایت از طرف پروردگارم و تولدی دوباره بود. بعد از هر دوره شیمی درمانی، آن یک هفته‏ای که درد دارم و ناراحتی و مسائل مختلف را تحمل می‏کنم تصور می‏کنم من در یک پیله هستم و آخر هفته این پیله را با درد و رنجی که می‏کشم باز می‏کنم و زمانی که از پیله بیرون می‏آیم حتما پروانه خواهم شد. نمی‏خواستم تا آخرین لحظه دست از تلاش بردارم و همیشه به درگاه خداوند دعا می‏کردم که خدایا قدرت لایزال تویی، حتما توانایی‏اش را در من دیده‏ای که من را در این شرایط قرار داده‏ای، پس دستم را بگیر نمی‏خواهم بیفتم، می‏خواهم ایستاده بمیرم. خدا... همان خدایی که با وجود همه‏ دردها و مشکلات، احساس می‏کردم که هست و همیشه حتی شده در لحظه‏ آخر راهی جلوی پایم می‏گذاشت.

 

فرصتی برای تقسیم کردن حال خوب

نمی‏توانستم حال خوبی که داشتم را با افراد دیگر سهیم نشوم یا نسبت به آن‏ها بی‏تفاوت باشم، دوست داشتم به همه، نه فقط افراد بیمار کمک کنم تا از زاویه‏ دیگری به زندگی نگاه کنند. در فضای مجازی و شبکه‏های اجتماعی با آدم‏ها به گفتگو می‏نشستم، در مورد یکی از سردرگمی‏های آدم امروز یعنی اینکه از زندگی چه می‏خواهیم یا اینکه ما از دنیا طلبی نداریم حرف می‏زدیم، عالم بی‏عمل نبودم، از راهی صحبت می‏کردم که رفته بودم. تجربه‏هایم را با آن‏ها در میان می‏گذاشتم. این آدم‏ها مثل چراغ‏های کوچکی بودند که آدم در یک راه تاریک می‏بیند و مسیر را برایش روشن می‏کنند. وقتی می‏دیدم این صحبت‏ها روی نگاه افراد تاثیرگذار بود یا کمی آرام می‏شدند برایم خیلی ارزشمند بود و خدا را به خاطر فرصتی که به من داده بود شکر می‏کردم.

 

خدا نزدیک‌تر می‏شود

از اول بیماری‏ام تا حالا بسیاری از آیات قرآن را که از قبل خوانده‏ بودم، برایم تداعی پیدا می‏کرد و انگار با تک تک سلول‏های بدنم معنی آیات را می‏فهمیدم. مثلا آیه‏29 سوره ‏«حجر» که خداوند می‏فرماید من از روح خودم در انسان دمیدم، به من خیلی کمک کرد، با خودم می‏گفتم روح خدایی در من است و من با عملکرد ضعیفم و ظلمی که در حق خودم کردم دچار سرطان شدم، روح خدایی خودم را آزردم. وقتی این روح خدایی را احساس کردم متوجه شدم کینه، نفرت، بد گفتن از آدم‏ها و ضایع کردن حق افراد، دیگر در وجود آدم جایی پیدا نمی‏کند و هرگز نمی‏تواند کنار این روح با عظمت قرار بگیرد. وقتی دیدگاهم به زندگی تغییر کرد آن وقت هر روز که از خواب بیدار می‏شدم انگار اولین بار بود که گلدان‏های کنارپنجره را می‏دیدم، نه احساس خستگی داشتم نه دلزدگی، سراسر عشق بود. البته که همه‏ این احساس‏های خوب و تغییرات مثبت را آسان به دست نیاورده‏ بودم، مگر می‏شود آدم تصمیم بگیرد روی خودش کار کند، باورها و رفتارهای منفی و غلط را از خودش جدا کند و دور بیندازد، اما تمرین و ممارست نداشته باشد، مگر می‏شود رشد کنی اما درد و سختی و رنج نکشی؟

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

سر‌پل‌ذهاب با «ذال» نوشته می‌شود، نه با «ز» زلزله

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

خدمت خالصانه

٩٦/٠٨/٢٥
فتوچاپ

فتوچاپ 512

٩٦/٠٨/٢٥
تلگجیم

تلگجیم 512

٩٦/٠٨/٢٥
درباره حضور پرتعداد بازیگران در جایگاه اجرا، به بهانه عبدی‌شو

پا تو کفش من نکن!

٩٦/٠٨/٢٥
روایت‌هایی درباره خرده رفتارهای ما در مقایسه با سبک زندگی پیامبر (ص) و امامان‌ معصوم‌مان(ع)

پدران ما و ما

٩٦/٠٨/٢٥
آنتن

جیم بدون نمک!

٩٦/٠٨/٢٥
پایان نامه

مثلا ما همه مقصریم ...

٩٦/٠٨/٢٥
چهره هفته

سوشا در جستجوي پاتريك

٩٦/٠٨/٢٥
جارچی

جارچی 512

٩٦/٠٨/٢٥
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و دقت کردن

٩٦/٠٨/٢٥
درباره جایزه‌های ادبی و کتاب سال ایران به بهانه برگزاری اولین دوره جایزه احمد محمود

قلم های مطلا

٩٦/٠٨/٢٥
کافه جهان نما

اراک، دیاری در مسیر جاده ابریشم...

٩٦/٠٨/٢٥
مهدی برادران رئیس هیئت فوتبال استان خراسان در گفت و گو با جیم خبر داد

به دنبال حذف ورزشگاه ثامن نیستیم

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

اندر حکمت قیمه و ماست!

٩٦/٠٨/٢٥
شگرد

قبل از فروش گوشی آیفون‌ چه کنیم؟

٩٦/٠٨/٢٥
گفت‌و‌گو با حجت الاسلام واعظ موسوی درباره سحر و جادو

سحر و جادو دکان است

٩٦/٠٨/٢٥
شاخ هفته

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

بازار رمالی در فوتبال دودوتا چارتای ساده

٩٦/٠٨/٢٥
دات کام

ساوند کلاود؛ غنیمتی برای موزیک دوستان

٩٦/٠٨/٢٥
تبلیغات