حرف‌هايي براي گفتن
خاطرات و حرف‌هاي خوانندگان جيم براي شب قدر

حرف‌هايي براي گفتن

نویسنده :

در فرصت ماه رمضان يادمان مي‌آيد که حرف‌هاي زيادي براي گفتن داريم، حرف‌هايي که از جنس حرف‌هاي معمولي روزمره نيستند، از جنس مطلب نوشتن براي روزنامه و مقاله نوشتن براي کنفرانس و نامه نوشتن براي دوست و آشنا هم نيستند، اصلا از جنس حرف‌هاي زميني نيستند، حرف‌هايي هستند براي گفتن، براي گفتن بعضي از حرف‌ها لازم نيست ما چيزي بنويسيم فقط لازم است برويم سراغ آدم‌هاي بزرگ که اين حرف‌ها را گفته‌اند و انگار ما براي گفتن‌شان خيلي کوچک هستيم براي همين هم نيازي نيست به خودمان زحمت بدهيم و جملات را سر هم کنيم تا حرفمان جور در بيايد، يک سري از آدم‌هاي بزرگ قبلا اين کار را انجام داده‌اند و اين حرف‌ها را گفته‌اند، حرف‌هايي که به‌شان مي‌گوييم دعا، حرف‌هايي که از جنس حرف‌هاي آسماني و خدايي هستند، آن‌وقت بين اين همه روده‌درازي که در طول روز و شب انجام مي‌دهيم قرار است يک سري حرف حسابي بزنيم، ماه رمضان با داشتن شب‌هايي براي بيداري مي‌توانند بهترين فرصت براي گفتن اين حرف‌ها باشند، براي خواندن دعاهايي که در طول سال شايد خيلي فرصت نکرده باشيد به آن‌ها سر بزنيد، حالا فرقي نمي‌کند اين حرف خوب و اين دعا را کجا ديده باشيم و خوانده باشيم، چيزي که مهم است حسي است که بعد از خواندن اين دعا ها به سراغمان مي‌آيد، اين حس و حال سراغ خيلي ها رفته و از بين آن خيلي‌ها بعضي‌ها حرف‌هايشان را براي جيم هم فرستاده‌اند تا همه خوانندگان جيم با هم در اين حس شريک بشوند. اين‌ها حرف‌هاي شما براي شب قدر است:

عزادار لحظه‌ها
شب قدر را مشکي مي‌پوشم! عزادار لحظه‌هايي مي‌شوم که قلبم را به غير تو دادم!

فراموشت کردم و اينقدر از تو دور افتادم که حالا هميشه جايي بين ترس و نگراني دست و پا مي‌زنم.

ترس از دست دادن چيزهايي که دارم!

و نگراني به دست آوردن چيزهايي که ندارم!

هزار بار صدايت مي‌زنم به تلافي وقت‌هايي که صدايم زدي و صدايم زدي و من نشنيدم!

مي‌بيني الان هم دارم دروغ مي‌گويم شنيدم و خودم را زدم به نشنيدن.

.......................................... ياسين عاشوري

قاضي حاجات
امشب که بلرزيد دل و بغض و صدايت

آرام روان گشت دلت سوي خدايت

رفتي به در آن قاضي حاجات

ياد آر مرا ملتمس لطف و دعايت

شب قدرتان پر بار

.............................................. آرزو صولتي

پنجره فولاد
سلام جيمي،اتفاق جالبي که برام حدود 4 سال پيش که شب قدر تو هوا سردي افتاد اين بود ‌که موقعي که مي‌خواستم پنجره فولادي رو ببوسم از سردي هوا لبام به پنجره فولادي چسبيد.

......................................... سيد علي حسيني
شبي که دلم شکست
6 سال پيش بود. بابام نذر کرده بود خونه‌مون فروش بره خانوادگي بريم خونه خدا. موانع زيادي اين وسط بود. يه شب خواب ديدم خانواده‌ام همه رفتن و من نرفتم. خيلي گريه کردم و گفتم يعني من لياقتش رو نداشتم. با گريه از خواب بيدار شدم و دو روز اشک ريختم. شب بيست و يکم ماه رمضون افطاري و مراسم شب قدر خونه داييم بوديم. دلم خيلي شکست. از ته دل گريه کردم و به خدا التماس کردم همه چي درست بشه و چشمم به خونه‌اش بيفته. خونه فروش رفت و با اولين پولي که دست بابام اومد نذرش رو ادا کرد و چند ماه بعد خانوادگي به زيارت خونه خدا رفتيم. حالا آرزو مي‌کنم کاش هميشه خالص بودم.

......................................................... گيتي
دستان خالي
امشب تو آن بالا نشسته‌اي

چشم دوخته‌اي به بي‌خوابي زمين

تقدير هرکس بسته به درصد عاشقي

امشب تغيير مي‌کند

من که عاشقي نياموخته‌ام چه؟

پس خودم را به عاشقي مي‌زنم

روي سياهم را در سايه کتابت پنهان مي‌کنم

تمام نيازم را در کف يک دست جاي مي‌دهم

و مي‌رسانم به درگاهت

تو را که مي‌خوانم کم‌کم عاشق مي‌شوم

امشب تو خالي دستانم را ببين...

من درياي کرمت را

............................................ گلناز صولتي

ممکنه که قابلمه‌تون رو بديد به ما؟!
با نزديک شدن ماه رمضان دوباره ياد ماه رمضان پارسال افتادم و حاجت‌هايي که از خدا خواسته بودم مخصوصا تو شب‌هاي احيا؛ شروع کردم به حساب و کتاب، وقتي خوب نگاه کردم ديدم به خيلي از اون چيزهايي که مي‌خواستم نرسيدم. وقتي به اين موضوع فکر مي‌کردم دلم مي‌گرفت، براي اين همه سوال جوابي پيدا نمي‌کردم؛ يکي دو هفته گذشت، فکر اين موضوع هنوز در سرم بود، تا اين‌که چند روز پيش داشتم يکي از سخنراني‌هاي آقاي الهي قمشه‌اي رو گوش مي‌کردم (شرح سوره يوسف)، بين صحبت‌شون گفتن: «تصور کنيد که يه صاحب جمالي منتظر بوده تا يه پسري بره خواستگاريش، با خودش اين‌طور تصور مي‌کرده که اين پسر عاشق اونه، يه روز اين پسر مياد و سلام و احوالپرسي مي‌کنه و... يکم که مي‌گذره مي‌گه ببخشيد ممکنه که اون قابلمه‌تون رو بديد به ما‌؟! اون زيبارو يه مرتبه مي‌فهمه که اين‌ها همه مقدمه بوده اون قابلمه رو مي‌خواد نه ما رو، اومده تا قابلمه رو بگيره و بره...! خدا از ما مي‌خواد که عاشق اون باشيم اما ما وقتي يه فرصت براي مناجات و دعا به دست مياريم‌، براي دنيامون دعا مي‌کنيم، دعا خيلي خوبه به شرط اين‌که خدا رو طلب بکنيم»...

حالا فکر مي‌کنم بدونم مشکل کارم کجاست، راستش يه کم شرمنده شدم، به همين خاطر يه تصميم گرفتم، تصميم گرفتم ديگه امسال دنبال قابلمه نرم...

........................................... مريم رمضاني

نظرات کاربران
کد امنیتی