ملاقات در‌شب‌آفتابي
براي شبي که از هزار ماه بهتر است

ملاقات در‌شب‌آفتابي

نویسنده :

شب بود، درست مثل همه شب‌ها. ماه نه بدر بود و نه هلال، و من درست وسط آسمان صاف و کبود مي‌ديدمش که چه خاموش کز کرده و زانوي غم بغل گرفته و من هم. نشسته بودم تا خدا قدر غصه‌ام را اندازه بگيرد و دلش به حال اين همه بدبختي‌ام بسوزد و بعد آن‌طور‌ها که مي‌گويند تقديرم را بنويسد. تا من بعد از خوردن يک سحري تمام‌عيار چرب، روي رخت خواب گرم و نرمم ولو شوم و فردا صبح‌اش با خيال راحت بروم به سراغ تقديرم. آخر امشب شب قدر است، شب اندازه‌گيري، شب نزول، برتر از هزار ماه، شب سلام تا مطلع‌الفجر، شب رقم‌ خوردن مرگ و زندگي، روزي و حج، طاعت و گناه. شب نزول ملائکه، شب تحويل دادن کارنامه کاري به امام عصر است تا پاي هر کدام را امضايي بزند و همه ‌ما با خيال راحت تا سال بعد همان موقع برويم دنبال کار و زندگي‌مان، مگر نه اين‌که سرمان حسابي شلوغ است! اما اين کلمات درست مثل يک پازل هزارتکه مي‌ماند که بايد بگذاري‌اش کنار هم، تا بشود تصوير تقدير تو...
آن‌گاه که آسمان و زمين متصل‌اند...
پيامبر گفت: از خداوند به دور باد و نفرين بر کسي که به شب قدر برسد و زنده‌ باشد اما آمرزيده نشود.

از او پرسيدند: اگر شب قدر را دريابم از خدا چه چيز مسئلت کنم؟

فرمود: عافيت را.

و من زياد شنيده‌ام و خوانده‌ام از عزت و بزرگي اين شب، که اسمش قدر است؛ شبي که ماه‌اش سرآمد همه ماه‌هاست و قدرش، قلب رمضان است.

و من مکرر بازي مي‌کنم و با قطعات اين پازل هزار تکه، تا نقشي را تصوير کنم که هم خدا بپسندد و هم براي من خوب باشد.

انا انزلناه في ليله القدر

و ما ادراک ما ليله القدر

ليله القدر خير من الف شهر

...

زندگي‌مان شده‌ است پر از قفل‌هاي بزرگ و کوچک که يک‌سره از صبح تا غروب در دسته کليد شلوغ پلوغ‌مان دنبال کليدهايي مي‌گرديم تا بازش کنيم که اصلا يادمان رفته که بعضي کليدها را نداريم، در سال‌هاي دور جاگذاشته‌ايم، در فراموشي و غفلت جا گذاشته‌ايم.

و انگار يک شب است در سال که خدا شاه‌کليدش را مي‌دهد دست همه‌مان و بعد مي‌نشيند و نگاه مي‌کند که چه مي‌کنيم. لابد تو هم مثل من فکر مي‌کني اين‌شب‌ها چه‌قدر باري تعالي سرش شلوغ است، مي‌نشيند و دفتر بزرگ و قطور هزار برگي بلکه بيشترش را مي‌گذارد مقابلش و با قلمي که دم‌به‌دم در دوات‌غول‌پيکر، خيسش مي‌کند، گزارش‌هاي لحظه به لحظه‌اي را که فرشتگان از زمين برايش مي‌آورند در دفتر وارد مي‌کند! همان فرشته‌هايي که اين روز‌ها روي زمين ماموريت دارند براي حسابرسي من و تو... خوب که دقت کني مي‌تواني صداي بال‌هايشان را بشنوي و خدا لابد در يک شب، تقدير همه آدم‌هاي خواب و بيدار را رقم ‌مي‌زند.

اگر قصه به همين کوتاهي و آساني است پس من چه؟ اين همه صحبت و آيه و روايت براي چيست؟ همه کارها را خدا و فرشته‌هايش انجام مي‌دهند، فوقش من و تو چند شب تا سحر را بيدار بمانيم و... که البته اين هم است. اما انگار صدايي در درون من هست که دم‌به‌دم مي‌گويد: نه!

فوقش دعايي و تسبيحي و قرآني، احيا مي‌گيرم و منتظر مي‌مانم خدا در ليست عريض و طويلش برسد به نام من و سرانگشتي حساب و کتابي بکند و بعد هم تقديرم را بنويسد ارسالش کند براي امام عصر! باز هم همان صدا در درونم مي‌پيچد: نه، نه، نه! اين‌ها همه هست و اين، همه نيست.

حالا کم‌کم پازل هزار تکه‌ام شکل مي‌گيرد. شب قدر، شب اندازه‌هاست، اندازه شکر و کفر ما، اندازه اعمال ديروز و امروزمان، اندازه ظرفيت‌مان. گو اين‌که قرار است تو را اندازه بگيرند، روحت را، کار‌هاي گذشته‌ات را و بعد خدا به اندازه ديروزي که رقم زده‌اي براي فردايت سرمايه‌اي بريزد در حساب جاري و بعد تو در شبي در دل تاريکي، در قلب شب، در ليله‌القدر مي‌نشيني و براي همه داشته‌هايت و براي همه سرمايه‌ات برنامه مي‌ريزي، شب تصميم‌هاي بزرگ براي بهتر شدن و بهتر زيستن، براي بهتر بندگي کردن. پس بيهوده نيست که گفته‌اند بهترين کار‌ها دراين شب‌ها، گفت‌و‌گوي علم و رسيدن به آگاهي و بينش است، چرا که تو براي ساختن، به آگاهي نيازمندي، حالا يا دست‌هاي تو خالي خالي است که بايد براي پر‌کردنش برنامه بريزي و يا سرمايه اندکي داري که بايد براي بيشتر کردنش فکر کني و حالا لابد با خود مي‌گويي: همين‌طوري که نمي‌شود برنامه ريخت، دستور‌العمل مي‌خواهد، راه‌بلد مي‌خواهد، حالا اين تکه ديگر پازلت را هم بچسبان سر جايش و مگر نه اين‌که او قرآن را به يک‌باره در شب قدر نازل کرد، پس از نزول تدريجي آن؟! و مگر نه اين‌که من و تو اين شب‌ها قرآن بر سر مي‌گيريم؟ و مگر نه اين‌که همه اين ماجرا ختم مي‌شود به امام عصر من و تو. قطعه‌هاي پازل يکي‌يکي جور مي‌شود و تو مي‌بيني و مي‌فهمي اين کنايات و اشارات را که هم در لفظ و هم به حقيقت با تو سخن مي‌گويند و مگر تو نيستي که اين شب‌ها را احيا مي‌کني، «زنده»‌ مي‌کني و خدا، پديدآورنده همه شب‌ها، ايستاده است تا خودت را زنده کني، احيا کني... و شب قدر نه تنها شب جبر نيست، که شب اختيار توست. که اگر اختياري نبود، اين همه هياهو براي چه؟

و شب‌ات را قدر بدان، تا وقتي به طلوع فجر رسيدي دست‌هايت پر باشد. و حالا مي‌فهمم فضيلت اين شب را بر هزار ماه که گفته‌اند: يک شب با برنامه، در مقابل يک عمر بي‌برنامه، حتما سنگيني خواهد کرد. پس تو نمي‌نشيني، تو ايستاده‌اي وسط ماجراي خودت و خدا.
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو
شب قدري بود و من با خودم فکر مي‌کردم که چه‌قدر اين شب، شبيه است به زندگي. مگر نه اين‌که گفته‌اند شب قدر مي‌تواند عمرت را و زندگي‌ات را تضمين کند و چه‌قدر هم غفلت‌هاي شب قدرمان سايز کوچک غفلت‌هاي عمرمان است تنها با تفاوت مقياس و همين است که وقتي به خودمان مي‌آييم مي‌بينيم شب قدرمان تمام شده و دست‌هايمان خالي است درست مثل بقيه عمرمان. گاه شب‌زنده‌داري و دعا و نمازمان در اين شب‌ها آن‌قدر راضي و خوشنودمان مي‌کند که خودش مي‌شود وزنه‌هايي سنگين بر پيکر روحمان که خواستيم سبکش کنيم.
شب قدر است و طي شد نامه هجر
و اگر چشم بگشايي در‌هاي آسمان را گشوده مي‌بيني به سمت زمين و فرشتگان را که دسته دسته از راه مي‌رسند و نشسته‌اند در انتظار تو تا اندازه‌گيري‌ات کنند.

تو را نمي‌دانم اما من حرف آن دوست قديمي را دوست‌تر دارم که مي‌گفت: راه رسيدن به خدا از ميان مردم مي‌گذرد...که اين‌جا باز هم همه چيز در اختيار توست، انتخاب کن! در تنهايي يا در انبوه، تو خودت را بهتر از هرکس مي‌شناسي، سکوي حرکتت براي برنامه‌ريختن و نقشه کشيدن هر کجا هست باشد، تو مأموري، براي ساختن خود و زندگي‌ات.

عجب! پس دنيا حساب و کتاب دارد و من وسط اين همه حساب و کتابش افتاده‌ام در روزمرگي و روزمرگي؛ و وقتي سال قمري‌ام مي‌رسد به شب‌قدر در قلب رمضان، يکهو يادش مي‌افتم و گاهي آن‌قدر به خودم فشارمي‌آورم تا يک قطره اشک بنشيند گوشه چشمم و چشم فرشتگان مقرب خدا را بگيرد تا آن‌ها هم بروند پيش خدا برايم سنگ تمام بگذارند... که نمي‌شود‌، که دريغ از همان يک قطره... بعد با خودم مي‌گويم دچار قبض روحي شده‌ام و از اين کلمات قلمبه سلمبه... و تازه دوزاري کجم جا مي‌ا‌فتد که رجب و شعبان را از همين رو گذاشته‌اند پيش درآمد رمضان.

اما انگار اين قبض را و اين خواب را هنوز اميد بسط و بيداري است، سر سفره‌هاي افطار و سحر واين شب‌ها... که مي‌گويند در‌هاي آسمان رو به‌ ما باز است.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨