وايسا دنيا من مي‌خوام پياده شم!
گوشه‌اي از اعتکاف‌نگاري‌هاي يک دل در جمع دانش‌آموزان معتکف

وايسا دنيا من مي‌خوام پياده شم!

نویسنده :

مرتضي اخوان

اول

وارد حرم که مي‌شوم هري دلم پايين مي‌ريزد. انگار قرار است قرار از دلم برود! خودم را به ذکر گفتن مشغول مي‌کنم و خرامان به سوي ضريح‌اش سرازير مي‌شوم. هنوز صداي پيرزني که با آوايي محزون و دل‌شکسته مي‌گفت: «يا امام رضا...» از ذهنم پاک نشده است. مي‌نشينم کنار ضريح و دردانه مي‌شوم! مستانه که خادم با پرهاي دوست‌داشتني «چوب‌پرش» مرا به خود مي‌آورد و مي‌گويد:‌ «بلند شو...»! اين يک آغاز است.

دوم

امروز روز يکي مانده به آخر اعتکاف دانش‌آموزي است. گفتم اعتکاف، راستي که چه‌قدر به معتکف شده، تعجب داشتم و انگاره‌هاي واهي! با خودم مي‌‌گفتم مگر معتکف شدن فقط مخصوص سه روز و سه شب است؟! به حق چيزهاي نشنيده و نديده! مگر نمي‌شود در تمام طول سال دلت معتکف عشق خدا باشد؟! چرا مي‌شود... اين يک يک ديگر بعد از آغاز است که مي‌شود دو!

سوم

پرسان پرسان محل تجمع بچه‌هاي معتکف انجمن اسلامي دانش‌آموزان استان خراسان را پيدا مي‌کنم. البته از چند ده فرسخي شور و حرارت بچه‌هايي که تازه سبيل بر پشت لبانشان سبز شده، پيداست. مي‌خواهم وارد رواق محل تجمع‌شان شوم؛ رواق نجف‌آبادي در صحن امام‌خميني حرم مطهر. جواني با چفيه‌اي که بر گردن انداخته جلويم را مي‌گيرد. نگاهي مي‌کند و مي‌گويد: «عذر مي‌خواهم شما معتکف هستيد؟» در دل با ترديد مي‌گويم: «نه!» به کارتي که بر سينه آويزان کرده نگاه مي‌کنم. روي کارت نوشته: «اعتکاف دانش‌آموزي 89»! مطمئن‌تر مي‌شوم. مقدمات معرفي خود را انجام مي‌دهم و با کارتي که همان شخص به من مي‌دهد، وارد رواق مي‌شوم. و اين مي‌شود يک يک بعد از دو، يعني سه!

چهارم

هيچ‌کس متوجه آمدن من نمي‌شود! گروهي از بچه‌ها آن جلوتر نشسته‌اند و مشغول خواندن قرآن هستند. يکي ميکروفون را در دست دارد و مي‌‌خواند. لحظاتي بعد ميکروفون به بعدي مي‌رسد و قصه ادامه دارد! گروهي ديگر که تعدادشان کم هم نيست، گوشه‌هاي ديوار را با پتو و بالش خود مشغول کرده‌اند و به خواب عميق و صادقانه‌اي فرو رفته‌اند. عده‌اي هم مثل هميشه از آن بچه‌هاي آخر کلاس درس‌اند و در گوشه‌اي مشغول شيطنت و شوخي با همديگرند. مي‌روم و آن جلو در جمع قرآن‌خوان‌ها مي‌نشينم. براي شروع بد نيست. اين چهارمين اپيزود يک اعتکاف‌نگاري دوست‌داشتني است!

پنجم

حالا که قرآن خواندن معتکفين نوجوان تمام شده است، بلند مي‌شوم و براي لحظاتي دغدغه و پاسخ به سؤالات زيادي که در ذهن دارم به جمع گوشه‌نشينان شوخ و شنگ مي‌روم. محمدرضا را پيدا مي‌کنم که انگار تازه از خواب بيدار شده باشد. همان گوشه دراز کشيده است. نزديک مي‌شوم و خودم را يکهو روي سرش آوار مي‌کنم. اين براي شروع يک رفاقت گرم با کوچه‌نشينان خلوت شب‌‌هاي اعتکافي مناسب است. از او مي‌پرسم که پسر اين‌جا چه کار مي‌کني؟ مي‌خندد و همان‌طور که درازکشيده مي‌گويد: «خب معلومه رفيق! اومدم اعتکاف ديگه!» هنوز کلماتي که بر زبانم مي‌آيد به تعداد انگشتان دست نرسيده است که دور و بر خود را شلوغ از شر و شورهاي نوجواناني مي‌بينم که انصافا اگر در خيابان با آن‌ها روبه‌رو مي‌شدم شايد اين‌قدر صميمي و مهربان با من برخورد نمي‌کردند. شايد به قول سعيد اين يکي از ابتدايي‌ترين ويژگي‌هاي معتکف شدن در محضر خداست و پنجم اين زياده‌گويي از اعتکاف دانش‌آموزي هم به آخر مي‌رسد.

ششم

علي يکي از آن‌هايي است که مدام وسط حرفم با محمدرضا مي‌پرد! تا روي برمي‌گردانم و صحبت را با او شروع مي‌کنم، آقا مي‌شود! مؤدب و متين! خيلي‌خيلي حرف را جدي مي‌گيرد. انگار نه انگار که تا همين چند لحظه پيش داشت خودش را براي دوربين نداشته «هفته‌نامه جيم» و خبرنگارش لوس مي‌کرد. از او مي‌پرسم: «راستي تو بگو چرا اين‌جايي؟» قيافه‌اي جدي به خودش مي‌گيرد و مي‌گويد: «والا ما اومديم اين‌جا تا چند روزي از دنيا دست بکشيم و با خدا باشيم...» حرف‌هايش يک ذره بيشتر از يک ذره به قيافه‌اش نمي‌آيد! اما به هر حال اين‌گونه ادامه مي‌دهد: «مي‌خواهيم واسه چند شب هم که شده فقط با خدا باشيم و بس.» شايد مي‌خواست ادامه دهد: «با خدا حال کنيم وبس...» اما ژست‌اش اجازه نداد! صحبت‌مان با محمدرضا، سعيد و علي که گل مي‌اندازد يکي از مسئولان اعتکاف که خودش هم جوان است مي‌آيد وسط دايره و مي‌گويد: «بچه‌ها پاشين، پاشين موقع نمازه...»! آره، راستي راستي موقع اذان مغرب است و ديگر فکر و شکم گشنه بچه‌ها بيش از اين طاقت ندارد. با بچه‌ها به ضيافت صرف يک لقمه نماز و يک دست افطار ناب معتکفانه مي‌رويم در انتهاي باور ششمين انگاره بر صفحه يادداشت اعتکاف‌نگاري‌هاي يک دل!

هفتم

هنوز براي بار سوم دستم را به بالا نبردم و ا... اکبر انتهايي نماز عشاء را نگفتم که چشمم مي‌افتد به خيل عظيم بچه‌ها که با سرعت برق و باد خود را به رواق مي‌رسانند تا هر چه زودتر از خجالت سفره افطار درآيند. راستش اول‌اش خنده‌ام مي‌گيرد، اما بعد خودم را به سرعت به قافله مي‌رسانم تا مبادا مجبور شوم گشنه و تشنه حرم را به مقصد منزل ترک کنم. پاي سفره افطار بازاري به راه است. بازار شوخي‌ها و صميميت‌هاي نوجوانانه! يکهو صداي کف‌زدن از يک گوشه به گوش مي‌رسد. بچه‌ها کف مي‌زنند و مي‌گويند:‌ »غذا غذا.... غذا غذا ...»! سوپ و بسته نان و خرما و ماست مي‌آيد و بعد هم قورمه‌سبزي و سفره‌اي که امان از دل هر معتکف روزه‌داري مي‌برد. کنار يکي از بچه‌ها مي‌نشينم و مي‌گويم: «شما با اين حس و حال توپي که دارين، پيش نمياد با هم دعواتون بشه؟ يعني يکهو سر يک جرو بحث بچه‌گونه کل‌کل‌تون بشه؟» نگاهي همراه با تعجب زياد مي‌کند و مي‌گويد: «مگه نمي‌دوني جرو‌بحث اعتکاف رو باطل مي‌کنه!» اين پاسخ مشترکي است که در اپيزود هفتم حضور و پرسش از بچه‌هاي معتکف انجمن اسلامي دانش‌آموزان به گوشم برمي‌خورد!

هشتم

اپيزود هشتم رويداد اتفاقي است که به ميمنت تقارن با نام هشتمين امام‌مان پايان اعتکاف‌نگاري‌هاي يک دل است. بچه‌ها را که براي عکس جمع مي‌کنم مجلس به هم مي‌ريزد. اعتکاف از بين مي‌رود و همه براي شيطنت‌هاي دوست‌داشتني‌شان از سروکول هم بالا مي‌روند. کارت را به دربان اعتکاف پس مي‌دهم و از در رواق خارج مي‌شوم. تا خود در خروجي بست شيرازي گيج مي‌زنم. دلم براي اعتکاف و بچه‌هايي که فقط چند ساعت با آن‌ها بودم تنگ مي‌شود. باز به ياد سوال ابتدايي دلم مي‌افتد: «يعني نمي‌شود به جاي سه روز و سه شب، هميشه دلمان معتکف عشق خداوند باشد؟!»

نظرات کاربران
کد امنیتی