آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

نویسنده : حکیمه بالال

هر سال یازده ماه که می‌گذرد باز می‌رسیم به همان نقطه آغاز. یازده ماه و ۱۸روز که می‌گذرد می‌رسیم به شبی و شب‌هایی که ارزش هر کدامش بیش از 80 سال است. شب‌هایی که می‌گویند حساب یک سالت را می‌نویسند. شب‌هایی که یک نگاهت به سال رفته است و هرچه کردی و گفتی و یک نگاهت به سال پیش رو. شبی که خودت باید قاضی خودت شوی. حساب یک سال گذشته را بکنی. که دست خالی‌ات را به امید لطف و کرمش بلند کنی. که نمی‌دانی شرمنده همه کارهای کرده و نکرده باشی یا نگران آنچه قرار است نوشته شود. 

 

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟!

دو، سه سالی می‌‌شد هم خوابگاهی بودیم. از همان سال اول رفتارش برایم جالب بود. ماه رمضان که کم‌کم به  شب‌های قدر می‌‌رسید، یک جا می‌نشست و توی دفترچه‌اش چیزهایی می‌نوشت. وقتی می‌پرسیدیم چه کار می‌کنی؟ می‌گفت: «هیچی! رسیدیم سر سال دارم حسابامو جمع‌بندی می‌کنم.» سال بعد دیگر کار نمی‌کرد اما دفترچه بازهم همان شب‌ها باز می‌شد و بازهم چیزهایی خط یا تیک می‌خوردند. بالاخره کنجکاوی‌ام غلبه کرد و یک شب کنارش نشستم تا ببینم چه می‌کند. برایم جالب بود. خبری از لیست اموال و دارایی و درآمد و اینها نبود. عوضش پر بود از حساب و کتاب‌های روزهای رفته، از حق و حقوقی که به گردن بود یا از قول‌هایی که به خودش یا خدا داده ‌بود و اینکه چقدر انجام شده‌بودند و به نتیجه رسیده یا نرسیده‌بودند. توی صفحه اول هر سال جدید، این مصرع را نوشته بود: ازکجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟ می‌گفت: «فکر می‌کنم اصلا این شب‌ها یک اصلش همین است که بنشینی بببینی با خودت و دنیا و خدایت چند چندی. اصلا ببینیم سال قبل و سال‌های قبل ترش توی شب قدر و بعدش چه هنری کردیم که امسال بیاییم و باز دست بلند کنیم و بخواهیم. حرف‌هایش به دلم نشست. راست می‌گفت. حتما خدا موقع تقدیرات سال جدید، نگاهی به گذشته‌مان و آنچه کردیم دارد. ببیند اصلا این آدم، آدم بخشش‌های جدید هست یا نه. چه بهتر خودمان هم قبلش به حساب خودمان برسیم.

 

تأمل، حلقه گمشده‌

«خودت بگو! مگه میشه یه نفر چند شب دعا کنه و بعد سرنوشت یک سالش معلوم بشه؟!» جواب این سوالش را می‌دانستم، اما نمی‌دانستم چه طور باید بگویم تا بپذیرد. گفتم: «خودت چی فکر می‌کنی؟» کمی فکر کرد و گفت: «آخه با عقل من یکی جور در نمیاد که یه سال هر کاری خواستی بکنی و بعد توی چند شب با دعا سرنوشت سال بعدت رو مشخص کنی.» داشت این حرف‌ها را می‌زد که ناگهان یاد جملات یکی از کتاب‌هایی افتادم که همین چند وقت پیش و نزدیک شب‌های قدر خوانده بودم. رفتم توی اتاق و کتاب را برایش آوردم و درست همان صفحه را پیدا کردم و شروع کردم به خواندن: «... آدمى در دوره زندگى يكساله‌اش خوب اسـت يك شب، دو شب، سه شب را به جنبه‌هاى معنوى خـودش و به رسيدگى به خـودش اختصـاص بدهـد. نـه تنهـا يـك مؤسسه اقتصادى در روزهاى آخر سال يا اول سال نـو بايـد كارهاى جارى‌اش را كم بكند و بـه حسـاب سـال بپـردازد، بلكه يك انسان هم خوب است در دو، سه شب يا در دو، سه روز از يك سال، كارهاى عادى را كم بكند و به حساب خودش بپردازد. ببيند در گذشته چه كـرده و در آينـده چـه مى خواهد بكند. شكى نيست كه وقتى انسان قرار گذاشت در يك، دو، سه، چهار روز و شب از سال بيشتر به خودش برسـد، ايـن رسيدگى در تعيين مقدرات او، لااقل تا يك سال ديگر، تأثير فراوان دارد... اگر هيچ كس هيچ مطلبى هم نگفته بـود و ما خودمان حساب مى‌كرديم، مى‌گفتيم بلـه، ايـن دو ــ سه شب در تعيين سرنوشت و روش و رفتار و مقـدرات يك ساله من تـأثير بسـزايى خواهـد داشـت. چـون آثـار روحى اين بررسى و اين مطالعه، اين توجه، اين محاسبه، اين دعاى به درگاه خدا بدون شك تا سـال آينـده‌اى كـه باز چنين محاسبه‌اى تكرار خواهد شـد، در روح مـن بـه طور خودآگاه و به طور ناخودآگاه آثار ارزنده‌اى خواهـد داشت.» کتاب را بستم و نگاهش کردم. دیدم زل زده به من. بعد هم رفت توی فکر و گفت: «خیلی معقول به نظر می رسید، چی بود؟» کتاب را گرفتم سمتش و گفتم: «کتاب شب قدر شهید بهشتی.» 

 

یک مسیر، دو مقصود

مراسم تمام شده‌ بود. کنار خیابان ایستاده بودیم تا بابا تاکسی بگیرد و به خانه برگردیم. سوار که شدیم بابا و راننده انگار وسط حرف زدنشان بودند. مسافربر شخصی بود. می‌گفت از سر شب چند سرویس را با کرایه کمتر آورده حرم. خودش که به دعا نرسیده بود و از رادیو گوش کرده‌بود اما خب چند خانواده را رسانده ‌بود. موقع قرآن به سر گرفتن ماشین را کناری پارک کرده‌بود و خودش را به مراسم رسانده‌بود. گویا ما دومین سرویسی بودیم که داشت می‌برد بعد هم خودش هم می‌خواست به خانه برود. وسط حرف‌هایش گفت: «وقت ثواب ما هم همین دوسه شب است دیگر. وقت طمع کردن نیست.» وقتی فهمیدم سرویس‌های بعد از مراسم را دارد صلواتی می‌برد، یاد دو شب قبل افتادم و راننده آن شب که می‌گفت کاسبی ما هم همین شب‌هاست دیگر. شب و وقت سحر هم که بود و کشیدن روی هزینه همیشگی را هم لحاظ کرده‌ بود. از خانواده‌اش گفت و اینکه فقط خودش و خانمش هستند و فرزندی ندارند. اینکه هر دو شاغل بودند و بازهم به قول خودش کم می‌آوردند. حالا او مجبور بود یک  شیفت هم مسافرکشی کند. جالب اینکه آخرهای صحبتش خودش هم به این نتیجه رسیده بود که انگار حرص پول درآوردن دارند و خب چه شبی بهتر از این شب‌ها. این هم یک جورش بود. این یکی هم کاسبی می‌کرد آن یکی هم. اما آن کجا و این کجا.

 

و چه دانی صاحب عظمت شب قدررا؟

جرمش حمل و قاچاق مواد مخدر بود و حکمش اعدام. هنوز خیلی جوان بود. برایش درخواست تخفیف در حکم دادند. در خواست به دیوان عالی کشور رفت و مجددا همان حکم اعدام صادر شد. حکم قطعی بود و لازم الاجرا. روز  و ساعت اعدام هم مشخص شده بود. توی زندان شروع کرده بود به خواندن و حفظ قرآن. روز اعدام هر روز نزدیکتر می‌شد و امیدش لحظه به لحظه ناامید‌تر. شبی که فردایش باید پای چوبه دار می‌رفت. تقریبا برایش قطعی شده بود راه بازگشتی نیست. چند روز قبل، حکم چهار نفر دیگر از هم بندی‌هایش هم اجرا شده بود. با همه ناامیدی، هنوز اندکی امید ته دلش سو‌سو  می‌زد  با همان امید اندک جلو رفت. طناب را به گردنش انداختند. فقط یک لحظه تا خالی شدن زیر پایش فاصله بود که کسی فریاد زد: دست نگه دارید!

قصه، قصه جوانی اعدامی بود در یکی از برنامه های پیش از افطار. حالا که شب قدر رسیده باز یادش افتادم و یاد خودمان.فقط چند ثانیه فاصله داشت با مرگ. فقط چند ثانیه فرصت. حالا ماییم و سه شب فرصت. مایی که دوباره فرصت‌مان دادند. درها را باز کرده‌اند. سفره را گسترانده‌اند. گفته‌اند بیا. گیریم خودمان حالمان را با گذشته‌مان گرفته‌ایم. گیریم حتی حال خوش هنگام دعا هم نداریم. اما نگفته‌اند نیا. پس بیا با امید برویم. خدا را چه دیدی؟ شاید طناب از گردنمان باز شد. 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
برگزیدن یک موقعیت شغلی متفاوت

عشق و زندگی در نقطه‏ صفر مرزی

٩٦/٠٤/٠١
تلگجیم

تلگجیم 491

٩٦/٠٤/٠١
برگزیده سایت

سه راهکار تضمین شده برای کوتاه‌ نویسی!

٩٦/٠٤/٠١
هر سال احسان علیخانی در ماه عسل یادمان می‌اندازد که بعضی‌ها عجیب دوست دارند مشکلات زندگی‌شان را در بوق

کی از همه بدبخت ‌تره؟!

٩٦/٠٤/٠١
شاخ هفته

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٤/٠١
فتوچاپ

فتوچاپ 491

٩٦/٠٤/٠١
معرفی تلگرام‌های غیررسمی و پاسخ به این سـوال که آیا آن‌ها قابل اعتمادند؟

تلگرام‌ های فارسی!

٩٦/٠٤/٠١
پایان‌نامه

به دولت کمک کنید!

٩٦/٠٤/٠١
چهره هفته

من هم یک خمار هستم!

٩٦/٠٤/٠١

نگاهی به رایج‌ ترین موقعیت‌ هایی که یکهویی بیچاره‌ ترین می‌شویم!

٩٦/٠٤/٠١
کافه جهان نما

سوئد، اینجا همه چیز سرجای خودش است

٩٦/٠٤/٠١
جانونی

قصه شیخ بهایی و اختراع نان سنگک!

٩٦/٠٤/٠١
جارچی

جارچی 491

٩٦/٠٤/٠١
حکایت هفته

اندر حکایت دزدیده شدن شمشیر نادرشاه و مریدان

٩٦/٠٤/٠١
دات کام

کلاس ترک اعتیاد اسمارت فون‌ها

٩٦/٠٤/٠١
مینیمال

قحطی پوشک در ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ!

٩٦/٠٤/٠١

پاسخ به یک سوال مهم آیا تیم‌های ایرانی می‌توانند سیاست بایرن را در نقل و انتقالات دنبال کنند؟

٩٦/٠٤/٠١
ناصرخان آکتور سینما

حكمت همه و هيچى!

٩٦/٠٤/٠١
درباره افول ستاره‌ها در تیم‌های بزرگ و عاقبت نافرجام نقل و انتقالات پر سر و صدا

بمب‌هایی که نترکیدند!

٩٦/٠٤/٠١
شگرد خفن

Adsl ندارید؟ هات‌اسپات کنید

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات