علم و زندگي!
علم و زندگي!

علم و زندگي!

نویسنده :

بعيد نيست «رضا اميرخاني» را بشناسيد، مهندسي که دانشگاه صنعتي شريف مکانيک خوانده و در يک پروژه طراحي و ساخت هواپيماي تک نفره شرکت داشته و جايزه‌اش را هم گرفته، بعدترش به نويسندگي پرداخته و سردبير سايت لوح و رئيس هيأت مديره انجمن قلم بوده و رمان «ارميا» و «من او» و «بيوتن» را و مقاله «نشت نشا» و اين اواخر «نفحات نفت» را نوشته است. مي‌خواستيم از وضعيت توليد نشدن علم در دانشگاه‌هايمان بگوييم، ترسيديم حرفمان حرف نباشد و منبعش اصل نباشد، رفتيم سراغ آدمي که هم در ايران درس خوانده آن‌هم در يکي از بهترين دانشگاه‌هايش و هم تجربه تحصيل در دانشگاه‌هاي خارجي را دارد. اين‌ها حرف‌هاي رضا اميرخاني است در مورد وضعيت علمي دانشگاه‌هاي ايران در کتاب نشت نشا...

در ينگه دنيا زد به کله‌مان که تحصيلات آکادميک مفيد فايده است و دست کم به درد دوران بازنشستگي مي‌خورد و... لباس مرتب پوشيديم و رفتيم خدمت دکتر «جان کارلتون فورد». با کلي ادب و احترام. وقت گرفتيم و سر موقع داخل شديم. سر صحبت را باز کرديم و عرض کرديم جناب پروفسور کارلتون فورد، که ناگهان پريد وسط حرفم که من را جان صدا کن، همان جور که من هم تو را ريزا! (رضا)صدا مي‌کنم... خلاصه کم از نيم ساعت بعد به آن‌جا رسيده بوديم که مسوول تحصيلات ليسانس به بالاي دانشکده جامعه‌شناسي، عيار جنس ما را فهميده بود و دريافته بود که از اين جنم يک آدم درس‌خوان مرتب در نمي‌آيد. خلاصه اين شد کنکور کارشناسي ارشد! بعد هم پروفسور کارلتون فورد، يا همان جان، خواست که در مورد فرقه‌اي مذهبي به نام آميش‌ها (Amish) که در شمال ايالت کنتاکي زندگي مي‌کنند، تحقيق کنم. اين شد يک درس دو واحدي مثلا! استاد چنان مخ ما را زد که حاضر شدم دو شب را روي صندلي ماشين بخوابم و کمر درد بگيرم و در عوض از کنه و بن زندگي آميش‌ها سر در بياورم. جالب‌تر اين که آميش‌هاي اين منطقه مثل آميش‌هاي راستين صبح تا شب ظرف چوبي مي‌ساختند و از چاه آب مي‌کشيدند و حاضر نمي‌شدند با توريست‌ها عکس بگيرند و غروب به غروب اتوبوسي مي‌آمد دنبال‌شان و لباس‌هاي زبرشان را درمي‌آوردند و جين مي‌پوشيدند و مي‌رفتند و فردا صبح مي‌آمدند تا توريست‌هاي لگوري را سرکيسه کنند و البته به مدد خوابيدن در اتومبيلم دريافتم و همين، رفتار کارلتون فورد را بسيار دوستانه‌تر کرد که آزموني بود واقعي براي تنظيم باد دانشجوهاي دکتري که بعدتر سر دفاع‌شان بهشان يادآور مي‌شد و نصيحت‌شان مي‌کرد که گرفتار ظاهر نشوند و...

همه اين را نوشتم تا بگويم که آن ‌طرف آب، علم را توليد مي‌کنند. دانشجو را در روند توليد علم قرار مي‌دهند. کاملا به خلاف اين‌جا. کدام استاد ما دانشجوي صفر کيلومترش را فرستاده است به ترکمن‌‌صحرا يا بشاگرد و کاري درست و حسابي از او خواسته است؟ بگذر از اين کارهايي که فقط به درد دودر کردن مي‌خورد و مي‌تواني از رو دست بغل‌دستي يا ترم پيشي رونويسي کني. آيا کسي در دانشکده جامعه‌شناسي ما از آنتروپولوژي در عشاير قشقايي سخن گفته است؟ سخن گفتن نه به اين معنا که يک مشت پرت و پلاي ترجمه‌اي را به خوردمان بدهند، بل بدين معنا که برود و ببيند و تحقيق کند و تئوري بريزد...

و البته وقتي اين تحقيق پيرامون بشاگرد مفيد است که دست‌کم يک بار استاندار هرمزگان بخواند و در تصميماتش به آن استناد کند. وقتي مفيد است که لااقل يک مدير کارخانه در آن منطقه چنان چيزي را از دانشکده جامعه‌شناسي طلب کند تا به جاي بن فروشگاه شهروند چيزي بهتر به کارگرانش هديه بدهد...

دانشکده‌هاي اقتصاد در همه جاي آمريکا توانشان را گذاشته‌اند روي يافتن فرمول‌هاي جديد جهت تحليل تجارت اينترنتي، حرفشان اين است که با تئوري‌هاي قبلي نمي‌توانند تجارت اينترنتي را تحليل کنند و معادلاتي که براي عرضه و تقاضا ساخته بودند، در اينترنت جواب نمي‌دهد. مي‌دانند اگر توان تحليل پديده‌ عظيم تجارت اينترنتي را نداشته باشند، تا چند سال ديگر هيچ دانشجوي بيغي حاضر نمي‌شود چهار سال عمرش را بگذارد تا اقتصاد بخواند. مي‌دانند اگر تعداد دانشجويشان کم بشود، توان پرداخت حقوق به استاد را نخواهند داشت؛ براي همين عزم‌شان را جزم کرده‌اند که از اين پديده نو عقب نمانند. آيا کسي در دانشکده اقتصاد ما خود را موظف مي‌داند که بازار دلار يا بازار موبايل را تحليل کند؟ آيا اصلا به اين فکر هست که کم و زياد شدن دانشجوي اقتصاد، چه تاثيري بر زندگي او خواهد داشت؟ تا روزي که براي هر صندلي زپرتي دانشگاه، صد نفر مثل خروس جنگي مشغول مبارزه‌اند، هرگز نبايد نگران آينده دانشگاه در ايران بود!

نظرات کاربران
کد امنیتی