شاگردان دانشگاه جعفري
داستان‌هايي از شاگردان امام صادق(ع) در سالگرد شهادتش

شاگردان دانشگاه جعفري

نویسنده :

قسمتي از سرمايه عمر و امامتش بودند. براي نجات سنت پيامبر از نابودي تربيتشان کرده بود. ميدان مبارزه‌اش عليه دشمن مدرسه و جلسات بحث و مناظره‌اش بود. پدرش باقرالعلوم شيعه بود، گام‌هاي پدر را ادامه داد و براي گسترش شيعه قدم‌هاي شيعيانش را محکم کرده بود. برايش شاگردان خوبي بودند. قدرشان را مي‌دانست و آن‌ها را ستارگان شيعه مي‌شناخت. نام خيلي‌هاشان بعد از سال‌ها براي ما هم آشناست. لازم نيست به حافظه‌مان زياد فشار بياوريم. نام ابوحمزه ثمالي، جابربن حيان، هشام بن مالک، مالک بن انس، سفيان ثوري، ابوحنيفه، يحيي بن سعيد انصاري اين روزها هم براي بيشتر ما آشنا است.

پدرش از شاگردان امام بود، مي‌گفت: امام به شاگردانش بسيار احترام مي‌گذاشت، روزي با هم به ديدار امام رفته بوديم، همين که ما را ديد، براي خوشامدگويي آمد. با پدرم دست داد و روبوسي کرد و دستور داد برايش بالشي بياورند تا تکيه بدهد.

فضيل از ياران پدرش بود، به همين خاطر او را بسيار دوست داشت. هر وقت فضيل را مي‌ديد به اطرافيان مي‌گفت: هرکس دوست دارد مردي از اهل بهشت را ملاقات کند به فضيل نگاه کند.

هميشه جوياي احوال شاگردانش بود و سراغشان را مي‌گرفت. «حمران بن اعين» يک سال نتوانست به حج بيايد، از ياران سراغش را گرفته بود. گفتند حمران بسيار مشتاق زيارت امام بوده اما امسال نتوانسته به حج بيايد، به شما سلام مي‌رساند. امام گفت: برشما و او سلام باد، حمران مردي مؤمن و از اهل بهشت است.

هشام پيش امام جايگاه ممتازي داشت. اين را بقيه شاگردان بزرگ امام مي‌دانستند و حسرت جايگاه او را مي‌خوردند. تعدادي از شاگردان با امام در مني بودند، هشام هم به آن‌ها ملحق شد. امام از حضورش بسيار خوشحال شد و او را بر سايرين مقدم دانست. متوجه شد که بعضي‌ها از اين همه محبت به هشام رنجيده شدند. رو به آن‌ها کرد و توضيح داد که: او ما را با دست، زبان و قلبش ياري مي‌کند.

با شاگردانش انس داشت. به ديدارشان مي‌رفت و اگر مدتي آن‌ها را نمي‌ديد، دلتنگشان مي‌شد. «غسبه» يکي از شاگردانش از امام شنيده بود که: من از دست مردم مدينه و تنهايي خودم به خدا شکايت مي‌کنم تا اين‌که شما نزد من مي‌آييد و من از ديدار شما شادمان مي‌شوم. اي کاش اين ظالم، «منصور دوانيقي» را مي‌گفت، من را رها مي‌کرد تا بتوانم خانه‌اي بزرگ بگيرم و با شما در آن زندگي کنم.

هميشه شاگردانش را با روي باز مي‌پذيرفت، به «هشام بن محمد» توجه خاصي داشت. هر وقت به ديدار امام مي‌آمد، چهره امام خندان مي‌شد. در زمان گفت‌وگو با هشام هميشه با نشاط بود.

باعث آرامش قلبش بودند، ابوحمزه که به ديدارش مي‌آمد با شادماني به او مي‌گفت: ابوحمزه از ديدار شما آرام مي‌شوم.

خوش آمديد! خوش آمديد! با خوشحالي به استقبال شاگردانش مي‌رفت و به آن‌ها مي‌گفت: خوش آمديد، اي کساني که ما را دوست داريد و ما شما را دوست مي‌داريم.

در مجالس بسيار با ابهت بود. شاگردانش هم بسيار اهل ادب بودند. براي همين اگر شاگردي در مجلس براي مدتي ساکت مي‌نشست و حرفي نمي‌زد، علت سکوتش را مي‌پرسيد و زمينه صحبت کردن او را فراهم مي‌کرد. مي‌خواست همه در بحث شرکت کنند.

مي‌گفت اين‌ها از نجباي الهي هستند و اگر تلاش‌هاي آن‌ها نبود آثار اهل بيت ازبين مي‌رفت. همه شاگردانش حفظ آثار و احاديث اهل بيت را وظيفه خودشان مي‌دانستند. از همه سپاسگزار بود. از آن‌هايي که کارهاي چشمگيرتري داشتند به‌طور جداگانه قدرداني مي‌کرد.

زراره را نشانش داده و گفته بود: هر وقت خواستي از احاديث ما آگاهي پيدا کني، سراغ زراره را بگير. شاگردانش را به مردم معرفي مي‌کرد . گاهي مردم را به سراغ آن‌ها مي‌فرستاد تا سؤال‌ها را که داشتند از آن‌ها بپرسند.

مرد از شام براي مناظره پيش امام آمده بود. امام، حمران را نشانش داد و گفت: هر چه مي‌خواهي از من بپرسي، از او بپرس. گفت: من براي مناظره و مبارزه با شما آمده‌ام، امام در جوابش گفت: اگر بر ايشان پيروز شوي، مانند اين است که من را شکست داده‌اي.

از امام پرسيده بود: گاهي سوالي داريم، اما به شما دسترسي نداريم، در اين جور وقت‌ها بايد چکار کنيم؟ امام گفت: چرا نزد «محمدبن مسلم» نمي‌روي؟ او از شاگردان پدرم بوده و مورد تاييد ايشان است.

پيگير پيشرفت و آموزش‌شان بود. آن‌ها را نمي‌ستود. مي‌ساخت. خيلي خوب مي‌شناختشان. ضعف‌ها و نقطه‌هاي قوت هر کدامشان را به خوبي مي‌دانست و يکي‌يکي به همه‌شان يادآوري مي‌کرد. به يکي مي‌گفت: در بحث، سخني را به خوبي دنبال مي‌کني و به نتيجه مي‌رساني. به آن ديگري تذکر مي‌داد: در بحث و مناظره قياس بسيار مي‌آوري و باطل را به باطل جواب مي‌دهي.

خبر رحلتش را که شنيد بر او رحمت فرستاد و سوگند خورد که مرگ او دل مرا به درد آورد. از فوت شاگردان و يارانش بسيار اندوهگين مي‌شد.

اگر کسي از شاگردانش بدگويي مي‌کرد، ناراحت مي‌شد، بي‌ادبي به آن‌ها را تحمل نمي‌کرد. کوفي بودند. آمده بودند پيشش و از «بريد عجل»، «زراره»، «ابوبصير» و «محمدبن مسلم» عيب جويي مي‌کردند. امام بسيار ناراحت شده بود. به آن‌ها گفت: اي گروه عيب‌جو و هرکس که مثل شما فکر مي‌کند، خدا روح شما را پاک نگرداند. شما درباره کساني بد مي‌گويد و عيب‌گيري مي‌کنيد که امين خدا بر حلال و حرام دين شما هستند. آن‌ها ستارگان شيعيانم هستند. چه زنده باشند و چه مرده! آن‌ها ياد پدرم را زنده کرده‌اند. اطرافيان امام بسيار ناراحت شده بودند. امام از شدت تأثر اشک مي‌ريخت و مي‌گفت: صلوات و رحمت خداوند بر آن‌ها چه زنده باشند و چه مرده!

نظرات کاربران
کد امنیتی