درمجلس‌مولانا

درمجلس‌مولانا

نویسنده :

شده است که در شب شعري شرکت کنيد يا برويد در اين شب نشيني‌ها و گعده‌هاي شاعرانه ساعتي مهمان باشيد؟ تا به حال دلتان خواسته به مهماني يک شاعر بزرگ برويد؟ يا مثلا دعوتتان کنند در مجلسي، جلسه‌اي که فلان اديب شرکت کرده است؟ اصلا دلتان مي‌خواهد دل بدهيد به دل شاعري مثل مولانا (جلال‌الدين محمد بلخي) و پاي حرف‌هايش بنشينيد؟ مولانا در مجموعه آثارش که معروف‌هايشان «مثنوي معنوي» و «غزليات شمس» است چند اثر نثر هم دارد. کتاب «فيه ما فيه» يکي از آثار نثر مولوي است که شامل يادداشت‌هايي است که در طول سي سال از سخنان مولانا در مجالس گردآوري شده است. مي‌گويند اين سخنان را شاگردان او مانند پسرش جمع کرده‌اند. به مناسبت سالگرد درگذشت مولانا ما هم سري به مجلس مولانا زده ايم و پاي چند تا از حکايت‌هايش نشسته‌ايم.

* گفت: فيلي را آوردند بر سر چشمه‌اي که آب خورد. خود را در آب مي‌ديد و مي‌‌گريخت. او مي‌پنداشت که از ديگري مي‌گريزد. نمي‌دانست که از خود مي‌ترسد.

همه اخلاق بد _از ظلم و کين و حسد و حرص و بيرحمي و غرور_ چون در توست، نمي‌رنجي؛ آن وقت که آن را در ديگري مي‌بيني، مي‌گريزي و مي‌رنجي.

* درويشي به نزد پادشاهي رفت.

پادشاه به او گفت که: اي زاهد.

گفت: زاهد تويي.

گفت: من چون زاهد باشم که همه دنيا از آن من است!

گفت: نه، عکس مي‌بيني، دنيا و آخرت و پادشاهي جمله از آن من است و عالم را من گرفته‌ام؛ تويي که به لقمه‌اي و خرقه‌اي قانع شده‌اي.

* درد است که آدمي را راهبر است، در هر کاري که هست. تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نباشد، او قصد آن کار نکند و آن کار بي‌درد او را ميسر نشود، خواه دنيا، خواه آخرت، خواه بازرگاني، خواه پادشاهي، خواه علم، خواه نجوم و غيره. تا مريم را درد پيدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد که فاجاء ها المخاض الي جذع النخله. او را آن درد به درخت آورد، و درخت خشک ميوه‌دار شد.

تن همچون مريم است، و هر يکي عيسي داريم، اگر ما را درد پيدا شود، عيساي ما بزايد و اگر درد نباشد، عيسي، هم از آن راه نهاني که آمد، باز به اصل خود پيوندد، الا ما محروم مانيم و ازو بي‌بهره.

* پادشاهي به درويشي گفت که: آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلي و قرب باشد مرا ياد کن.

گفت: چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود ياد نيايد؛ از توچگونه ياد کنم؟

* يوسف مصري را دوستي از سفر رسيد.

گفت: براي من چه هديه‌اي آورده‌اي؟

گفت: چيست که تو را نيست و تو بدان محتاجي؟ الا آن‌که از تو خوب‌تر هيچ نيست، آينه آورده‌ام تا هر لحظه روي خود را در آن ببيني. چيست که حق تعالي را نيست و او را بدان احتياج است؟ پيش حق تعالي دل روشني مي‌بايد بردن تا در آن خود را ببيند.

* بزرگي بالاي مجلسي نشست.

(مولانا) گفت: ايشان را چه تفاوت کند. بالا يا پايين، چراغ‌اند. چراغ اگر بالايي بخواهد، براي خود طلب نمي‌کند. غرض او منفعت ديگران باشد تا آن‌ها از نور او فايده برند. اگر نه، هر جا که چراغ باشد، خواه پايين خواه بالا، او چراغ است که آفتاب ابدي است. ايشان اگر مقام و بلندي دنيا را طلب کنند، غرضشان اين است که مردم را آن نظر نيست که بلندي ايشان را ببينند. او مي‌خواهد با دام دنيا اهل دنيا را شکار کند تا به آن بلندي ديگر راه يابند و در دام آخرت افتند.

* پادشاهي دلتنگ بر لب جوي نشسته بود. امرا از اين حالت بسيار ترسيده بودند و جرات نداشتند به او نزديک شوند. تلخکي داشت که در دربار بسيار عزيز بود. امرا به او گفتند اگر پادشاه را بخنداني، تو را پاداش بزرگي دهيم. تلخک نزد پادشاه رفت اما هر چه سعي کرد پادشاه به او نگاه نمي‌کرد و سرش را بلند نمي‌کرد تا او شکلي بسازد و پادشاه را بخنداند.

تلخک پرسيد: در آب جوي چه مي‌بيني؟

پادشاه او را ناسزا داد و گفت: فلان و بهماني را مي‌بينم.

تلخک گفت: اي شاه عالم! بنده نيز کور نيستم.

اکنون هم‌چنين است: اگر تو در او چيزي مي‌بيني و مي‌رنجي، آخر او کور نيست، همان بيند که تو بيني.

* بهانه مي‌آوري که من خود را به کارهاي عالي صرف مي‌کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غيره تحصيل مي‌کنم. آخر، اين همه براي توست. اگر فقه است، براي آن است تا کسي از دست تو نان ندزدد و جامه‌ات را نبرد و تو را نکشد تا تو به سلامت باشي و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثير آن در زمين _از ارزاني و گراني، امن و خوف_ همه تعلق به احوال تو دارد، هم براي توست و اگر ستاره است _ از سعد ونحس_ به طالع تو تعلق دارد، هم براي توست. چون بينديشي، اصل تو باشي و اين‌ها همه فرع تو. چون فرع تو را اين همه عجايب و تفصيل و احوال و علم‌هاي عجيب بي‌حد لازم باشد. بنگر که تو را که اصلي چه احوال باشد.

نظرات کاربران
کد امنیتی
R_Smith
R_Smith
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
چه زیبا عجب شاعر بزرگست مولانا جلال الدین محمد بلخی *من مستو تو دیوانه *من نه منم،نه من منم 3>