روايت روح رنج ‌ديده

روايت روح رنج ‌ديده

نویسنده :

* اولين کتابي که از ابراهيمي خواندم، همان مشهورترين اثرش يعني «بار ديگر شهري که دوست مي‌داشتم» بود؛ کتابي بسيار زيبا و با نثري شاعرانه و ويژه. از آن کتاب‌هايي که در هر صفحه‌اش جملاتي حکيمانه پيدا مي‌شود که دوست داري زير آن خط بکشي يا داخل دفترچه‌اي يادداشت کني و به همين دليل کتابي سخت‌خوان بود. در معرفي کتاب «انسان، جنايت و احتمال» ابراهيمي، در حد مختصري از زندگي پرفراز و نشيبش نوشتيم. اما او خود در دو کتاب «ابن‌مشغله» و «ابوالمشاغل» زندگي‌نامه‌اي خود نوشتش را در اختيار مخاطبان خود قرار مي‌دهد که بسيار خواندني است؛ با قلمي متفاوت و جذاب. اگرچه ردپاي آن جملات حکيمانه در اين دو کتاب ابراهيمي نيز ديده مي‌شود، اما فضاي شاعرانه‌اش کمي خفيف شده و نمکي از طنز و شوخي بر آن پاشيده شده است.

* وقتي مي‌بيني يک نفر مانند ابراهيمي از شغل‌هاي متعددي که در طول زندگي‌اش عوض کرده مي‌نويسد و اين‌که هيچ‌کدام آن‌قدر دوام نياورده‌اند که حتي مجال تجربه ترفيع و پاداش را به او بدهد طنز تلخي را احساس مي‌کني و اين‌که يا ديگران زيرآب او را در کارش زده‌اند و يا او خود زحمت اين کار را کشيده! و به قول خودش طي اين همه سال اگر فقط بيل زده بود، اکنون هکتارها از زمين وطنش را آباد کرده بود. راستي چرا آن‌هايي که افسار خود را به دست باد نسپرده‌اند و اهل انتخاب‌اند، گاهي مجبور به اين‌همه «جبر» مي‌شوند؟

او در آغاز کتاب ابن‌مشغله از زمان کودکي‌اش مي‌نويسد؛ آن زمان که براي پدر آب حوض خالي مي‌کرده و پدر آخر ماه _جاي پول توجيبي_ 3 ‌تومان به او انعام مي‌داده و از زماني که در چاپخانه کار مي‌کرده و مجبور بوده امر و نهي‌هاي رئيس آلماني‌اش را تحمل کند؛ و حتي از آن زمان که دوست شياد و لوطي‌اش او را رئيس يک موسسه تجاري_بين‌المللي مي‌کند و... بايد اعتراف کرد که حتي تيتروار هم نمي‌توان در اين ستون تنگ، به تجربه‌هاي کاري او و مشاغلي که او آن‌ها را تجربه کرده اشاره کرد! سوال اين است: آيا اگر نادر ابراهيمي اين‌همه را تجربه نمي‌کرد و از آغاز به نويسندگي و کتاب‌خواني مي‌پرداخت، به اين مرتبه از موفقيت در نويسندگي دست پيدا مي‌کرد؟

* «...با قلب کوچک خود باور داشتم که پدر با من بد مي‌کند و بسي بد مي‌کند، و شايد هم _کسي چه مي‌داند_ هدفش آزار دادن و تحقير کردنم بود و اين‌که جلوي هر مهمان خوانده و ناخوانده بگويد: «آب حوض را نادر مي‌کشد...» و خجالتم بدهد _که من البته آب را مي‌کشيدم و نه خجالت را_ اما بعدها و خيلي بعد، که رانده يا بريده از هر شغلي مي‌توانستم شغل ديگري داشته باشم و مي‌ديدم که چه جانور بارکش غريبي شده‌ام اما بار خفت نمي‌کشم و منت رئيس و ذلت تکدي... آن وقت بود که به قلبم آموختم سپاس‌گزار آن پدر باشد که فرصت برداشتن کلاه، خم کردن کمر و دراز کردن دست را از پسر ستانده است...»

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات