اتوکشيده‌هاي دوست داشتني!
خاطره بازي با برنامه‌هاي تلويزيون به مناسبت روز جهاني کودک

اتوکشيده‌هاي دوست داشتني!

نویسنده :

فاطمه آستاني

اگر بخواهيد فصل مشترکي براي همه دهه شصتي‌ها بنويسيد توصيه مي‌کنيم دست بگذاريد روي رگ نوستالژي آن‌ها که مثلا با ديدن يک پاک‌کن جوهري! (از آن‌ها که بچه بوديم سوراخ‌شان مي‌کرديم و مي‌انداختيم به گردنمان) فشار خونشان يکي دو درجه‌اي جا‌به‌جا مي‌شود. نمي‌دانم چه خاصيتي است اين خاطره بازي نسل من. نسلي که اول خاطره‌هايش انقلاب و جنگي بود که به خاطر کودکي حتي آن‌ها را هم درست درک نکرد. بعد هم کارمان سر و کله زدن با بزرگ‌ترهايي بود که انتظار داشتند بزرگ‌تر از قدمان رفتار کنيم چون براي بچه بازي‌هاي ما وقت نداشتند. اين وسط بخشي از خاطرات نسل من با قهرمان‌هاي کارتوني و سينمايي گره خورده که خيلي‌هايشان را پس از کلي جرح و تعديل (شما بخوانيد سانسور) بزرگ‌ترها مي‌شناختيم و به‌شان خو مي‌گرفتيم. مثلا هيچ وقت نفهميديم چرا «مادر هاچ» که قرار بود يکي از چهره‌هاي اصلي اين کارتون باشد، تنها دو سه قسمت آن هم خيلي کم ديده شد؟! قهرمان‌هاي کودکي‌هاي ما، همه شخصيت‌هايي بودند که در جيره‌هاي کارتوني‌مان مي‌ديديم. اين‌که مي‌گويم جيره کارتوني به خاطر همان يکي دو ساعتي است که تنها از دو شبکه رسانه ملي(!) برنامه کودک و نوجوان پخش مي‌شد. تلويزيون آن روزها از ساعت 4 بعد از ظهر از حالت برفک خارج مي‌شد. برنامه کودک را هم حوالي 5، 6 يک بچه غمگين با صداي بگ بگ بگ بگ بگ ... کليد مي‌زد. وسط همه کارتون‌هاي تکراري و گاهي گنگ، شايد جنگ‌ها، مسابقات و نمايش‌هاي تلويزيوني بيشتر به‌مان مي‌چسبيد چون ساخت داخل بودند و کسي برايشان يک سناريوي نو ننوشته بود يا آن‌ها را قيچي نکرده و دوباره به هم نچسبانده بودند. از اين نمايش‌ها و برنامه‌هاي تلويزيوني مجري محور، بعدها کلي از چهره‌هاي بزرگ سينما و تلويزيون بيرون آمدند. يکي از نکات جالب اين برنامه‌ها، مجري‌هاي مهربان آن بودند که اگرچه اول تا آخر حرف‌شان پر از نصيحت بود، اما ديدنشان احساس خوبي داشت، چهره يکي از آن معلم‌هايي که آرزويشان را داشتيم. مجري‌هاي برنامه‌هاي نسل ما حسابي اتوکشيده بودند که به انبوه خاله‌ها و عموهاي امروزي شباهتي نداشتند که با بچه‌ها بالا و پايين بپرند و همراهشان آواز بخوانند. البته جنگ‌هاي نمايشي که در آن‌ها بزرگ‌ترها (مثلا اکبر عبدي با آن قد و قواره پرهيبت) نقش بچه‌ها را بازي مي‌کردند، فضايي شادتر داشتند. اين وسط براي آن‌که ما هم سهم‌مان را در قلقلک دادن احساس نوستالژي شما در آستانه روز جهاني کودک ايفا کنيم، چندتايي از اين برنامه‌هاي ساخت داخل را با اجراهاي متفاوت‌شان برايتان انتخاب کرده‌ايم؛ بخوانيد:

خانوم خانوم...
اگر يادتان باشد، بعد آن‌که آن بچه غمگين با صداي بگ بگ بگ بگ بگ... ناپديد مي‌شد، سر و کله يک خانم مجري پيدا مي‌شد که وسط کارتون‌ها و برنامه‌ها برايمان حرف مي‌زد. از ميان همه آن‌هايي که برايمان خاطره شده‌اند، چهره «خانم خامنه» با آن صداي صاف که مدام به‌مان گير مي‌داد که از صفحه تلويزيون فاصله بگيريم برايم زنده‌تر از بقيه است. همکارش «خانم رضايي» هم با همه نصيحت‌هايش در مورد مشق و درس توي ذهنم مانده، «خانم افشار» هم يکي ديگر از آن مجري‌هاي دوست داشتني‌ بود البته پاي ثابت برنامه کودک شبکه دو به حساب مي‌آمد. يادش به‌خير آن موقع‌ها بچه‌هايي که به هر دليل پايشان به درون اين جعبه جادويي مي‌رسيد، اين خانوم‌هاي دوست داشتني را تنها «خانوم» صدا مي‌کردند و لاغير.

وقتي قناد جوان بود
آقاي قناد ما و عمو قناد بچه‌هاي امروزي يک نقطه مشترک در برنامه‌هاي کودک صدا و سيماي ديروز و امروز است. آن روزها دستيارش قلقلي بود که تصوير داشت و صدا نه. (واي که چه‌قدر دلمان برايش سوخت و چه‌قدر خورد توي ذوق‌مان وقتي فهميديم طفلک خارج از برنامه چه‌قدر هم بلبل زبان است) آقاي قناد، آن روزهاي دهه 60 و 70، اجراي مسابقه‌اي را با عنوان «از مدرسه تا مدرسه» برعهده داشت که در آن دانش‌آموزان دو مدرسه مختلف باهم زورآزمايي مي‌کردند. از عنوان ضايع اين برنامه که بگذريم، خود مسابقه کلي هيجان داشت و از آن مهم‌تر آقاي قناد خيلي اتوکشيده‌تر از عمو قناد امروزي بود با آن آغاز تکراري‌اش: «ده و ده و ده و...»

تو رو خدا روشن نشو
«هشيار و بيدار» هم يکي ديگر از آن برنامه‌هاي نوستالژيک آن دوره است که حوالي سال‌هاي 66 و 67 در قالب مسابقه‌اي پخش مي‌شد و «عليرضا خمسه» و مرحوم «محسن يوسف بيک» زوج کمدي اين برنامه بودند و سوالات مسابقه هم بخشي از اجراهاي نمايشي آن‌ها بود. اما دستگاه اعصاب سنج اين مسابقه با آن چراغ حرص درآورش حسابي براي من خاطره است. خاطره يک آرزو که کاش آن چراغ مي‌سوخت و روشن نمي‌شد.

وقتي پاي الفبا وسط کشيده شد
مرشد بداخلاق برنامه آموزش الفبا را يادتان است که «مرحوم نيرزاده» نقشش را بازي مي‌کرد و کارش هم ياد دادن الفبا و البته سر و کله زدن با بچه مرشد بود. اما در بازي با الفبا «حجت الاسلام راستگو» هم براي خودش تبحري داشت. خيلي‌ها او را با آن تخته قديمي‌اش به‌خاطر دارند که چه‌طور با هيجان بالا و پايين مي‌پريد و با حروفي که روي تخته مي‌نوشت شکل‌هاي مختلف مي‌ساخت.

يک حکايت نو
آهاي دهه شصتي‌هاي محترم يادتان است برنامه زير گنبد کبود را با آن آقاي حکايتي دوست داشتني. قصه باغ بزرگ، قصه گل قشنگ، قصه شير و پلنگ، قصه موش زرنگ... «بهرام شاه محمدلو» با «عباس» و «مهرداد» و «حميد» جمع مي‌شدند، قصه‌اي مي‌خواندند و برايمان بازي مي‌کردند. يادش به‌خير. چه حنجره جادويي داشت بهرام شاه محمدلو...

اينو شنيدي؟
سال 65 برنامه‌اي با عنوان «اينو شنيدي؟» پخش مي‌شد که تلفيقي از چند برنامه نمايشي بود. «محمود جعفري» در اين برنامه نقش معلم را داشت و چند نوجوان هم در نقش دانش‌آموز وردستش بودند. به سبک و سياق اکثر برنامه‌هاي آن دوران ديالوگ‌هاي معلم و دانش‌آموزان پر بود از نصيحت‌هاي اخلاقي گل درشت.

در نقش يک گرگ
«هادي مرزبان» را امروز به عنوان يکي از استخوان ترکانده‌هاي صحنه تئاتر مي‌شناسيم اما کمتر کسي يادش است که اين آقاي پرسابقه سال 64 در شبکه دو سيما برنامه‌اي را با عنوان «ما مي‌توانيم» براي نسل کودک و نوجوان آن دوران اجرا مي‌کرد. کارش در اين برنامه نظارت بر اجراي تئاتر توسط چند نوجوان بود: «مي‌توانيم ما، در نقش يک گرگ، در نقش يک شير...»

جعبه صادرات چهره
خيلي‌ها معتقدند طعم شيرين ساخت دو نمايش تلويزيوني براي برنامه‌هاي کودک و نوجوان بود که زير دندان «بيژن بيرنگ و مسعود رسام» مزمزه مي‌کرد و باعث تداوم همکاري آن‌ها شد. اين مجموعه‌ها «محله بروبيا» و «محله بهداشت» بودند. بازيگران اين مجموعه‌ها بعدها براي خودشان حسابي تبديل به چهره شدند. اين دو اثر حوالي سال ۶۲ از تلويزيون پخش مي‌شدند. بازيگران آن‌ها افرادي مثل «حميد جبلي»‌، «حسين محب اهري»، «حسين پناهي»، «اکبر عبدي»، «آتيلا پسياني»‌، «رضا رويگري» بودند. خلاصه برنامه‌هاي کودک آن دوران چهره‌هاي زيادي را تربيت کرد.

يک و يک و يک
اگر کمي جلوتر بياييم و برسيم به اواسط دهه 70 برمي‌خوريم به برنامه‌هايي مثل «مسابقه محله» که «مسعود روشن پژوه» در آن هر جمعه از محله‌اي به محله ديگر و بعدها از شهري به شهر ديگر مي‌رفت. مسابقه‌اي که مجري چاق و کم مو اما زبر و زرنگش، بچه‌هاي بيچاره را براي يک جايزه ناقابل به انجام هر نوع شيرين کاري وادار مي‌کرد و بعد هم جايزه را همان جا داغ مي‌گذاشت کف دستشان.

فضول، قرمز، دوست داشتني
کلاه قرمزي و پسرخاله و البته آقاي مجري را هم نمي‌شود از قلم انداخت. کلاه قرمزي، پسر شر و شيطاني که يک لحظه آرام نمي‌گرفت، مدام توي صورت آقاي مجري بود و آب دهانش غيرقابل کنترل به نظر مي‌رسيد، حسابي در دل کودک و بزرگ آن روزها جاي خودش را باز کرد. آقاي مجري که آن روزها حسابي عصبي به نظر مي‌رسيد و از کارکتر مجري‌هاي خوب و به ظاهر مهربان فاصله گرفته بود، با افراد ديگري هم در اين برنامه سر و کله مي‌زد. پسرخاله که نمونه يک پسر خودساخته بود، صندوق پست، آن عروسک صورتي رنگ با دهان گشاد که حرف نمي‌زد اما لب مي‌زد و پسرخاله مترجم ووول ووول خوردن‌هايش بود، ديگر شخصيت‌هاي اين برنامه شاد به حساب مي‌آمدند. البته برنامه‌هاي اين چنيني که با حضور مجري و يک يا چند عروسک ساخته مي‌شود، سابقه‌اي طولاني در تلويزيون دارد. از هاچين و واچين بگير تا آقا جبليم ضمن اين که يک سريال تلويزيوني هم با ساختاري شبيه به اين ساخته شده است. اوسابابا مرد بي‌پسر و همسر و برادر و خواهري که تنهايي‌اش را با مظفر و بهادر و گل بهار عروسکي پر کرده بود و روزگار مي‌گذراند.

آقاي جنجالي
يادم است اواسط دهه 70 مسابقه‌اي با اجراي «محمود شهرياري» برگزار مي‌شد که نامش را به‌خاطر ندارم اما اجراي متفاوت شهرياري حسابي گل کرده بود. آن قسمت مسابقه از همه جالب‌تر بود که برنده مي‌توانست قلک گلي را انتخاب کند و شهرياري هم از هر حربه‌اي استفاده مي‌کرد تا برنده بخت برگشته را به تاخت زدن قلک با جايزه ديگري وادار کند. چه‌قدر توي دلمان لعنتش کرديم براي همه آن قلک‌هايي که پوچ از آب درآمدند.

هپت هپت هپتاد و هپت
«نيم‌‌ ‌‌رخ» را مي‌شود بدون شک يکي از موفق‌ترين برنامه‌هاي ساخته شده براي نوجوان‌هاي نسل من دانست. اين برنامه مطمئنا شناخته‌شده‌ترين برنامه‌اي است که مردم را ياد «اميرحسين مدرس» مي‌اندازد. سبک اجراي نيم‌رخ و دکور ساده اما پر از المانش تا سال‌ها بعد نخ دست برنامه سازان مي‌داد. مدرس در آن برنامه، اجرايي نمايش‌گونه داشت و «حسين رفيعي» -‌فه‌فه- هم بار طنزش را به دوش مي‌کشيد، اوج و صحنه ماندگار نيم رخ، برنامه آن در تاريخ 7/7/77 بود. حرف‌هاي اول و آخر اين برنامه خيلي‌ها را شاعر کرد.

فرصتي براي شهاب
اما درست همان سال‌هايي که نيم‌ر‌خ داشت توي دل ما يکه تازي مي‌کرد، سر و‌ کله برنامه ديگري در همان سبک اما با عنوان «اکسيژن» در شبکه دو پيدا شد که با کلي چهره‌هاي نوجوان و جوان خوراک نسل قد کشيده ما بود. «شهاب الدين حسيني» را خيلي‌ها از اين برنامه شناختند و اکسيژن براي او به سکوي پرتاب به دنياي بازيگري تبديل شد. اما قسمت نوستالوژي اکسيژن گروه آواز آن بود که با استفاده از ابتدايي‌ترين وسايل خودشان مي‌نواختند و مي‌خواندند.

با نمره بيست
يکي ديگر از برنامه‌هاي موفق روزگار نوجواني دهه شصتي‌ها برنامه «بيست» بود که اجرايش را «محمد سام قريبيان» برعهده داشت. پسر فرامرز قريبيان با اجراي خوبش زياد زير سايه نام پدرش نماند اما بعد آن اجراي موفق ديگر زياد سر و کله‌اش در برنامه‌هاي تلويزيوني پيدا نشد. اين برنامه بخش‌هاي زيادي داشت که يکي از آن‌ها بخش نمايش بود يک خواهر و برادر که با پدرشان زندگي مي‌کردند و پسر که نقشش را «نيما فلاح» برعهده داشت از ديوار راست بالا مي‌رفت. ده سال بعد بيست در قالبي جديد دوباره ساخته شد...

اما امروز
نمي دانم چندين سال بعد که نسل حاضر به اندازه ما قد بکشند، اين‌قدر دل‌شان براي نوستالوژي‌هاي کودکانه‌شان تنگ مي‌شود يا نه. بعيد مي‌دانم آن‌ها از ميان انبوه کارتون‌ها، شوهاي تلويزيوني، خاله‌ها و عموهاي رنگ و وارنگ چيزي يادشان بماند. دو دهه پيش فضاي برنامه‌هاي کودکانه ما خالي از رنگ به نظر مي‌آمدند. مجري‌هايش هم حسابي اتوکشيده بودند. اما حالا اين جعبه جادو براي بچه‌ها پر است از هياهو اما براي هيچ. در برنامه‌هاي دوره ما خبري از بچه‌هاي پر سر و زبان که حريف دوجين بزرگسال‌اند نبود، اما اين برنامه‌ها و آدم‌هايشان هرچه بودند ساده بودند، به ما و فضايي که تويشان زندگي مي‌کرديم، مي‌آمدند. نصيحت‌مان مي‌کردند تا بزرگ شديم اين نشويم که هستيم که انگار از بد روزگار همان شديم که نبايد مي‌شديم...

نظرات کاربران
کد امنیتی