ایده ای برای  صفحه جاجیم
jeem.ir

ایده ای برای صفحه جاجیم

نویسنده : مدیر سایت

سلام به مخاطبان عزیز جیم. از مدت‌ها قبل برای این دو صفحه که سند تمام و کمالش به نام شماست، ایده‌هایی در ذهن داشتیم. این‌که پس از دوره‌ای طولانی بهتر است تغییراتی در این بخش اعمال شود. البته بهترین نظرات معمولا از سوی شما به دست ما رائه شده است و این بار نیز دوست داریم ایده‌هایتان را برای‌مان بفرستید. این‌که مثلا چطوری می‌شود یک داستان دنباله‌دار را این‌جا چاپ کنیم؟ یا این‌که گرافیک صفحه‌مان را چطوری عوض کنیم یا اینکه مطالب چگونه باشند؟ منتظر نظرات شما هستیم. روش ارتباط را هم که بلدید: پیامک یا تلگرام.

چوب معلم خیلی هم گُل نبود
صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:29/06/95
برای نسل ما همه آن ذوق و شوق اول مهر، با اولین پس گردنی تمام می‌شد. همه آن دفترهای کاهی خط کشی شده. خودکارهای بیک که اسم‌مان را داخل لوله‌اش جا داده بودیم. پاک کن‌هایی که به عمد غلط می‌نوشتیم تا جادوی پاک کنندگی‌اش را ببینیم. کتاب‌های جلد شده با سلفون. مدادهای یک قد.
معمولا هم آن پس گردنی در همان هفته اول رخ می‌داد. وقتی که باید اولین انشا را آماده می‌کردیم. اولین مسئله ریاضی را حل می‌کردیم. یا می‌رفتیم پای تخته و یادمان می‌رفت دشت با جلگه چه تفاوت‌هایی دارد. مدرسه برای ما آدامسی بود که زود شیرینی‌اش را از دست می‌داد. این وسط اگر گاهی می‌خواستیم برای رفع ملال کمی این آدامس را  باد کنیم، دَرق، یکی می‌زدند پس کله‌مان. اما شنیده‌ام این روزها اسانس‌های با دوام‌تری برای این آدامس استفاده می‌کنند.
خوراک لوبیا با سس مایونز
صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:08/07/95
سرِ میدان محله‌مان یک مدرسه استثنایی‌های بزرگسال وجود دارد. دو تا استثنایی هستند که همیشه دست در دست هم از کوچه‌مان رد می‌شوند و به سمت مدرسه راهی می‌روند. یکی‌شان چاق و هیکلی است و دیگری لاغر و نحیف. یک روز آن‌ها را یواشکی تعقیب کردم و دیدم که آن فردِ لاغر به دوست چاقش می‌گوید: من دوست دارم برای یک بار هم که شده خوراک لوبیا را با سس مایونز بخورم ولی دکتر تمیمی می‌گوید کار بدی‌است. دوست چاقش هم پاسخ می‌دهد که من هم دوست دارم تمام دوستان استثنایی‌ام در مراسم ختمم شرکت کنند و زرشک پلو بخورند.
صحبت‌ها، تخیلات و صمیمیت‌شان برایم بسیار جالب و در عین حال منحصر به فرد بود. این جریان را یک بار به یکی از دوستانم گفتم و در ادامه گفتم که دلم به حال‌شان می‌سوزد. دوستم حرف حکیمانه‌ای زد. گفت: آن‌ها دوست دارند به مدرسه بروند، چون آن‌جا به حرف‌های‌شان گوش می‌کنند و به آرزوهایشان احترام می‌گذارند، پس خوش به حال‌شان و این دلسوزی ندارد!
بزرگسالی مبارکت باشد
صفحه اصلی-محرمانه – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:10/07/95
چی سفارش می‌دهی؟ «فرقی نمی‌کند». کدام رنگش؟ «فرقی نمی‌کند» بستنی بخوریم؟ «فرقی نمی‌کند» کدام قشنگ‌تر است؟ «یکی را بردار، فرقی ندارند» برویم پارک؟ کدام فیلم؟ چی گوش می‌کنی؟ دوست داری کجا زندگی کنی؟ دیدن طلوع خورشید از کرانه یا چشمک ستاره‌های شب در کویر؟ شغلت را دوست داری؟ نمی‌خواهی ازدواج کنی؟
«فرقی نمی‌کند، فرقی نمی‌کند، فرقی نمی‌کند». در دنیای خاکستری آدم بزرگ‌ها فرق‌ها مرده‌اند. شروع می‌کنی بی‌هدف این سو و آن سو دویدن. دغدغه‌ها می‌شوند اسباب بازی‌هایت. سرت را گرم‌شان می‌کنی که نفهمی عمرت چطور تمام می‌شود. رویا بافتن را فراموش می‌کنی و می‌افتی دنبال یک لقمه نان!گاهی از پنجره دنیای بی‌رنگت به بچه‌ها نگاه می‌کنی؛ به تنها موجودات رنگی اطرافت. وقتی در بغلت می‌نشینند و با دست‌های کوچک‌شان صورتت را لمس می‌کنند، سنگ‌های سنگین در سینه‌ات را فراموش می‌کنی. وقتی بهت لبخند می‌زنند کمی گرما در نگاهت جان می‌گیرد و وقتی قهقهه زنان روی کاناپه می‌پرند و داد می‌زنند «من یه خلبان شدم» رویابافی را به یاد می‌آوری.
قاب آرزو
صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران
 تاريخ انتشار:11/07/95
گفت: تصویر منحصر به فرد ذهنت چیست. آن لحظه جوابش را ندادم؛ اما در تمام راه برگشت به خانه، در اتوبوس داشتم به آن فکر می‌کردم. این‌که من در یکی از اتاق‌های امور اداری دانشگاه دوره لیسانس کار کنم. بعد در حالی که من و تو تا همیشه همسفر و همراه زندگی هم هستیم همکار هم شده باشیم و میز تو درست روبروی میز من باشد. بعد در حالی که زمستان است و بخاری اتاق روشن است و ناهارمان را گذاشته‌ایم همانجا تا گرم شود؛ از پنجره به بیرون نگاه کنم و برف‌های ریزی که می‌بارد؛ دانشگاه را مثل همان روزها با شکوه کرده و هیچ کسی هم در حیاط نیست. حتی ماموران حراست هم چپیده‌اند توی اتاقک‌شان و دارند چایی می‌خورند. بعد توی آن سرما، حس این‌که هم تو را دارم، هم توی جایی که همیشه دوستش داشتم کار می‌کنم، یک سرخوشی عجیب را در وجودم سرازیر می‌کند. یک قاب از من و تو و اتاق و دانشگاه و برف و سرخوشی از بودنت؛ تصویر منحصر به فرد ذهن من است.
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨