روستای جهان جان، جانِ جهان بود...
کافه جهان نما

روستای جهان جان، جانِ جهان بود...

نویسنده : مریم ملی

شب‌های عید نوروز بود. هوای سفر به سرمان زده بود، به یاد همکلاسی کرمانی‌ام در دوران دانشگاه افتادم. ساده بود و مهربان و همیشه آن چنان از دیارش در کرمان برایمان حرف می‌زد که مشتاق شده بودم آنجا را ببینم. مینا ساکن روستای «جهان جان» در 25 کیلومتری شهرستان بافت استان کرمان بود. تلفن زدم و خواستم بدانم می‌تواند پذیرای مهمان باشد یا نه، پرسید چند ساعت دیگر می‌رسید و شور و شوق صدایش و اصرارها و تعریف‌هایش مرا مصمم‌تر کرد که با همسرم به سمت کرمان برویم. مینا از روستایش زیاد برای‌مان گفته بود، از باغ‌هایشان، از درخت‌های میوه پربار، از نگین‌های درشت آسمان‌شان. اما از محرومیت‌ها و سختی‌ها چیزی نگفته بود. وقتی رسیدیم جمعی منتظرمان بودند. بعد برایمان گفت که به یمن آمدن مهمان، تمام خواهر و برادرهایش را دعوت کرده تا به استقبالمان بیایند و عید را پر شورتر جشن بگیرند. خانه‌شان ساده بود حتی قسمت‌هایی از خانه به محرومیت نزدیک‌تر بود تا سادگی. ما کم‌کم داشتیم معذب می‌شدیم که نکند حضورمان باری بر دوش این خانواده باشد تا این که موقع ناهار سفره‌ای برایمان انداختند و از گوشت مرغ و خروس‌شان برایمان غذا مهیا کردند. روز بعد در گشت‌و‌گذار اطراف روستا از روستاییان شنیدیم که امسال همه درخت‌های گردوی روستا را آفت زده و نتوانستند هیچ محصولی بفروشند و همگی روزهای سختی را می‌گذرانند. بیش از پیش معذب شدیم، با خودمان فکر کردیم اگر ما به جای خانواده مینا بودیم خیلی راحت پشت تلفن می‌گفتیم امسال شرایط پذیرفتن مهمان را نداریم در حالی که خانواده مینا آن قدر با صفا و صمیمی ما را به سمت دیار خود خوانده و آن قدر کامل از ما پذیرایی کرده بودند که حتی یک لحظه هم نمی‌شد فکر کرد سال بی محصولی را پشت سر گذاشتند. وقتی پرسیدیم که چرا به ما نگفتید محصول‌تان از بین رفته و شرایط سختی دارید گفتند: «خدا بزرگ است». این همه توکل و آرامش به نظرمان افسانه‌ای می‌آمد. همان شب روی طاقچه خانه‌شان عکس سیاه و سفید یک پسر جوان را دیدم از مینا پرسیدم این کیست؟ خیلی راحت و ساده گفت: «برادرمه، شهید شده»، آن قدر بی ادعا و راحت بود که باورم نمی‌شد. خانواده یک شهید در این محرومیت و بدون ذره‌ای فخر وطلبکاری زندگی‌ می‌کردند و دخترشان حتی در 4سالی که با من هم کلاسی بود یک بار هم نگفته بود خواهر شهید است. 

یک اتاق به ما دادند تا استراحت کنیم. یک اتاق ساده که تا حدی از اتاق‌های خودشان به لحاظ وسیله کامل‌تر بود. شب با مینا درباره آینده‌اش صحبت کردم، آینده‌اش را با همه درسی که خوانده بود در روستا می‌دید، این که همان جا معلم شود، ازدواج کند و خدمتگذار روستایی‌ها خدمت کند. خودش را متعلق به روستایش می‌دانست. به همان روستایی که همیشه با آب و تاب از طبیعتش و از مردمش برای بقیه دانشجویان شهر توضیح می‌داد. همان جا که محرومیتش باعث نشده بود مینا هر روز لب به گلایه و شکایت و اعتراض باز کند و از برادر شهیدش بگوید و تصور کند که حق‌شان بیش از این‌ها بوده. مینا، خانواده‌اش و اهالی روستا چیز زیادی برای پذیرایی نداشتند سال‌شان هم بی‌محصول به پایان رسیده بود. اما شب عید را می‌خندیدند و کنار هم بودند و عید دیدنی‌های‌شان از همان ساعات اولیه تحویل سال شروع شد. حالا مدام بگوییم آن‌ور آبی‌ها در لحظه زندگی می‌کنند. به نظرم مردم هیچ‌جای دنیا به اندازه «جهان جان» تا این حد در لحظه نمی‌زیستند. 

*به نقل از سهیلا خدایی30 ساله، که نوروز ۹۳ مهربانی‌های اهالی روستای جهان جان کرمان را از نزدیک احساس کرده بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی