جوانی زیر سایه بزرگ‌ترها
روایت‌هایی از روزگار سالمندانی که در دوران جوانی ما سالمندی می‌کنند به بهانه هفته سالمند

جوانی زیر سایه بزرگ‌ترها

نویسنده : اکرم انتصاری

منتظرم تا آسانسور به طبقه همکف برسد. تقویم گوشی‌ام را نگاه می‌کنم و ساعت‌های جدید کلاس زبان را به آن اضافه می‌کنم. آسانسور می‌رسد، سرم در گوشی است و دکمه سوم را با آن دستم می‌زنم و همین‌طور به روزهای پرمناسبت ماه مهر خیره می‌شوم، سری تکان می‌دهم و می‌گویم روزخانواده، روز جهانی سالمندان، روز کودک، روز بزرگداشت مولانا و  این همه مناسبت را در مهر می‌گذارند که آدم‌ها تحت‌تاثیر مهر قرار گیرند ولی نمی‌دانند پاییز فصل افراط است، آدم‌ها یا افسردگی حاد می‌گیرند یا عشق غلیظ. خلاصه این‌که هیچ کدام از مناسبت‌ها به اندازه‌ روز سالمند فکری‌ام نکرد، آن‌قدر که زُل‌زُل به آینه آسانسور چشم دوختم، اصلا نفهمیدم اپراتور خوش‌صدای آسانسور برای چندمین بار رسیدن به طبقه سوم را اعلام کرده است. یادم می‌آید که برای بعضی‌ از دوستانم سالمندهای زندگی‌شان پدربزرگ و مادربزرگ‌ها نیستند و الان پدر و مادرهایشان در سن سالمندی‌اند. این نکته قصه را کمی تغییر می‌دهد. 


پروژه خوشحال‌سازی مامان و بابا را کلید زدیم
چند هفته‌ای است که بر رفتار مامان دقیق شدم. او دیگر به دوران سالمندی‌اش رسیده. حتی وقتی همه چیز روبه‌راه باشد، سرزنده نیست. کمتر می‌خندد و بین سریال‌های مورد علاقه‌اش که قبلا پلک نمی‌زد، چرت می‌زند. دلیلش را نمی‌‌فهمیدم تا این که در یک سایت چشمم به ترکیبِ «پروژه خوشحال سازی مامان و بابا» خورد. در این پروژه که اجرایش به عهده فرزندهاست از کارهای کوچک و بزرگی گفته شده  بود که می‌تواند مامان و باباها را خوشحال کند و این جرقه فکری من بود. روی یک کاغذ تمام کارهایی که می‌تواند از مامان یک بمب انرژی بسازد نوشتم: «زیارت‌ حرم به خصوص وقتی به نماز ظهر بخورد، حرف زدن، خریدن گلدان مورد علاقه‌، تماس تصویری با دایی محسن، دیدن همسایه‌های قدیمی‌، سروسامان دادن به گوشی همراهش، تعمیر آسیاب‌مخلوط‌کن که سنگِ دستِ مامان است و مدتی است گوشه آشپزخانه خاک می‌خورد و..». این فهرست را به کمک برادر و خواهرم کامل کردیم، تصمیم گرفتیم هرچند وقت یک‌بار یکی از آن‌ها را و چند برنامه را هم به طور ثابت عملی کنیم. به هر زحمتی بود چند ساعتی از چهارشنبه‌هایم را خالی کردم و با مامان نزدیک نماز ظهر به زیارت می‌رویم، بعد از حظ معنوی زیارت، مامان را مهمان یک ناهار رستورانی می‌‌کنم. بعضی‌ وقت‌ها هم با هم فلافل می‌خوریم، سلفی می‌گیریم و لبخندش را در هر عکس به گوشت و پوستم سنجاق می‌کنم. کاش بابا هم زنده بود.
والدین سالمند، فرزند جوان و یک معادله حل شدنی!
امیر- برادر کوچکم- درِ خانه را باز می‌کند و تا چشمش به ما می‌افتد غرولند‌کنان زیر لب چیزی می‌گوید. به سپهر- همسرم- نگاه می‌کنم و می‌گویم: «امیر غرغرو خونس!». داخل پذیرایی  سرکی می‌کشم و به بابا که طبق معمول روزنامه را بلند می‌خواند، سلام می‌کنم و صورت ریشویش را می‌بوسم. مامان را در اتاقِ امیر پیدا می‌کنم، بغلش می‌کنم و می‌گویم: «باز امیر جونتون قاطی کرده؟» گره روسری‌ام را باز می‌کنم و ادامه می‌دهم: «این گل پسر ته‌تغاری‌ات را نمی‌شود با یک من عسل هم خورد، جریان چیه؟» امیر درِ نیمه‌بازِ اتاق را باز می‌کند و می‌گوید: «از مامان و بابا بپرس، جوانی‌شان سهم شما شد؛ بازنشستگی وگیر‌دادن هایشان سهم من. شما هم که هفته‌ای یک بار می‌آیید، ناهارتان را می‌خورید و می‌روید.» همه بگومگوها به جلسه دبیرستان امیر،کافی شاپ و خونه دوست و رفیق رفتن و اینترنت‌دار شدن او برمی‌گردد. حالا نوبت من است جلوی بحران را بگیرم. با بابا حرف می‌زنم که همه چیز تغییر کرده و سخت‌گیری‌اش به ضرر امیر است. به علی، برادر بزرگترم زنگ می‌زنم تا به جای بابا در جلسات دبیرستان امیر شرکت کند و حداقل برای مدتی با او به کافی‌شاپ و جاهایی برود که بابا نمی‌گذارد امیر تنهایی برود. از آن‌طرف با بابا در مورد اینترنت حرف می‌زنم و یواشکی در گوشش می‌گویم اگر این نیازش را در خانه برطرف نکنیم مگر بیرون از خانه نمی‌تواند به آن دسترسی داشته باشد؟ از طرفی به امیر راه و چاه را نشان می‌دهم و می‌گویم تقصیر خودش است که بابا از اعتمادش به او پشیمان شود یا نه، می‌گویم باید اعتماد بابا را جلب کند. از این به بعد باید بیشتر حواسم به امیر باشد.
وقتی هستند دیده نمی‌شوند...
کاش می‌شد قرار امروز با هلیا، ملیکا وآترین را به هم بزنم. اصلا همین حالا زنگ می‌زنم که ما نیستیم. حتما تا بابابزرگ و مامان بزرگ آن‌ها را ببینید شروع می‌کنند به قصه و داستان. کلا باعث آبروریزی‌اند. اگر جریان خواستگاری نوه عمه مامان را تعریف کنند یا اسم بچه‌ها را اشتباهی بگویند، آبرویم می‌رود. اگر به پرحرفی بیفتند و همه گذشته‌شان و نداری‌شان را تعریف کنند چه! در همین فکر و خیال‌ها بودم که زنگ آیفون به‌صدار درآمد، از طرز حرف زدن مامان معلوم است که پشت در کسی نیست جز بچه‌ها. مستاصل به آن‌ها خوشامد گفتم و بابابزرگ و مامان‌بزرگ را معرفی کردم که به طرز غافلگیرانه‌ای از بچه‌ها خواستند پیش‌شان بنشینند. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود، نشستم و مبهوت نگاه‌شان می‌کردم. درست فکر کرده بودم. هر دو شروع کردند یک‌بند حرف زدن. ملیکا زیرزیرکی می‌خندید و من داشتم از خجالت آب می‌شدم. ناگهان پریدم وسط صحبت‌هایشان و به بچه‌ها گفتم برویم اتاق من. همه بلند شدند. وقتی در اتاق را بستم هلیا را دیدم که اشک در چشم‌هایش جمع شده، گفتم: «چیه هلیا! این پیرمرد و پیرزن، چیزی گفتند که ناراحت شدی؟» هلیا نگاهم کرد و گفت: «خوش به حالت! من هیچ‌وقت داشتن مادر بزرگ و پدر بزرگ را تجربه نکرده بودم.» 
با خونه مادربزرگه دوپینگ کن
دایی همه را دور هم جمع کرد، هنوز همه از سکته آقاجون شوکه بودند و نمی‌خواستند باور کنند او این‌قدر ناتوان شده است. دایی وقتی مطمئن شد عزیز صدایمان را نمی‌شنود آرام گفت: «دکتر گفته اگه آقاجون تحرک نداشته باشه زمین‌گیر میشه و دیگه باید راه رفتن رو فراموش کنه. من فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید هر کدوم از شما نوه‌ها که زور بازوتون بیشتره روزی یکی دو ساعت بیاین و با آقاجون پیاده‌روی کنید. آخر هفته ها هم خودم بهش می‌رسم. اگه موافقین یاعلی بگین تا روزا رو تقسیم بندی کنیم». همه به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. حالا هفته‌ای یک بار و چند ساعت بیشتر با عزیز و آقاجون دم‌خور می‌شوم، آقاجون رو پاست، خریدهای هفتگی‌شان را از روی فهرست خاله می‌خرم، جیبم پر از خوردنی‌های عزیز است و گذراندن همین چند ساعت برای کسانی که هستی‌ام را تا امروز از آن‌ها دارم انرژی روزهایم را تامین می‌کند.
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨