هزار نکته باریک تر ز مو... درباره محرم
روایت‌هایی درباره رفتارهای ما در محرمی که از راه می‌رسد

هزار نکته باریک تر ز مو... درباره محرم

نویسنده : نعیمه زینبی

زندگی ما با عزاداری امام حسین(ع) گره خورده است. وقتی کام‌مان را با تربت سیدالشهدا برمی‌داریم و از همان کودکی در مجالس ابا‌عبدا... لباس مشکی تن‌مان می‌کنند، می‌شویم سینه‌زن امام حسین(ع). محرم که می‌رسد همه محرمی و همه عزادار می‌شویم. همه دلمان می‌خواهد حسینی باشیم. حتی آدم‌هایی که مذهب در زندگی‌شان جایی نداشته، به داستان زندگی حسین(ع) که می‌رسند، پاهایشان می‌لرزد وزانو می‌زنند مقابل این همه آزادگی و جوانمردی. چیزی هست در محرم که انگار برای عده‌ای خاص روایت نشده، کسی نمی‌تواند به نفع خودش مصادره‌اش کند. حالا که محرم نزدیک است و ما رخت عزا بر تن می‌کنیم کاش اتفاقات دیگری هم بیفتد. حیف است مراقب عزاداری‌هایمان نباشیم و اجازه بدهیم گاهی نازیبایی‌ها سایه بر زیبایی‌هایش بیندازند و ما را از هدف باز دارند! 


این‌جا روضه است یا سالن مد؟
محرم که می‌آید کارم زیاد می‌شود. خدا قبول کند، بعضی مجلس‌ها پای ثابت هر ساله هستند که باید بروم. مثل خانه اکرم خانم که هر سال ده روز اول محرم را روضه دارد. خدا می‌داند مردم محله چقدر به این روضه اعتقاد پیدا کرده‌اند و مجلسش چقدر شلوغ می‌شود. هر سال آدم‌هایی هستند که قند و چای و برنج و روغن می‌خرند می‌دهند دم خانه اکرم خانم تا در ثواب مجلسش شریک شوند و کلی از خانم‌های محل داوطلب می‌شوند بروند کمک کنند. اکرم خانم با آن سن و سال  هنوز هم صندلی‌اش را می‌گذارد دم در تا خود به مهمان‌های امام حسین(ع) خوشامد گوید. بعضی مجلس‌ها هم گذری اتفاق می‌افتند و می‌روم ذکر مصیبت می‌خوانم. همین چند روز پیش رفتم خانه یکی از اقوام خانم موسوی. روز اول صاحب‌خانه را دیدم. ولی روز بعد هر چه با چشم دنبالش بودم ندیدمش. آخر آرام از بغل دستی‌ام پرسیدم: «صاحب مجلس کو؟» بغل‌دستی‌ام، خانم مو شرابی را که آن سوی مجلس روی مبل نشسته بود نشانم داد. تعجب نکردم که نشناخته بودمش. آخر روز اول مجلس مو مشکی بود و حالا هم آرایشش فرق کرده بود، هم لباسش و هم رنگ موهایش...
بعضی اخلاق‌هایمان یزیدی‌اند!
مریم وقتی می‌خواست بخوابد به بابا گفت: «بابا می‌خوای فردا من بیام کمکت؟» بابا خندید و گفت: «نه تو بخواب.» وقتی ساعت 4 صبح بعد از روز عاشورا از خانه زد بیرون حالش حسابی گرفته بود. آخر این چه وضعی است که درست کرده‌اند. لیوان‌های یک بار مصرف و شکسته از پیاده‌رو گرفته تا وسط خیابان ریخته شده بود، زیر لب مدام قربان صدقه امام حسین(ع) می‌رفت. می‌گفت: «غلط کنم بخواهم برای مجلس امام حسین حرفی بزنم. یا امام حسین خودت به من صبر بده تا  یک وقت عصبانی نشوم و جسارتی به عزادارانت نکنم.» آخر کارش از روزهای دیگر خیلی بیشتر شده بود. کاسه‌های آش نیم‌خورده کنار پیاده‌رو را نگاهی کرد. روی لباس نارنجی‌اش دستی کشید و جارویش را برداشت و بسم‌اللهی گفت و با سر جارویش ظرف‌های شکسته ریخته را کنار دیوار کشید و جمع‌شان کرد. این‌ها را تحمل می‌کرد ولی وقتی چشمش به گل‌هایی افتاد که در شلوغی عزاداری لگد‌مال شده بودند حسابی کفری شد‌. سرش را رو به آسمان گرفت و گفت‌: «خدایا مگر این‌ها عزاداران امام مظلومت نیستند‌. پس چرا حواس‌شان به بقیه مخلوقاتت نیست. مگر این گل‌ها چه گناهی کرده‌اند که باید این‌طور از بین بروند.» گل‌های لگد‌مال، روضه مفصلی بود برایش.
شمر درون زیر پوشش عزا
از دور که می‌آمد صدای مداحی شنیده می‌شد. «اهل دنیا نشود گریه کن عاشورا -از خوشی‌های جهان، هیئتِ تو ما را بس». نگاهی به هیبت راننده انداخت‌.‌ راننده مومشکی بود با محاسن بلند‌ و پیراهن مشکی‌اش حسابی به چشم می‌آمد. آن موقع شب عجب شانسی آورده بود که خدا او را سر راهش قرار داده بود. دستی به موهایش زد و کمی آن‌ها را به داخل شالش برد. دستش را بلند کرد و گفت: «میدون فردوسی...» راننده چند متر بالاتر نگه داشت و سوارش کرد. ولی همین که سوار شد آن اطمینان خاطر اولیه به یک نگرانی مواج تبدیل شد که ضربان قلبش را بالا برده و مجبورش کرده بود همه ذکر‌هایی را که بلد است دوره کند تا کمی آرام شود. راننده هر از گاهی از توی آینه او را می‌پایید. نزدیک مقصد نگرانی‌اش کم شد که راننده نمی‌خواهد برایش مزاحمتی ایجاد کند ولی باز هم از نگاه‌هایش حس خوبی نداشت. وقت پیاده شدن هم، هزار تومان از کرایه معمول بیشتر گرفت. از این‌که باید پول زور دهد خیلی عصبانی شد، به راننده اعتراض کرد اما رفتار مرد باعث شد بی‌خیال شود. محجوب‌تر از این بود که با راننده یکی به دو کند. راننده صدایش را رویش بلند و به او توهین کرده بود. این تضاد ظاهر و باطن داشت پدرش را درمی‌آورد. دلش به حال مظلومیت امام سوخت. مظلومیتی که هنوز ادامه داشت. راهش را کشید و رفت.
محرم‌مان را از دست ندهیم
وقتی می‌نشستی پای حرف‌هایش به همه چی نقد داشت. از شعر‌های بعضی از مداحی‌ها گرفته تا صدای نخراشیده بلندگوهای عزاداری آخر شب‌، سین‌سین کردن  به جای حسین حسین گفتن تا نظافت معابر و عزاداری به جای نماز اول وقت در روز عاشورا. یا حتی نوشتن بعضی شعارها روی در و پیکر خودرو و نوع نذری‌ها‌! خصوصا از عزاداری‌های آخر شب که رعایت حال همسایه‌ها را نمی‌کنند و باند‌هایشان را وسط کوچه می‌گذارند و با صدای نامفهوم و بلند عزاداری پخش می‌کنند کفری می‌شد. ولی هر سال محرم سرش را پایین می‌انداخت و ساکت می‌شد و خودش هم می‌شد یکی از عزاداران. لباس مشکی‌اش را می‌پوشید. یک پرچم کوچک مشکی روی دیواراتاقش می‌زد. یک یا حسین پشت شیشه خودرواش می‌نوشت و یک پلاک عاشورایی از آینه می‌آویخت. حتی فضای مجازی‌اش را هم حسینی می‌کرد. مجلسی را که سخنران خوبی داشت انتخاب می‌کرد و می‌رفت. کفش‌های عزاداران امام حسین(ع) را جفت می‌کرد. هر کاری که از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد و در خدمت مجلس امام بود. اعتقادش این بود که مجلس ابا‌عبدا... باید پرشور برگزار شود. به اصلاح رفتارهای اشتباه امید داشت و از هر فرصتی برای اصلاح افکار دیگران بهره می‌گرفت. مگر نه این‌که امام خودش برای اصلاح امت پیامبر(ص) جانش را داده بود؟! حالا او که بود که بخواهد فقط غر بزند. 
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
روایت‌هایی درباره خرده رفتارهای زنان علیه زنان

وقتی برای زنان هم، زن و مرد دارد!

٩٥/١٢/٠٥
شاخ هفته

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠٥
کافه جهان نما

لندن، شهر رمز و راز و باران در دل جزیره

٩٥/١٢/٠٥
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و مشاهده بشقاب پرنده در آسمان

٩٥/١٢/٠٥
مینیمال

روز مهندس مبارک!

٩٥/١٢/٠٥
گپی با برگزیدگان مشهدی جشنواره سی و پنجم تئاتر فجر در یک شب برفی

کاش مسئولان، اندازه مردم به تئاتر توجه داشتند

٩٥/١٢/٠٥
برگزیده سایت

نقطه سر خط به توان 3

٩٥/١٢/٠٥
چهره هفته

کمدی-تراژدی کاندیداتوری بقایی

٩٥/١٢/٠٥
شگرد خفن

ویژگی جدید تلگرام ویندوزی

٩٥/١٢/٠٥
نامه‌های دلبرانه‌ای که امروز در قالب‌کتاب به دست ما رسیده‌اند

از... به...

٩٥/١٢/٠٥
تلگجیم

تلگجیم 476

٩٥/١٢/٠٥

فراز و فرودهای ادبیات عاشقانه از دیروز تا امروز

٩٥/١٢/٠٥
به بهانه تغییر وزن‌های متوالی یکی از پلنگ‌های جویبار که این‌بار در فینال جام‌جهانی ضربه فنی شد

یزدانی به جای یزدانی!

٩٥/١٢/٠٥

شغل: «دوستت دارم» نویسی

٩٥/١٢/٠٥
روی پرده

نه خوب، نه جلف؛ متوسط!

٩٥/١٢/٠٥
ذهن زیبا

ذهن زیبا 476

٩٥/١٢/٠٥
جارچی

جارچی 476

٩٥/١٢/٠٥
مروری بر عجیب‌ترین و جالب‌ترین پنالتی‌های تاریخ

مِتافوتبال!

٩٥/١٢/٠٤
درباره عاشقانه نوشت‌ها و بلایی‌که ما آدم‌های عصر جدید بر سرشان آورده‌ایم

عاشق is typing...

٩٥/١٢/٠٥
درباره تاثیر چرخ گردون بر عاشقانه نویسی‌های ما

از صدای سخن عشق...

٩٥/١٢/٠٥
تبلیغات
تبلیغات