مولوی قصه‌پرداز قرن‌ها
چند داستان شیرین از خوان مثنوی معنوی به بهانه روز بزرگداشت مولوی

مولوی قصه‌پرداز قرن‌ها

نویسنده : محدثه عارفی

 نی‌نامه‌اش را در کتاب‌های درسی خوانده‌ایم. از کنفرانس و کتاب و جشن‌هایی که ترکیه برای این شاعر پارسی برگزار می‌کند، آگاهیم. طرح بازسازی خانقاه پدر مولانا از طرف افغانستان را می‌دانیم. حتی اسم کتاب هایش را هم حفظیم و اگر بخواهید خیلی سریع می‌گوییم: فیه‌مافیه، مثنوی معنوی و ... . شاید زندگی‌نامه‌اش راهم در قالب یک رُمان که یک نویسنده ترک به نام «الیف شفق» نوشته است خوانده‌ایم. اما کمتر کسی خودِ مثنوی معنوی را باز کرده‌ و اشعاری که مولانا را این‌طور ماندگار کرده خوانده است. مولانایی که فکر حوصله کم ما را برای شنیدن حرف‌های بزرگ سنجیده است و برای همین چنین ساده، حرف های بزرگ می‌زند. با قصه‌هایی که سن و سال نمی‌شناسد و هرکس با توجه به کوزه خود از بحر او آب می‌گیرد. امروز، هشتم مهر، روز بزرگداشت مولانا جلال‌الدین محمد بلخی است. برای همین تعدادی از بهترین داستان‌های مثنوی را انتخاب کرده‌ایم. 


مارگیر و اژدها
مارگیری در زمستان برای گرفتن مار به کوهستان می‌رود. در میان برف اژدهای بزرگ مُرده‌‌ای می‌بیند و می‌ترسد، با این وجود طمع می‌کند که آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب کنند و بگوید اژدها را با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه شما برداشته‌ام و از مردم پول بگیرد. اژدها را کشان کشان تا بغداد می‌آورد. مارگیر به کنار رودخانه بغداد می‌آید تا اژدها را به نمایش بگذارد، مردم از هر طرف دور او جمع می‌شوند و او برای پول بیشتر منتظر می‌ماند تا جمعیت بیشتر و بیشتر شود. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان می‌کند و برای احتیاط آن را با طناب می‌بندد. غافل از این‌که اژدها زنده است و فقط در سرما یخ زده و مانند مرده بی‌حرکت است. 
هوای گرم و آفتابِ عراق، اژدها را گرم می‌کند تا آن‌جا که یخ‌ تنش باز می‌شود. اژدها شروع می‌کند به تکان خوردن. مردم می‌ترسند و فرار می‌کنند. اژدها که بیدار شده طناب‌ها را پاره می‌کند، از زیر پلاس بیرون می‌آید و به مردم حمله می‌کند. مارگیر از ترس برجا خشک می‌شود و پشیمان به اژدها نگاه می‌کند. ناگهان اژدها مارگیر را یک لقمه می‌کند، آنگاه برای این‌که استخوان‌هایش خرد شود دور درخت می‌پیچد. 
مولوی آن‌گاه می‌گوید شهوت و نفس هم مانند اژدها منجمدند و اگر در هوای مناسبی قرار گیرند یخشان باز می‌شود و ما را در خود خرد می‌کنند. 
مرد گِل خوار
مردی که به گِل خوردن عادت کرده بود به یک بقالی رفت تا قند بخرد. بقال مرد دغل‌کاری بود. به جای سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبک‌تر باشد و به مشتری گفت: سنگ ترازوی من از گل است. آیا قبول می‌کنی؟ مرد گل‌خوار با خود گفت: چه بهتر! گل میوه دل من است. به بقال گفت: مهم نیست، بکش. بقال گل را در کفه ترازو گذاشت و شروع کرد به شکستن قند، چون تیشه نداشت با دست قند را می‌شکست و به ظاهر کار را طول داد و پشتش به گل‌خوار بود. گل‌خوار ترسان ترسان و تند تند از گل ترازو می‌خورد و می‌ترسید که بقال او را ببیند، بقال متوجه دزدی او شده بود ولی چنان نشان می‌داد که ندیده است و با خود می‌گفت: ای گل‌خوار بیشتر بدزد، هرچه بیشتر بدزدی به نفع من است. چون تو ظاهرا از گل من می‌دزدی ولی داری از پهلوی خودت می‌خوری. تو از فرط نادانی از من می‌ترسی ولی من می‌ترسم تو کمتر بخوری. وقتی قند را وزن کنیم می‌فهمی که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است. مثل مرغی که به دانه‌ای دل خوش می‌کند که همین دانه، دام اوست و او را به کام مرگ می‌کشد.


معشوقه دانا
عاشقی به در خانه محبوبش رفت و در زد. معشوق گفت: کیست؟ عاشق گفت: منم. معشوق گفت: برو. باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی. هنوز آمادگی عشق نداری. عاشق بیچاره برگشت و یک‌سال در آتش جدایی سوخت. پس از یک سال دوباره به در خانه معشوق آمد و با ترس و ادب در زد و مواظب حرکات و رفتار خود بود. معشوق گفت: کیست در می‌زند. عاشق گفت: ای دلبر دل‌ربا، تویی، تو. معشوق در را باز کرد و گفت: اکنون من و تو یکی شدیم. به درون خانه بیا. حالا یک «من» بیشتر نیست. دو «من» در خانه عشق جا نمی‌شود!
گفت اکنون چون منی، ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
مرد لاف زن
یک مرد لاف‌زن، پوست دنبه‌ چربی در خانه داشت و هر ‌روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. اما شکمش از گرسنگی ناله‌ها می‌کرد که ای دروغگو، خدا حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی آن سبیل چرب تو کنده شود. اگر این همه لاف دروغ نمی‌زدی لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبه چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس این که پدر او را تنبیه کند، رنگش پرید و به مجلس دوید و با صدای بلند گفت: «پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی.» حاضران مجلس خندیدند و آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند و مرد دید که راستگویی سودمند‌تر است از لاف و دروغ. 


نزاع چهار نفر بر سر انگور
چهار نفر با هم دوست بودند. عرب، ترک، رومی و ایرانی. مردی به آن‌ها یک دینار پول داد. ایرانی گفت: «انگور» بخریم و بخوریم. عرب گفت: نه! من «عنب» می‌خواهم. ترک گفت: بهتر است «اُزوم» بخریم. رومی گفت: دعوا نکنید. «استافیل» می‌خریم. آن‌ها به توافق نرسیدند. هرچند همه آن‌ها یک میوه، یعنی انگور می‌خواستند. از نادانی مشت بر‌هم می‌زدند. زیرا راز و معنای نام‌ها را نمی‌دانستند. هر‌کدام به زبان خود انگور می‌خواست. اگر یک مرد دانا زبان‌دان آن‌جا بود، آن‌ها را آشتی می‌داد و می‌گفت: من با این یک دینار خواسته همه شما را برآورده می‌کنم. شما دل به من بسپارید و خاموش باشید. سخن شما موجب نزاع و دعوا است. من از دانستن معنای نام‌ها می‌فهمم که اختلاف شما در نام است و در صورت، معنا و حقیقت خواسته شما یکی است. 
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨