زندگی به سبک مجردی!
روایت‌هایی درباره مصائب و بلایای زندگی مجردی دختران و زنان

زندگی به سبک مجردی!

نویسنده : مائده کاشیان خانم! شما تنها زندگی می کنید؟ زنگ به صدا درآمد. چادرم ر

بسیاری از افراد همین که اسم زندگی مجردی به گوش‌شان می‏رسد یا متوجه می‏شوند در همسایگی‏شان خانم یا آقایی تنها زندگی می‏کند، قضاوت‏های منفی‏شان شروع می‏شود و فکر می‏کنند هرکسی که تنها زندگی می‏کند از قید و بند محدودیت‌هایی که احتمالا در زندگی کنار خانواده داشته است خودش را آزاد کرده و حالا حتما می‏خواهد آزادانه کارهای پنهانی انجام دهد! این طور آدم‌ها هرگز با خودشان فکر نمی‏کنند شاید خانمی که همسرش فوت کرده یا از او جدا شده دیگر در خانه پدری‏اش او را نپذیرند و مجبور باشد تنها زندگی کند یا مشکلات خانوادگی مثل حضور نامادری یا ناپدری، اختلافات اعتقادی، دختر یا پسری را مجبور کند تا تنها زندگی کند و هزاران دلیل دیگری مثل زندگی دانشجویی در شهری غریب و دلایل دیگری که نتوانند برای دیگران توضیح بدهند و هیچ کس از آن‌ها خبر ندارد. البته ناگفته نماند که وقتی کسی به هر دلیلی تصمیم می‎‏گیرد تنها زندگی کند باید حواسش باشد که با رفتارهایش جایی برای قضاوت اشتباه در مورد خودش نگذارد و اگر نگاه منفی هم هست، آن را از بین ببرد. این‌جا روایت‌هایی داریم درباره زندگی مجردی به بهانه آمدن مهرماه، که برای بعضی فصل زندگی دانشجویی البته بیرون از خوابگاه است!

خانم! شما تنها زندگی می کنید؟
زنگ به صدا درآمد. چادرم را روی سرم جا به جا کردم و به سمت در رفتم، مرد جوانی پشت در بود. با خودم فکر کردم: ای کاش سفارش کرده بودم یک فرد مسن را بفرستند. اما خیلی زود پشیمان شدم آخر این جماعت مگر پیر و جوان برای‌شان فرق می‏کند. وارد خانه شد و در حالی‌که نگاهی به دور و اطراف می‏انداخت پرسید: «همسرتون خونه نیست؟» جواب دادم: «نخیر نیستند.» از توی کمد لیوانی برداشتم، دوباره صدایش بلند شد: «تنها زندگی می‏کنید؟» خیلی جلوی خودم را گرفتم تا عصبانیتم را روی لیوان خالی نکنم و آن را روی سینک نکوبم، گفتم: «نخیر آقا، لطفا به کارتون برسین» وسایلش را کنار ماشین لباسشویی گذاشت، لبخند مسخره‏ای زد و گفت: «چشم،به کارمون هم می‏رسیم» بعد از مدتی بالاخره کارش تمام شد، وقتی می‏خواستم هزینه تعمیرماشین لباسشویی را حساب کنم برخلاف انتظارم بی‌هیچ حرفی پولش را گرفت و از خانه بیرون رفت. یواشکی از بالای پله‏ها سرک کشیدم، آقای کاظمی داشت تعمیر کار را سوال پیچ می‏کرد، بعد از این‌که کمی در راهرو ایستادم متوجه شدم انگار هر چقدر گوش‏هایم را تیز کنم باز‏هم بی فایده است و صحبت‏هایشان را نمی‏شنوم، به محض اینکه وارد خانه شدم صدای آقای کاظمی را شنیدم که من را صدا می‏کرد، نگاه مشکوک آقای کاظمی را که دیدم استرس عجیبی در دلم افتاد، خدا می‏داند تعمیرکار به او چه گفته. آقای کاظمی پرسید: «ببخشید خانم شریفی نمی‏دونستم اون آقا مهمون شماست و گرنه چیزی نمی‏پرسیدم.» خیلی خشک و جدی جواب دادم: «ایشون برای تعمیر ماشین لباسشویی اومده بودن، مهمون نبودن» احساس کردم چهره‏اش کمی تغییر کرد و دیگر خبری از آن نگاه مشکوک نبود. دوباره جواب داد: «خانم شریفی وقتی قراره تعمیرکار یا آدم غریبه بیاد به من بگین تا بیام روی سرش باشم یه وقت مزاحمتی براتون ایجاد نکنه» می‏خواستم بگویم به کمکش احتیاجی ندارم که خانم کاظمی آمد پایین و گفت: «شیوا جان همسر من ساده است عادت داره به همه کمک کنه اما شما روی یه نفر دیگه حساب کن» و با عصبانیت از پله‏ها بالا رفت. از فکر بی‌خودی که در باره من کرده بود عصبانی شدم، دیگر نمی‏توانستم در این آپارتمان بمانم.
من یک زن تنها هستم
بین آن همه مغازه جورواجور در آن خیابان شلوغ، برچسب بزرگ و قرمز رنگ «مشاور املاک» و کاغذهای کوچکی که روی آن‌ها مشخصات خانه‏های رهن یا اجاره‏ای را نوشته بودند و پشت شیشه یکی از مغازه‏ها چسبانده بودند، توجهم را جلب کرد. وارد بنگاه شدم، روی بیشتر صندلی‏ها یا یک زوج جوان نشسته بودند یا خانواده‏های چندنفره و انگار این وسط من که تک و تنها بودم خیلی توی ذوق می‏زدم. شاید اگر نگاه‏ سنگین بعضی از افراد را روی خودم احساس نمی‏کردم از اینکه تنها وارد آنجا شده بودم حس بدی نداشتم. با خودم فکر کردم من هم مثل بقیه آدم‏های معمولی که دنبال خانه می‏گردند بنابراین سعی کردم اعتماد به نفسم را حفظ کنم، میزان پولی که برای رهن و اجاره خانه می‏توانستم هزینه کنم را گفتم. مسئول بنگاه دفتر بزرگی که روی میزش بود را ورق زد و شروع کرد به جست‌وجو یک مورد مناسب و پرسید: «چند نفر هستید؟» جواب دادم: «یک نفر» مسئول بنگاه دفترش را بست و گفت: «صاحبخونه‌ها به آدم مجرد خونه نمی‏دن خانم» با عصبانیت جواب دادم: «یعنی چی آقا؟ مگه آدم مجرد چه گناهی کرده که حق اجاره خونه نداره.» مسئول بنگاه عینکش را روی میز گذاشت و گفت: «من کی گفتم همچین حقی نداره، شما یه‌کم بیشتر هزینه کن، دنبال آپارتمان نباش، برو چندتا بنگاه بالاتر، خونه واست پیدا می‏کنن.» هرچه بیشتر می‏گفت کمتر معنای حرف‌هایش را متوجه می‏شدم فقط متوجه شدم نخیر انگار من با بقیه مشتریان معمولی فرق می‏کنم، من یک زن تنها هستم...
قانون‏های زندگی مجردی من 
«سلام. برنامه امروز چیه؟ کجا می‏خواین برین؟» مریم به پیامم جواب داد: «می‏ریم پارک، شام هم بیرون می‏خوریم» دوباره جواب دادم: «پس شب دیروقت برمی‏گردیم. من نمی‏تونم بیام» سارا به مسخره برای من نوشت: «برو اجازتو از مامانت بگیر خب. من نمی‌دونم این تنها زندگی کردن تو چه فرقی با آقابالاسر داشتن داره!» چرا سارا فکر می‏کرد من تنها زندگی می‏کنم تا بتوانم شب‏ها تا دیروقت بیرون باشم و برای کارهایم نیاز به اجازه گرفتن نداشته باشم، از طرفی هم دلم نمی‏خواست برای دوستان و همکلاسی‏هایم توضیح بدهم از همان روزی که مادرم ازدواج کرد از او قول گرفتم که وقتی دانشگاه قبول شدم اجازه بدهد زندگی‏ام را از آن‌ها جدا کنم تا همه‏‏ راحت‏تر باشیم، از همان روز قبولی دانشگاه برای من فقط ادامه تحصیل و موفقیت تحصیلی نبود. شاید معنایش استقلال، آزادی یا حتی زندگی راحت و بدون جروبحث هم بود. سارا دوباره ادامه داد: «البته مامانتم اجازه بده با همسایه‏ها چیکار می‏کنی؟حالا جلب رضایت اونا مونده!» و بعد هم استیکر خنده و چشمک گذاشت. یعنی داشت مسخره می‌کرد. چرا سارا نمی‏فهمید من دوست نداشتم با رفتارهایم برای همسایه‏ها تصور منفی یا اشتباهی ایجاد کنم، ای کاش درک می‏کرد من برای خودم زندگی می‏کنم اما نمی‏توانم آدم‏هایی که با آن‌ها در ارتباط هستم را نادیده بگیرم، دلم می‏خواهد قبول کند زندگی مجردی را برای فرار کردن از محدودیت‏ها انتخاب نکرده‏ام. حق می‌دهم که دیگران درباره من حساس‌تر باشند، اصلا چرا باید خودم را در مظان اتهام قرار دهم؟! باید بپذیرم وقتی تنها زندگی می‌کنم رفتار من تصور دیگران را می‌سازد.
زندگی مجردی در کنار خانواده
«سپیده! بالاخره مامانم راضی شد، من و شادی تنها زندگی کنیم، تو آشناهاتون آدم مطمئنی سراغ داری که برامون خونه پیدا کنه و خیال مامانم از این لحاظ راحت باشه؟» گفت: «آره حتما، یه خونه برات پیدا می‌کنم اون سر شهر، آپارتمانم نیست ویلایی، که هیشکی مزاحمتون نشه و راحت باشین.» و بعد صدای خنده مرموزش توی گوشی پیچید! سریع جواب دادم: «منو باش سراغ خونه مطمئنو از تو می‏گیرم، خیلی ممنون پشیمون شدم.» وقتی خواستم گوشی را بگذارم، آخرین لحظه صدایش را شنیدم که می‌گفت: «ای بابا، مگه خونه مجردی نمی‏خواستین...» گوشی را قطع کردم. من وشادی تصمیم گرفته بودیم مسئولیت‌پذیری و مستقل بودن را از همین جا شروع کنیم و خودمان یک خانه مناسب نزدیک به خانه پدر و مادر پیدا کنیم. راستش در خانه مشکلات‌مان زیاد شده، همه‌اش اعصاب‌خردی، حرف‌های بابا و مامان و همیشه رنگی از سرزنش دارد. انگار شوهر پیدا نشدن برای ما تقصیر خودمان است. باید واقع‌بین باشیم، دیگر سن‌مان بالا رفته و از خواستگار و عروسی خبری نیست. دوست داریم مستقل شویم. کاش دیگران این شرایط را درک کنند. این‌که ما دوست داریم مستقل زندگی کنیم، گناه است؟!
نظرات کاربران
کد امنیتی