سینما مال همه است...  حتی شما دوست عزیز!
روایت‌هایی درباره زندگی ما و نسبت آن با پدیده‌ای به نام سی‌نما، به بهانه روز سینما

سینما مال همه است... حتی شما دوست عزیز!

نویسنده : سینا واحدی

سینما رفتن مخصوص عده‌ خاصی نیست، یعنی اصلا  سینما مال کسی نیست! سینما مال مردم است. هر کسی با فکر و دلیل خاص خودش سینما می‌رود. این که دلیل هر کسی از فیلم دیدن چیست، به خودش مربوط است. همین که برای رفتن به سینما دلیل دارد، کافی است. حالِ خوب یا بد سینما وابسته به همین دلیل‌هایی است که هر کدام‌مان داریم. اما هر چه این دلایل بیشتر و منطقی‌تر شود، حال سینما هم خوب‌تر خواهد شد. این‌جا چهار روایت از دلایل سینما رفتن آدم‌ها را آورده‌ایم. دلیل شما برای سینما رفتن چیست؟

 

خوشحال کله‌ها
گروه چهار نفره ما از اوایل دبیرستان شکل گرفته بود، همیشه و همه جا با هم بودیم. هیچ وقت نگذاشتیم اتفاقی باعث شود تیم‌مان از هم بپاشد. بچه‌ها به ما می‌گفتند: «خوشحال کله‌ها...». بد هم نمی‌گفتند از بس خوشحال بودیم و فقط فان برای‌مان مهم بود. اما بین همه‌ ما حمید از همه خوشحال‌تر بود. برای همین هم بیشتر کارهای خوشگذرانی‌مان را حمید مدیریت می‌کرد. یکی از بامزه‌ترین اتفاقاتی که می‌توانستیم رقم بزنیم، سینما رفتن بود. حمید عاشق فیلم کمدی بود. فیلم کمدی دیدن را اول برای خندیدن دوست داشت، بعد هم برای مسخره بازی! کار همیشگی‌مان بود، وسط فیلم برای دیالوگ‌های قشنگ دست می‌زدیم. یا اگر یکی از بازیگران فیلم از کسی خواستگاری می‌کرد، حمید برایشان سوت بلبلی بود می‌زد. تقریبا تا آخر سئانس کسی از فیلم سر در نمی‌آورد، نه این که فیلم بی‌معنا باشد، که بود، ما هم نمی‌گذاشتیم کسی فیلم ببیند. سعی می‌کردیم فیلم زنده‌ای داخل سینما ازخودمان به نمایش بگذاریم. تشخیص نوع فیلم کار سختی نبود، اما حمید خوب این کار را بلد بود. با توجه به تیزر فیلم یا بازیگران بهترین فیلم آبدوغ خیاری هفته را انتخاب می‌کرد تا با هم ببینیم. آنقدر از این فیلم‌ها لذت می‌بردیم که اصلا فیلم‌های جدی برایمان معنا‌دار نبود. چند بار که با خانواده یا رفقای دیگر فیلمی را دیده بودیم که اصلا از آن خوش‌مان نیامده بود، یعنی برایمان هیچ معنایی نداشت، فیلم دیدن را برای خندیدن می خواستیم... همگی عشق کمدی بودیم و بس...
سرمان گرم می‌شود
ماه‌ها بود برنامه‌مان همین بود. 5شنبه صبح، سینما! در واقع از چند هفته بعد از دانشگاه این برنامه را شروع کردیم. هر هفته تعدادمان کم و زیاد می‌شد، اما حداقل 2-3 نفر پایه این برنامه بودند. ساعت 11 فیلم شروع می‌شد. اما از قبل مسئول خرید را مشخص می‌کردیم. با توجه به نفرات حاضر در برنامه یک نفر مسئول خرید بلیت و تنقلات بود. خرید بلیت را می‌شد اینترنتی هم انجام داد و خیلی کار دشواری نبود، اما خرید تنقلات خیلی مهم بود. دیده شده بود بعضی‌ها به عشق آن تنقلات به سینما می‌آیند. چند وقتی بود مغازه‌ای را اطراف سینما پیدا کرده بودیم که تخمه ژاپنی خوشمزه‌ای داشت. البته گاهی شمشیری هم می‌گرفتیم. اما آلوچه‌ها و لواشک جزو ثابت خرید بود. هر هفته به اندازه پول سینما تنقلات می‌خریدیم. آن قدر برایمان مهم بود که اگر مسئول خرید فراموش می‌کرد  یا دیر می‌رسید چند دقیقه اول فیلم را از دست می‌دادیم ولی باید تنقلات می‌رسید. برنامه 5شنبه‌ها همیشه خوش می‌گذشت. برایمان خیلی تفاوتی نمی‌کرد که چه فیلمی می‌بینیم، اما سینما رفتن و خوردن کلی چیزهای خوشمزه برایمان خیلی جذاب بود. یکی از مواردی هم که گاهی وقت‌ها دقت می‌شد نوع فیلمی بود که می‌رفتیم. روز 4شنبه یا گاهی همان 5شنبه صبح فیلم مشخص می‌شد. اما مسئول خرید با توجه به خنده‌دار یا گریه‌دار بودن فیلم خلاقیت به خرج می‌داد و تنقلات مرتبط می‌خرید. یعنی اگر می‌خواست ظرافت به خرج دهد، با فیلم‌های غمناک حتما چیزهای ترش می‌خرید تا بیشتر گریه‌مان بیاید. یا برعکس برای فیلم‌های خنده‌دار تنقلات شیرین می‌خرید. خودمان هم نمی‌دانستیم چرا، اما بعضی وقت‌ها خیلی تاثیرگذار بود. خلاصه این که حسابی سرمان گرم می‌شد.
ازین عینک گردا!
همیشه یک کتاب دستش بود. کم پیش آمده بود  ببینیم کتاب را می‌خواند، اما همیشه کتابی در دست داشت. هر هفته هم نوع کتاب عوض می‌شد. اما تصویر عینک شیشه گرد روی کتابی با اسم‌های عجیب و غریب در ذهن همه بچه‌های کلاس بود. با همه زیاد گرم نمی‌گرفت. چند دوست خاص داشت و با آن‌ها گاهی گپ و گفت داشت. اما بیشترین جایی که من او را دیدم، تئاتر و سینما بود. بیشتر هم سینما، از بقیه بچه‌ها هم شنیده بودم که زیاد سینما می‌رود. با همان کتاب و عینکی که کمتر هم روی چشمش بود... آخرین بار هفته پیش او را دیدم وسط گرمای تابستان شالی به گردن داشت و کتاب روشنفکری فرانسوی در قرن 19 در دست و عینک گردی بر چشم! هر فیلمی را نمی‌دید، یعنی فقط فیلم‌های خاصی را مد نظر داشت. خودش به من این‌ها را گفت. فیلم‌های هنر و تجربه را می‌دید و بعضی از فیلم‌های اجتماعی که در جشنواره سال قبل منتقدان آن‌ها را تایید کرده بودند. می‌گفت: «به نظر من سینمای ایران هنز نتوانسته است آن کشش فلسفی هالیوود را به منصه ظهور برساند...» هیچکاک را به خاطر طناب می‌پسندید و وودی آلن را به دلیل فیلم عشق و مرگ. می‌گفت بیشتر به فیلم‌های دهه 60 میلادی علاقه‌مند است تا فیلم‌های مقوای امروزی! فیلم‌های ایرانی را که بی‌خیال... 
سینما غذای روح بشر است؟
برای تولد 14 سالگی‌ام خودم را به دیدن فیلمی دعوت کردم. خوب یاد می‌آید که چه فیلمی بود و داستانش به کجا رسید. از آن موقع به بعد تقریبا هر زمان فرصتی داشته‌ام و البته پولی در جیب، برای استراحت و شاید هم آرامش به سینما رفته‌ام. از بچگی عاشق فیلم دیدن بودم، مثل کتاب خواندن، البته بین خودمان بماند فیلم را بیشتر از کتاب دوست داشتم. پرده‌ سینما مانند کتابی بود که داستان آن صفحه به صفحه ورق می‌خورد. بعد از هر فیلم ساعت‌ها به آن فکر می‌کردم و بعد از کلی بالا و پایین کردنش در ذهنم برای خودم تحلیلش می‌کردم، سعی می‌کردم فیلم‌های بی محتوا و بد کمتر ببینم و فیلم‌هایی را دوست داشتم که قصه داشت. کم کم با نویسنده‌ها و کارگردانان آشنا شده  و آنقدر از هر کدام فیلم دیدم که می‌دانستم فضای فکری و نگاه فیلم چیست. کمی هم به حامد بهداد علاقه داشتم، نمی‌شد فیلمی از او در سینما باشد و من ندیده باشم. سینما رفتن برایم خیلی جذاب بود. با پرده سینما به عنوان یک قصه‌گو یا کتاب تصویری انس داشتم. همه می‌دانستند عشق سینما هستم، تا حدی که اولین جمله مکالمات تلفنی‌ام بعد از سلام به جای کلمه «کجایی؟ سینما که نیستی» بود! سعی می‌کردم خوشحالی‌های خودم و دوستانم را در سینما تقسیم کنم. حتی زمانی که عصبانی می‌شدم و ناراحت بودم، اولین راه حلم سینما رفتن بود. سینما را نه به عنوان سرگرمی که جزئی از برنامه هفتگی خودم می‌دانستم. آن قدر برای سینما احترام قائل بودم، که الان وقتی فیلم بدی می‌بینم ناراحت می‌شوم. اما هنوز هم دلم با سینماست... سینمای آرامش بخش!
نظرات کاربران
کد امنیتی