کردستان سرزمین مردمی که بی چشمداشت می‌بخشند!
کافه جهان نما

کردستان سرزمین مردمی که بی چشمداشت می‌بخشند!

نویسنده : مریم ملی

به نقل از: الهام یوسفی- 30 ساله- مسافر کردستان

خیلی‌ها وقتی متوجه می‌شدند می‌خواهیم به کردستان برویم آن هم با هر وسیله‌ای که پیدا شود، سعی می‌کردند منصرف‌مان کنند. برایمان از خطرها می‌گفتند و دردسرهای احتمالی در کردستان، اما ما دلمان را به دریا زده بودیم تا برویم و به چشم خود کردستان و زیبایی‌هایش را ببینیم و مردمش را بشناسیم. کردها بیش از انتظار ما پر مهر و بخشنده بودند. آن‌قدر که خودمان هم نمی‌توانستیم باور کردیم چه‌طور می‌شود مردمی وجود داشته باشند که خوبی کنند و ببخشند، بدون کوچک‌ترین ادعا و توقعی. خوب یادم هست برای دیدن دریاچه زریوار به مریوان رفتیم، جایی شبیه یک پارک جنگلی آنجا بود، وسوسه شدیم برویم قایق‌سواری. اما نمی‌شد لپ تاپ و دوربین و کوله‌های‌مان را ببریم، چشم‌مان افتاد به آقایی که آن‌جا چای می‌فروخت، گفتیم: «مراقب وسیله‌های ما هستید تا برگردیم؟» گفت: «مراقبت نمی‌خواهد! بگذارید همین جا.» باورمان نمی‌شد اما به حضور آقای چای‌‌فروش اعتماد کردیم. بعد یک ساعت و نیم که برگشتیم حتی چیدمان وسایلمان دست نخورده بود، حیرت زده بودیم. مرد چای فروش هم بساطش را جمع کرده و رفته بود. وقتی این دست اتفاقات تکرار شد یکی از کردها با همان لهجه کردی زیبایش که رگه‌‌های صلابت و غیرت در آن بود گفت: «این‌جا دزدها از مهمان نمی‌دزدند!». از آن به بعد هر شهر و روستایی در کردستان رفتیم وسایل‌مان را با آرامش روی نیمکت یا در پارک می‌گذاشتیم و کوچک ترین اتفاقی هم نمی‌افتاد.

صبح یکی از روزهای سفرمان خواستیم از یک مغازه کمی پنیر بگیریم ولی چون مسافر بودیم و مدام در تکاپوی گشتن، می‌خواستیم یک تکه خیلی کوچک پنیر فقط در حد صبحانه همان روز باشد، رفتیم و برای مرد جوان گشاده روی مغازه‌دار با شرمندگی توضیح دادیم که می‌شود به اندازه همین نان به ما پنیر بدهی؟ خندید و گفت: «بله که می‌شود هرچه قدر که بخواهی می‌شود، حتی یک لقمه!» آن قدر تعارف‌های جدی و بی آلایش کرد که پولی از ما نگیرد. بعد هم که راضی نشدیم دو تا لیوان دوغ محلی داد دست‌مان و گفت بنوشید و نفسی تازه کنید. محبتش و روی خندانش خوشحال‌مان کرد اما هنوز فکر می‌کردیم خب این هم یک آدم مهربان است که بی چشمداشت محبت کرده اما حقیقتش این بود که محبت کردها انتها نداشت. آن‌ها یک رنگ و ساده‌دل بودند و در پس مهر و صداقت‌شان حرکات نمایشی و تعارف‌های الکی و رفاقت‌های آبکی نبود، هر چه را بود و داشتند برایت در طبق اخلاص می‌گذاشتند، این را وقتی مطمئن شدم که با مرد جوانی در کنار غار قوری قلعه آشنا شدیم. وقتی فهمید مسافریم و جایی هم نداریم که شب بمانیم، اصرار کرد که باید مهمان خانه‌‌اش شویم، آن قدر با خوش‌رویی اصرار کرد نتوانستیم نه بگوییم. سفره شامی که او و همسرش برایمان انداختند بی‌تکلف‌ترین و در عین حال دلچسب‌ترین سفره‌ای بود که تا آن لحظه کنارش نشسته بودم. زن جوان پلو دم کرده بود و به جای خورش، گوجه‌فرنگی سرخ کرد. حالا بعد از گذشت این سال‌ها هنوز دلمان لک می‌زند برای پذیرایی ساده آقا وزیر و خانمش که مثل همه کردها بی‌توقع خانه و زندگی و غذای‌شان را برای مدتی با ما شریک شدند. 

ادامه دارد...

نظرات کاربران
کد امنیتی